
هلو هلو چطورین؟
رک و راست گفتم:قدرت های ماورایی دارم جین:شوخی میکنی دیگه ته:اصلا شوخی خوبی نبود لیا:نه شوخی نمیکنم جدی ام میخوای ثابت کنم؟ شوگا : بکن ببینیم خودم رو نامرئی کردم و همه دنبال من میگشتن و من دوباره پدید اومدم همه چشماش چهار تا شده بود نامجون: بگو ببینم قضیه از چی قراره لیا:قضیه از این قراره که من از اولین روزی که به دنیا اومدم قدرت ماورایی ولی چون تا ۶ سالگی فعال نمیشه صبر کردم من از اولین روز میتونستم حرف بزنم یا راه برم ولی چون میدونستم نباید جلوی خانواده ام این کار ها رو بکنم موقعی که تنها میشدم برای خودم نقشه میکشیدم ۶ سالگیم از خودم یه کپی ساختم و پیش خانواده ام
گذاشتمش و خودم دور از شهر رفتم و یه خونه ساختم ! اونجا زندگی کردم ۱۳ سالگیم یه دوست داشتم به نام لونا که اون میدونست من قدرت ماورایی دارم از سو استفاده میکرد هر چی میخواست رو براش فراهم میکردم بعد دوستیمون خراب شد من راز هایی که بهش گفتم رو از ذهنش پاک کردم و به زندگیم ادامه دادم تو ۱۵ سالگیم کمپانی شما که در حال ورشکست بود رو خریدم و به شما کمک کردم تا الان که پیشتونم جیمین:واو خدا چه ساخته شوگا:شگفت انگیزه جیهوپ:تو اون دوران خوشحال بودی لیا:نه افسردهی داشتم🙃 جیهوپ:بهت قول میدم همه ی خاطرات گذشته آن رو فراموش کنی و خاطرات خوبی رو با ما داشته باشی بقیه اعضا:اره بهت
- [ ] کمک میکنیم لیا:مرسییی از زبون جیمین وقتی لیا گفت قدرت های ماورایی داره اولش فکر کردم شوخی میکنه بعد بهمون ثابت کرد یه خو نا پدید شد چشمام چهار تا شد داشتم میگشتمش که دوباره ظاهر شد بعد داستان این قضیه رو به ما گفت من خیلی ناراحت شدم ولی از یه جا هم خوشحالم که هروز از ما مراقبت میکرده در حالی که اونقدر کوچیک بوده جیمین:لیا از خانواده آن خبر داری لیا: اره هروز نگاهشون میکنم و یه پنجره ی نسبتا بزرگ روی هوا ظاهر شد که کپی لیا داشت براشون خدمت کاری میکرد لیا عصبانی شد از زبان لیا پنجره رو ظاهر مردم و به صحنه ای که دیدم خیلی عصبانی شدم لیا:بچه ها میاین بریم بهشون یه درس عبرت بدیم همه با
هم:بریم لیا:دستای هم رو بگیرین و دورم حلقه بزنید همه همون کار رو کردن و من یه ورلدی رو خوندم و تو حال خونه ام ظاهر شدیم مامان بابام و داداشم و همشون چشم هاشون چهار تا شد لیا:سلام خانواده ی عزیزم😏 مامان:ت ت تو چطوری دو تا شدی لیا:کپی عزیزم از این به بعد کارت تموم شد و خودشو تو من جا کرد لیا:هه چرا به من آنقدر اذیت میدین من مگه خدمت کارتونم هاااا بابا:اره هستی همه ی اعضا داشتن نگامون میکردن و تعجب کرده بودن لیا:نه نیستم خدا را هزار مرتبه شکر که این قدرت ها رو به من آفرید مامان اومد جلو میخواست رو من دست بلند کنه که با یه حرکت دستش تو هوا موند همه تعجب کردن
داداش:انگار با اون همه کتک آدم نشدی لیا:نه نشدم بیا جلو دیگه میخواست مشت بزنه که من جا خالی دادم و با جادوم تو هوا نگهش داشتم لیا: هه خوبه تو شش سالگیم عقل داشتم و فرار کردم وگرنه به خواسته هام نمیرسیدم بابا:همشون حقت بود لیا: من چیکار کردم کپیم همه ماراتون رو کرد دیگه چرا نداشتیم درس بخونه مامان:چون دوست نداشتیم ازدواج کنه یا شغلی داشته باشه میخواستیم خدمتکارمون کنیم لیا:ولی الان خدمت کاری در کار نیست بابا: اون پسرا کیه پشت سرتتتتت لیا: به تو هیچ ربطی نداره بابا:ای دختره ی بیشعور میخواست یه سیلی بزنه که دست و پا هاش رو بستم لیا:فکر میکنین میزارم خواهرم رو هم اینطوری کنین عمرا رفتم ابجیم که

داشت روی زمین گریه میکرد رو برداشتم مامان:حق نداری اون رو از اینجا بیرون ببری اعضا هم دست به کار شدن جیمین:هه یه جوری میبریم که خودت هم شک میکنی😏 تاحالا جیمین رو اینطوری عصبانی ندیده بودم شوگا:یه بار دیگه همچین غلط هایی بکنین به پلیس تحویلتون میدیم همه ی اعضا تایید کردن مامان:هه فکر میکنی میتونی از اون در قفل به بیرون قدم برداری😒 درو بدون هیچ چیزی باز مردم خودش چشمانش چهار تا شد لیا:دیگه از دستتون خلاص میشم و خواهرم که هنوز چند روز بود رو تو آغوشم گرفتم و به اعضا گفتم دستای همو بگیرن مامان و بابا:نه تو نمیتونی بری لیا:چطور هم میتونم و ورد رو خوندم و تو خونه ی اعضا ظاهر شدیم
خب اینم از این قسمت لا*یک یادتون نرههههه💜
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییی پارت بعدی
قشنگهه ادامه
عاااااااالییییییی
عالی😍😍
عالییی