بدون شرح
روزی مرد جوانی در نزد شیخ دانا رفت و گفت : ای شیخ من مرتکب کار زشتی شدم. شیخ میگوید: چه کاری ای جوان؟ مرد جوان میگوید : در کنار دختر عمویم بودم ناگهان برق رفت و مرتکب کار خیلی زشتی شدم. فردا دوباره مرد جوان در نزد شیخ رفت و گفت : شیخ من باز هم مرتکب کار زشتی شدم. شیخ گفت : باز چه کار کردی؟
مرد جوان گفت : این دفعه در کنار زن عمویم بودم و ناگهان برق رفت مرتکب کار زشتی شدم. فرداس آن روز مرد جوان باز هم در نزد شیخ رفت و شیخ گفت : باز چه کار کردی؟ مرد جوان گفت : این دفعه در کنار عمویم بودم و برق رفت کار زشتی را انجام دادم. در همان لحظه برق میرود و شیخ میگوید: جون مادرت از جات تکون نخور 😂😂
روزی در شهری میخواست بیمارستان ساخته شود و هر کسی بحثش این بود که نزدیک خانه خود درست شود (فکر کنم فهمیدید کدومه 😂) و در همین حین کسی گفت برویم نزد شیخ تا ببینیم او چه میگوید. شیخ گفت : چند تکه گوشت سالم بیاورید . برای شیخ آن گوشت هارا تهیه میکنند و شیخ آن ها را به سیخ زد و کباب کرد و همه دور هم خوردند.
و هیچ وقت هم در آن شهر بیمارستانی ساخته نشد 😂😂 تازه میگن کسی میمرده کبابش میکردن 😂😂 این هم نتیجه نزد شیخ دانا رفتن
خب اگر به شدت بی مزه و حال به هم زن بود ببخشید
راستی امروز پنج شنبست 😂😂
چرا آخر تست اون جمله رو میگی؟😂
نمیدونم 😂😂