
رزی:بابا کی الان میاد بیرون؟ جنی: مگه چیه؟ رزی: باید زودتر میرفتیم جنی: لیسا میای؟ لیسا: خوابم میاد جنی: جیسو میای؟ جیسو: اره میام جیسو و جنی اماده شدن و رفتن بیرون یکم قهوه بیرون خوردن و برگشتن خونه چند تا لباس از بازار گرفته بودن جنی ۲ تا لباس صورتی و نارنجی بافتنی گرفت جیسو هم ۳ تا بلوز خرید رزی: وای چه قشنگن جنی و جیسو: ممنونم عزیزم چشات قشنگ میبینه لیسا: بچه ها اومدین واییی... چه لباسای نازی.... جنی و جیسو: مرسی عزیزدلم خلاصه وقت شام بود و جنی برامون کلی سیب زمینی درست کرد و رزی یه مرغ بزرگ و جیسو چند تا سس خوشمزه هندی برامون درست کرد و لیسا هم برامون شیرینی درست کرد برای بعد غذا خلاصه غذامون رو خوردیم و چند دقیقه گذشت و سراغ شیرینی خوشمزه لیسا رفتیم و واقعا خوب و طعم خوبی داشت واقعا لذت بوردیم بعد هم فیلم مورد علاقمون رو نگاه کردیم که عالی بود و بعد رزی و جنی باهم رفتن مسواک زدن لیسا و جیسو جا رو درست کردن و بعد رفتن مسواک زدن و بعد خوابیدن فردا شد جنی: بچه ها میشه پاشید الان خیلی زود هم نیست برای پاشدن جیسو: باشه لیسا: باشه رزی: ام.... باشه همه اومدن جنی: یه سوال از همه دارم همه گفتیم بپرس جنی نگاه کنین چند روزه فکر میکنم لیسا از دستم ناراحته نمیفهمم چرا؟ لیسا: من؟ جنی: اره لیسا خود خودت لیسا: من از دست تو ناراحت نیستم جنی: بخاطر اینکه بعضی وقت ها باهات با تندی حرف میزنم؟ لیسا: من ناراحت نمیشم جنی: چرا میشی من همچین حسی رو دارم انگار بخاطر تندی حرفامه... رزی: وایعا از دستت ناراحته؟ جنی: نمیدونم.... فکر کنم لیسا: نه چند بار بگم؟ جنی: حالا باشه چرا عصبی میشی؟ لیسا: عصبی میکنین جیسو: حالا ولش کنین جنی: نگاه لیسا اگه بخاطر اینه بگم برات من یهو عصبی میشم من خودم چند بار امتحان کردم به خدا عصبی میشم
لیسا: خب که چی من میگم ناراحت نیستم جنی: اصلا نیستی خواستم برحال تو جریان باشی که یک موقع اگه این اتفاق افتاد بدونی من سریع عصبی میشم لیسا: خب... این قضیه رو ولش کنیم الان بخوابیم یا پاشیم جنی: پاشیم رزی: به نظر منم پاشیم جیسو: اگه شما میگین پاشیم منم میگم پاشیم جنی: من میگم بریم بازار؟ بچه ها همه گفتن باشه لباس پوشیدیم و رفتیم بازار اونجا کلی وسایل داشت تا ظهر اونجا گشتیم خونه اومدیم دیدیم جیسو یه عطر خیلی کیوت و ۲ تا بافتنی خریده همینطور جنی یه عروسک خرس و یه پالتو ابی کمرنگ خریده همینطور رزی: یه کیف کیوت و یه کتاب داستان خیلی طولانی خرید همینطور لیسا یه پک ماژیک کیوت خرید همینطور یه دفتر نقاشی خیلی بزرگ خلاصه ناهار رو گفتیم دوباره بریم بیرون بخوریم رفتیم هرکدوم پیتزا و ساندویچ مورد علاقمون رو انتخاب کردیم و گرفتیم و خوردیم بعد به راه افتادیم رفتیم خونه استراحت کردیم بعد یکم گوشی بازی و نت گردی بعد دوباره بیرون رفتیم و گشتیم و ایندفعه فقط مواد غذایی گرفتیم دوباره خونه برگشتیم و شام خوردیم شاممون شوپ خوشمزه بو دکه رزی و لیسا زحمت اونو کشیدن بیشتر رزی درست کردش همینطور بعد اون بادیگارد خودمون رو فرستادیم بره اسنک و پفیلا بگیره بیاره رفتیم فیلم سینمایی ترسناک گرفتیم همینطور هرکدوم عروسکامون رو اوردیم همینطور یه پتو بزرگ یه بالش بزرگ اوردیم و با اسنک یه ۴ تا لامیون تو جای بزرگ درست کردیم و جلوی همه گذاشتیم که همراه با اسنک بخوریم کیمچی هم کنارش بود خلاصه جنی رفت برقارو خاموش کرد جیسو فیلم رو گذاشت رزی رفت اسنک و لامیون رو اورد جلمون گذاشت لیسا رفت چند تا لواشکی که خریده بود رو ارود بزرگ بودن و خیلی بودن جلوی همممون گذاشت همراه با اسنک و لامیون بخوریم خلاصه فیلم شروع شد تا دیر وقت داشتیم میخوردیم و فیلم میدیدیم خلاصه فیلم تموم شد تمام خوراکی هارو خورده بودیم رزی رفت جارو اورد گذاشت برای خواب جنی رفت برقارو روشن کرد ادم همه جارو ببینه لیسا رفت بالش و چیزای دیگه رو برداشت همینطور جیسو داشت به رزی کمک میکرد جارو بزاره
ممنونم با کامنت های زیباتون انرژی میدین🥰💖🌼
یکم دیگه این رمان رو دنبال کنین شیرین تر میشه ممنونم که به تستام سر میزنید🥰💖🌼🍓🌈
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییی قشنگممم🔮🫂
مرسی❤🧡
💜💜💜🎈