این داستان زندگی دختری هستش که آرزوی دیدن پدر مادرش بود و این آرزو هم رسید
حدود چند سال پیش بود من با ماریا آشنا شدم داستان از اونجایی شروع که به گفته خوده ماریا اون وقتی به دنیا آمد پدر مادرش کشته شدن پدر ماریا تو ارتش کار میکرد و دشمن ها با اون و خانواده اش مشکل داشتن بنابراین به آنها حمله کردن موقع فرار پدر ماریا کشته شد در راه مادر ماریا هم میمیرد چون یک زخم عمیق داشت و هرچه بیشتر به خودش فشار میاورد زخمش عمیق تر میشد از یک جایی به بعد مادر ماریا نتوانست حرکت کند و از درد شدید مرد ماریا کنار خیابان رها شد تا اینکه یک زن صدای گریه کردن ماریا را شنید و اون رو با خودش برد تا از اون نگه داری کند
ماریا کم کم بزرگ شد و اون زن بخاطر بیماری شدیدی که بهش دچار شده بود مرد ماریا نمیتوانست تنها زندگی کند بنابراین از خانه زن رفت و سعی کرد دنبال هدفی برای زندگی اش بگردد که ناگهان من رو دید من اون زمان یک پسر بی کس و کار بودم من ماریوس هستم من یک بریدگی روی صورتم داشتم ماریا کمکم کرد تا آن بریدگی رو پانسمان کنم من آن زمان تو یک خرابه زندگی میکردم و برای تشکر از ماریا او را به خرابه ای که توش زندگی میکردم بردم
این داستان ادامه دارد.....
نظرات بازدیدکنندگان (0)