
❤️ پارت 29: تولدت مبارک❤️ (یه هفته بعد...چت میچا و جانگکوک) + پس میام. - میای اینجا؟ + آره دیگه. - مگه الان کمپانی نیستی؟ + نه امروز مرخصی دارم. یکی دو ساعت دیگه میرسم. - باشه... بلند شدم و رفتم تو هال. آقای وانگ رو مبل نشسته بود و تلویزیون نگاه میکرد. - آقای وانگ. * بله؟ - جانگکوک گفته تا یک دو ساعت دیگه میاد اینجا. * عه چرا؟ - میگه نتیجه هارو امروز میدن و باید بیاد که نشونم بده. * آخه فکر نکنم بتونه بیاد. تولدشم که هست دیگه باید... - تولدشه؟! * آره دیگه 1 سپتامبره. - پس چرا نمیدونستم؟ چیکار کنم حالا؟... * نگران نباش میتونی بری یه چیز واسش بگیری. - باشه ممنون. از پایه بودن آقای وانگ خیلی خوشم میومد. از اون پیرمردایی نبود که کلا خشکن و نمیشه جلوشون ذوق کرد...

رفتم بیرون و مغازه هارو نگاه کردم. اصلا نمیدونستم از چی خوشش میاد و هیچ ایده ای نداشتم. یهدفعه چشمم خورد به دوتا گردنبند که طرح نت موسیقی رو داشت و توی هم میرفت(عکسش👆). یادمه یکی از بچه های پرورشگاه که تازه اومده بود یه همچین چیزی داشت که میگفت با بهترین دوستش ست کرده. همونو گرفتم و برگشتم خونه. * چیزی گرفتی؟ - بله گرفتم. زنگ در زده شد. سریع رفتم و گردنبندو قایم کردم و برگشتم تو هال. + سلاممم من اومدم. - سلام. * چجوری اومدی؟ مگه نگفتی کمپانی نمیزاره؟ + مخفیانه اومدم. خب میچا آماده ای؟ یاد نتیجه ها افتادم و دوباره استرس گرفتم. - امم...نمیدونم. رفتیم تو اتاقم و جانگکوک لب تاپشو اورد و روشن کرد.
+ الان میاره... - واییی. * آروم باش اگرم نشده باشی اتفاقی نمیوفته. + آها اومد. میچا من نگاه نمیکنم خودت بخون. صورتشو اونوری کرد. اههه همش میخواد حرصم بده. به جدول روی صفحه نگاه کردم و شروع کردم به خوندن. - اسم: لی میچا. سن: 17....وضعیت: پذیرفته ش... واییی یعنی قبولم؟ + جدی؟ آفریننن... اشک تو چشمام جمع شده بود و با آفرین گفتن جانگکوک گریم گرفت. - باورم نمیشه...اصلا نمیدونم چیکار کنم. + میخوای مثل فیلما بپری بغلم؟😂 راست میگفتا. پریدم شلغب(اونوری بخون) و محکم فشارش دادم. - مرسیی واقعا مرسی که حمایتم کردی اگه تو نبودی هیچکدوم از این اتفاقای خوب برام نمیوفتاد... + خوشحالم که تلاشات نتیجه داد. آخ آخ یکم یواشتر، له شدم. از شلغب(اونوری) اومدم بیرون و ایندفعه رفتم لغب(اونوری) آقای وانگ.
- از شمام ممنونم که گذاشتین اینجا بمونم. همیشه مدیونتونم. * خواهش میکنم منم خوشحالم که نتیجه خوبی گرفتی. یاد تولد جانگکوک افتادم. - آها راستی...جانگکوک چشماتو ببند. + چرا؟ - ببند میفهمی. + باشه. گردنبندا رو اوردم و یکیشو (نقره ایه) رو انداختم گردن خودم و اونیکی (طلاییه) رو آروم انداختم گردن جانگکوک. - حالا چشماتو باز کن. باز کرد. + واو این چیه؟ - تولدت مبارک. میدونم ناقابله ولی خب وسعم در همین حد بود. + میدونستی؟ - آره. حالا اینجارو نگاه کن... گردنبندا رو به هم وصل کردم. + عه ازیناست. تا الان گردنبندای مختلفی انداختم ولی هیچوقت ازینا نداشتم. مرسی که به یادم بودی و بازم مرسی بخاطر هدیه منحصر به فردت. فقط حیف که نمیتونم همیشه بندازمش. - اشکال نداره مهم نیته.
آنچه خواهید خواند: دو کلاس بالاتر... کارتونم از الان شروع میشه...من فقط...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عععععععععععععععععااااااااااااااااااااااااااااالللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
پارت بعدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد
ولی در کل عالییییییییییییییییییی بودددددددددددددددددددددد پارت بعدی پلیز 💜🖤
آخ آجی کل تستچی رو زیر و رو کردم تا این داستان رو پیدا کنم
فالویی بفالو
باش
موفق باشی
عیدتم مبارک🥺💪
مرسیی عید توعم مبارک♥️
میدونم که توام با یه کامنت چقد انرژی میگیری:)
عالیه
موفق باشی
💜💫