
هلو کیوتام عزیزانم من دو روز پیش پارت ۳ رو گذاشته بودم هنوز تو بررسیه دو باره میزارمش🖇🖤

ساعت چهار شده بود پس منم تصمیم گرفتم یه دوش طولانی بگیرم و حاضر شم.۱:۳۰ بعد لیا:اوه ساعت ۵:۳۰ نیم ساعت موهام رو خشک کردم و رفتم دم اتاق لباس ها لیا:چی بپوشم چی بپوشممممم اها این بهتره کفش صندل هم اها اینم از این چون وسط تابستون بود لباس نسبتا باز رو انتخاب کردم لباس هامو پوشیدم یه آرایش خیلی ملایم کردم موهام رو هم چون لخت بود باز کذاشتم خب حالا حاضرم در حال زنگ زدن به نامجون لیا:آلو سلام خوبی نامجون شی نامجون:الو سلام شما؟ لیا:منم دیگه لیا نامجون:عه لیا شی ببخشید نشناختم جانم؟ لیا:نامجون شی میتونی یه لوکیشن از خونتون به
من بفرستین؟ نامجون:اوه البته به همین شماره بفرستم دیگه لیا:بله نامجون:باشه صبر کن قطع کرد منتظر لوکیشن بودم دینگگگگک📲 هوممممم همین نزدیکیاست سوار ماشین شدم و راه افتادم از زبون جیمین بعد از گوشی گردی پاشدیم خونه رو جمع کنیم تا لیا که اومد تمیز باشه نمیدونم چرا وقتی که لیا اومده تو کمپانی همش به فکر اونم دختر قشنگی مهربون زود گرم میگیره داشتم به تمیز کردن ادامه میدادم که جین صدام زد جین:جیمین ته و کوک و شوگا بیایید این نامجون رو از اینجا ببریدددددددددد شوگا:چرا داد میزنی گوشام کر شددددددد جیهوپ:داداشم تو هم
ساکت شو گوشام کر شد به مولا😐 ته : عه بسه دیگههههه منو شوگا و کوک و ته رفتیم نامجون هیونگ رو بیاریم یه کتاب دادیم دستش ساکت شد😂 هممون کارهامون تموم شد منتظر لیا بودیم که گوشی نامجون زنگ زد لیا بود لوکیشن خونه رو میخواست تو ذهنم سوال ایجاد شد چرا به من زنگ نزد فکر کنم چون نامجون لیدره به خاطر همون حالا هر چی… از زبون لیا رسیدم کیفم رو برداشتم از ماشین خارج شدم زنگ در رو زدم جیمین باز کرد لیا:سلام جیمین:سلام تازه به صورت کیوتش دقت کرده بودم قبل از اینکه کسی ببینه یه ماچ زود به لپاش زدم خودمم از کارم تعجب کرده بودم جیمین مثل گوجه قرمز شده بود😂 رفتم تو با همه
احوال پرسی کردم اینا از زبون جیمین صدای زنگ اومد هممون مرتب شده بودیم من رفتم درو باز کنم لیا رو دیدم آنقدرررررر خوشگل شده بود که نگوووو بعد یه سلام کوچیک به صورتم خیره موند و یه ماچ به بدم زد خودش هم تعجب کرده بود منم مثل گوجه قرمز زود به طور اینکه نفهمن رفتم تو دستشویی به صورتم آب زدم رفتم نشستم پیش ته ته:چی شد جیمین:هیچی ته:میدونم یه چیزی شده شب حتما میگی جیمین اوکی بابا🥱 از زبون لیا وارد شدم با همه سلام و احوال پرسی کردم اینا من میخواستم همین امروز بگم قدرت ماورایی دارم چون تو یه روز خیلی گرم گرفتیم و دوست ندارم بهشون دروغ بگم جین:بیایید شام رفتیم شام خوردیم کلییی صحبت
کردم که بعد از شام جیهوپ گفت : بیان بازی جرات و شجاعت رو بازی کنیم هممون موافقت کردیم یه بطری وسطمون گذاشتیم و به شوگا افتاد قرار بود جی هوپ ازش بپرسه هوپ :جرات یا حقیقت شوگا:جرات هوپی یه نگاه شیطانی کردو گفت : به بابات زنگ بزن بگو من حاملم😂 شوگا بدون هی ری اکشنی گفت اوکی گوشیش رو در آورد و به باباش زنگ زد و گفت بابا من حاملم😂 باباش:عن یعنی چییی شوگا:حاملم دیگه باباش:مگه پسر هم حامله میشههه شوگا:بابا چالشهه😂 باباش خدا بگم چیکارت نکنه و قطع کرد😐😂 هممون داشتیم از خنده جر میخوردیم😂 یه چند بار به اونیکی اعضا افتاد به من که افتاد نامجون پرسید:بزرگ ترین رازت چیه منم چون رک و راستم : قدرت های ماورایی دارم (این داستان ادامه دارد…)
بای بای کیوتام❤️🔥🫦
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
فالویی بفالو
به تست ها و مسابقه هام سر بزنید👋
عالی پارتبددددی زود تر بذار
عالی😍😍👌👌
پارت بعد سریع بزار....😍😍😍