
.........
Intro اعضای ایتزی وقتی داشتن از کمپانی به خوابگاهشون برمیگشتن، تصادف شدیدی میکنن و به کما میرن. بعد از شش ماه، یونا به هوش میاد ولی نمیتونه حرف بزنه. یونا میتونه با اتفاقایی که براش رخ میده درحالی که اونی هاش رو کنار خودش نداره، کنار بیاد و مشکلاتشو حل کنه؟!
حس خستگی توی بدنم موج میزنه. صداهایی دور سرم میپیچن. اولش نا واضحن ولی کم کم برام واضح میشن. من کجام؟ - همیشگی نیست ولی معلوم نیست کی بتونه شروع به حرف زدن کنه. حتی ممکنه حافظش رو کوتاه مدت از دست بده. - چرا نمیتونه حرف بزنه؟ نکنه تصادف روی مغزش تاثیر گذاشته باشه؟! - نمیتونم جواب قطعی بهتون بدم ولی خب کسی که نتونه حرف بزنه، قطعا ارتباط برقرار کردن با دیگران براش سخته و ممکنه کم کم روانی شه. اونا راجب چی حرف میزنن؟ آروم چشمام رو باز میکنم و جی وای پی اوپا رو میبینم که بهم زل زده. تا میبینه که چشمام رو باز کردم، بهم میگه: بلاخره بهوش اومدی یونا! سعی میکنم چیزی بگم اما... چه اتفاقی داره میوفته؟ چرا نمیتونم چیزی بگم؟ - میدونم داری سعی میکنی حرف بزنی، ولی فعلا نمیشه یونا. سعی کن استراحت کنی. اون چی داره میگه؟ اصلا من کجام؟
آروم سرم رو دور میدم و دورم رو نگاه میکنم. بدون شک توی بیمارستانم. اما چرا؟ سعی میکنم از جی وای پی اوپا بپرسم که چه خبر شده ولی هرکاری میکنم جز صداهای نامفهموم چیزی از دهنم خارج نمیشه. - داری سعی میکنی حرف بزنی، مگه نه؟ سرم رو به نشونه آره تکون میدم. - میخوای بدونی چی شده درسته؟ بازم سرم رو به نشونه آره تکون میدم. - باشه. فعلا یکم استراحت کن، وقتی بدنت جون گرفت میبرمت و نشون میدم. از اونجایی که سرگیچه شدیدی احساس میکنم، به حرفش گوش میدم و سعی میکنم بخوابم. *** - هی پاشو. دکتر میخواد سلامتیت رو چک کنه. با صدای جی وای پی اوپا از خواب بیدار میشم. آروم چشمام رو باز میکنم. - سلام یونا! من دکترتم! میخوام بگم سلام اما... لعنتی چرا من نمیتونم حرف بزنم؟ میشه یکی بگه اینجا چه خبره؟ - به خودت فشار نیاز، فعلا نمیتونی حرف بزنی. یکم سکوت کرد و ادامه داد، - سعی کن پای راستتو تکون بدی. زورم رو زدم و یکممم انگشتای پام تکون خوردن. - خب حالا پای چپت
وقتی چک کردنش تموم شد به جی وای پی اوپا گفت: میتونه روی ویلچر بشینه، داره نیروی جسمیش رو به دست میاره. و بعد رفت بیرون. - یونا، میخوای بریم اونی هات رو ببینی و بهت بگم قضیه چیه؟ سرم رو به نشانه آره تکون دادم. رفت بیرون و همراه با یه پرستار و یه ویلچر اومد داخل. جی وای پی اوپا و اون پرستار سعی کردن من رو روی ویلچر بزارن. بعد از اینکه موفق شدن، جی وای پی اوپا از پرستار تشکر کرد و پرستار هم به نشونه احترام تعظیم کرد و رفت بیرون. جی وای پی اوپا من رو برد توی حیاط و شروع کرد به توضیح دادن ماجرا...
این پارتم تمام شد ببخشید اگه کم بود سعی میکنم پارت بعدی بیشتر باشه 🌝🐙
بای بای
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سمزپحیپژس خیلی خوبههه
فایتینگ
-یونا
اووهههه مرسی