
بعد که بادیگارد مرغ رو اورد خوردیم🙃💖 لیسا: بچه ها من خیلی خوابم میاد من برم بخوابم کسی همراهی میکنه؟ جنی: من میخوام یکم گوشی بازی کنم جیسو: منم خوابم میاد میام رزی: من چی کار کنم؟ من میگم بیام اما جنی تنها بمونه؟ جنی: نه اشکالی نداره شما بخوابین ما گفتیم ممنونیم شبت بخیر جنی: شب همه بخیر شب شده بود و وقت خواب بود جنی پاشد تا مسواک بزنه وقتی مسواک زد اومد بخوابه لیسا پاشد لیسا: جنی خوابی؟ جنی: اروم حرف بزن نه خواب نیستم لیسا: باشه اروم حرف میزنم😐 جنی: کارت چیه بزار بخوابم🥱 لیسا: میگم که یه کاری دارم خیلی مهمه بیا سالن جنی: حال ندارم اخه لیسا: حالا بیا جنی: باشه رفتیم سالن جنی: خب... لیسا: نگاه من میگم تولد رزی ۳ روز دیگه هست من با جیسو هماهنگ کردم که کیک بگیریم و سوپرایزش کنیم همینطور براش هدیه بگیریم💖 جنی: اره اره من یادم بود تولد هست فقط منم رو هدیه اش موندم لیسا: خب نگاه فردا میریم بازار میگردیم جنی: راست میگی😍🌷 لیسا: پس فردا هم میریم یجایی پیدا کنیم برای تولد و وسایل اونجارو اماده کنیم همینطور روز تولدش میریم کیک میگیریم😊 جنی: خیلی خوب بود نقشت همین کارو میکنیم الان بریم بخوابیم😍😘 لیسا: مرسی بریم🍭 رفتیم خوابیدیم فردا شد و شروع به بازار گردی کردیم جنی: بنظرتون زود نیومدیم؟ جیسو: بخاطر اینکه رزی نفهمه خب لیسا: درسته یکم زود اومیدیم ولی خرید هامون رو بکنیم رفتیم خونه و خرید هامون رو تو اتاق نگاه کردیم جیسو یه عطر خرید همینطور جنی یه لباس بافتنی خرید لیسا هم یه خرس بعد رفتیم سالن رزی: کجا بودین؟ لیسا: همینطوری رفتیم بیرون دور بزنیم رزی: بدون من؟ لیسا: من صدات کردم ولی بیدار نشدی... جنی: اره راست میگه... 😳😳 جیسو: درسته درسته.. 😁😁 لیسا: من برم صبحونه بیارم جنی: منم میام کمک جیسو: منم میام رزی: من برم دستشویی بعد میام تلفن زنگ خورد جیسو: من برداشتم.. جنی: باشه جیسو: سلام بله؟ کمپانی: سلام... میخواستم بگم تشریف بیارین کمپانی که کار داریم جیسو: بله تشکر که خبر دادید کمپانی: خدانگهدار جیسو: خدانگهدار
جنی: چی بود؟ جیسو: کمپانی میگه بریم اونجا جنی: عه خب کی بریم؟ جیسو: موقعی مشخص نکرده جنی: بچه هاااا بنظرتون بعد صبحونه بریم؟ همه گفتیم اوکی بعد صبحونه راه افتادیم جنی: بچه هاااا اماده شدید؟ همه گفتیم اره رفتیم کمپانی منیجر: بچه هااا یک خبر بد😣 رزی: چه خبری؟ منیجر:از خود مدیر کمپانی بشنوید برید اتاق ایشون لیسا: باشه خدانگهدار رفتیم اتاق مدیر کمپانی مدیر کمپانی: یک خبر بد نگاه کنین قانون ها داره شکسته میشه ممکنه که به همه ایدل ها کلی فشار بیاد جیسو: منظورتون چیه؟ 😳😱 مدیر کمپانی: نمیشه اونقدری که هست ایدل هارو حمایت کنیم جنی: 😱😱😱😱 رزی: ما دیگه بریم😥 رفتیم خونه فردا رفتیم کلی وسایل تولد گرفتیم و برای رزی بهونه اوردیم همینطور میخواستیم فردا تولد رو تو اتاق بگیریم فردا شد جنی: لیسا لیسا: بله؟ جنی: لیسا بریم کیک بخریم جیسو رو بیدار کن لیسا: جیسو جیسو: بله؟ لیسا: جنی میگه بریم کیک بخریم رفتیم اماده شدیم و رفتیم کیک خریدیم خیلی بزرگ بود کادو هامون هم تو پلاستیک های کیوت گذاشتیم رزی: بچه ها چرا اینقدر مشکوکید این چند روز؟ لیسا: ما.... مش.... کوک نیستیم.. رزی: باشه رفتیم اتاق رو درست کردیم و رزی رو نگه داشتیم نره تو اتاق همینطور لباس عادی پوشیدیم که یک موقع وقتی تولد داریم میگیریم رزی نگه شما لباس تولد خوشگل پوشیدین اما من نه رزی صورت غمگینی داشت بخاطر اینکه تولدش رو تبریک نگفتیم لیسا: جنی بیا جنی: بله؟ لیسا: برو پیش رزی بعد با جیسو بیارینش اتاق😍😘 جنی: اوکی عزیزم😍😍 رفتیم رزی رو آوردیم رزی به اِ ت ب ت افتاده بود رزی: ای... ن یه خوا... به یا نه؟ جنی: نیست عزیزم😍😘 رزی: ممنونمممم تا شب جشن داشتیم و رزی ده بار ازمون تشکر کرد فردا شد
ممنونم که این رمان رو دنبال میکنید😍👏🏻
خداحافظ دوستان😊😘
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (6)