سلام من نپیسنده این داستان هستم با نام کاربری:Army🤍✨این داستان درباره جونگ کوک و یون جی هست🔗🤍🦋__ این داستان تمام ایده و نکات و شخصیت ها از خودمه و هیچ گونه از هیچ چیزی کپی یا تقلید نکردم___🦋

یک روز خسته کننده مثل همیشه رو تختم لم داده بودم یک پیامک رو گوشیم اومد که نوشته بود(____🌿🌈 پیام از یونگ هان لطفا بیا به پارک سئون با تمام خستگی که داشتم لباس پوشیدم و به طرف پارک حرکت کردم رفتم وارد شدم پارک دید زدم و یک نفر رو نیمکت نشسته بود و هدفن تو گوشش بود فهمیدم یونگ هانه رفتم و زدم پشتش فهمید و هدفن خاموش کرد:)🤍🦋🔗 و گفت: سلام یون جی بیا کنار من بشین [ علامت یون جی#علامت یونگ هان&] #سلام باشه _ خب با من کاری داشتی &خب چطور بگم یون جی تو این مدت خیلی مواظبم بودی ازت بخاطر همچیز ممنونم ولی باید جدا بشیم #چیی حالت خوبه یونگ هان &من خوبم ولی باید جدا بشیم میدونم تعجب کردی نپرس چرا فقط بیا هر چی زودتر جدا بشبم خب؟؟ #باشه باشه یونگ هان تف بهت من این همه با تو بودم دوست داشتم چطور میتونی این کار کنی ازت متنفرم متنفر & لطفا اروم باش منم دوست دارم ولی یک مشکلی هست که هر جور شده باید جدا بشیم #من مشکلی ندارم 🔗 چه بهتر خوشحال شدم فقط اینو یادت باشه نمیبخشمت هیچ وقت ___
&تو هم اینو هیچ وقت فراموش نکن همیشه دوست داشتم و دارم🤍 _ و یونگ هان بدون خداحافظی رفت یون جی_ چرا من ؟؟ چرا باید اینطوری زندگی من باشه چرا همش باید ناراحت باشم خدااااااا مگه من چیکارت کردم 🥺🤍 دیگه نمیتونممم با چشمای پر از اشک از پارک خارج شدم و هنسفری در اوردم یک اهنگ غمگین گذاشتم تو خیاباون ها توی این هوای تاریک تلو تلو راه می رفتم_)🌈🌿 دیگه جون تو تنم نبود دیگه زندگی برام معنی نداشت چشمام داشتن می پوکیدن دیگه نا راه رفتن نداشتم و همونجا افتادم دیگه تحمل ندارم دیگه امیدی ندارم چرا باید اینطوری باشه😭🤍 دیگه افتادم و نفهمیدم چیشد و وقتی صبح چشمام باز کردم تا____🔗

توی یک تخت گرم و نرم و یک اتاق با کلاس و خفن هستم اولش تو حال هوای خواب بودم تا همچیز یادم اومد ولی چیزی از اومدن به اینجا نمیدونم شاید هم مرده باشم و اینجا بهشته یا یک دنیای دیگه:) همه اون اتفاقات مثل یک غسلم جلو چشمامرد شد باز بغض کردم از هر چی اینجا کجاست!تا یک مرد خوشتیپ در اتاق زد و بعد وارد شد___🌿گفت سلام بهتری ؟! یون جی: امم خوبم ولی ش... جونگ کوک: خب من جونگ کوک هستم🌈🥺
میدونم الان خعلی تعجب کردی دیشب داشتم تو خیابون قدم میزدم که تو رو دیدم و تو بیهوش افتاده بودی و اوردمت خونم الان بهتری ! یون جی: امم...... ممنونم واقعا متشکرم💜🧬 ولی باید برم :) کوک:کجا؟؟؟ یون جی: من امیدی به این زندگی کوفتی ندارم میخوام بمیرم کوک: ببینم حالت خوبه یون جی: نههع یون جی بغضش میگیرع_)💜 کوک: ام متاسفم میتونی برام بگی چیشده مشکلی داری من کمکت میکنم یون جی: مشکل خخخخ من مشکل تا دلت بخاد دارم خعلی طولانیه خسته میشی من بهتر به حال خودم بمیرم کوک: داری اشتباه میکنی این بغض خالی کن و گریه کن مشکلت بگو قول میدم کمکت کنم لطفاً با من راحت باش یون جی: خب حالا که اصرار داری میگم یک دوست پسر داشتم به اسم یونگ هان اون عوضی منو عاشق خودش کرد و بعدش ازم جدا شد من واقعا دوستش داشتم ولی اون دل منو شکوند که نه خورد کرد :)🌿🔗 منم اونشب حالم بود که تو کوک: خب تو میتونی دوباره زندگی کنی و امید داشته باشی بخاطر اون عوضی که لیاقتش ندارع ناراحت نباش خودتو شاد کن میتونی قشنگ زندگی کن و عاشق بشی یون جی: دلت خوشه هاااا
اتماممم پارت اول این داستان🔗✨ لطفا حمایت کنید براش وقت گذاشتم واقعا رحمت کشیدم پص کامنت و لایک یادتون نرع💛🖇️🎊

عزیز دل من:)💛🌿 ¹انگشت گرامی رو صفحه قرار بده و اون قلب بی رنگ و خشک رو قرمز کن 💛 مرصی عصیصم:)🌿🖇️ ²اون کامنت خوشگل برام بزار و منو شاد کن:)💛🎊 می گویند بی تفاوت رد نشو تو با بقیه فرق داری متفاوت باش و منو حمایت کن و فالوم کن چون پشیمون نمیشی🦋🌿
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)