
سلام سعی کردم زود به زود بزارم قبل از اینکه این پارت رو بخونی قبلی رو بخون ممنون خوشت اومد قلب پایینو قرمز کن♡
بالاخره از هم جدا شدیم اومدم دوباره بپرم ب.غ.ل.ش که یهو از پشت یه دخترو با موهای آبی و یه عینک دیدم خیلی رسمی به نظر می رسید بهش زل زده بودم گفتم آآ شما؟ عینکش رو یه تکون داد و افتاب شیشه هاش رو براق کرد وقتی دید متوجه نمیشم آروم گفت دستبند انفجاری یهو به ترس افتادم بزاریم براتون بگم چیشده من توی دبیرستان با اون و آلیا توی یه اکیپ کوچیک بودم و برای اینکه متوجه بشین میگم چرا اسم گروهمون این بود هر سه ی ما دستبندی با علامت راک داشتیم که البته هر کس تیکه ای از علامت راک رو داشت برای همین همه ما رو میشناختن ولی اواخر سال سوم دبیرستانمون یهو گم و گور شد و دیگه خبری ازش نشد احتمالا شما میخواین بدونین کی بود معلومه دیگه کاگامی خیلی آروم زمزمه کردم ک.ک..کا..کاگامی گفت مشتاق دیدار مری واقعا به اینجا رسیدنت تحسین برانگیزه فکر نمیکردم بتونی به بهترین دانشگاه بیای...
و اینکه رفیق ناباب چرا همون اول منو نشناختی میخواستم اول عینکشو بهونه کنم چون توی دبیرستان عینک نداشت کاگامی فریاد زد تو هیچ وقت منو ندیدی با این که کلاسامون بغل هم بود ولی تو تو هی.هی.هیچ وقت منو ندیدی ولی من دیدمت شناختمت/راست میگفت من خواستم فراموشش کنم وقتی که دیگه خبری ازش نشد بدجور اینو میخواستم و کار به جایی کشید که حمله های روانی بهم دست میداد و آخرش دستبندم رو پاره کردم همش به دیوار های اتاق چنگ میزدم توی خاطراتم گیر افتادم و نمیدونستم چیکار باید بکنم کل شبا رو بیدار میموندم و جیغ میکشیدم دقیقا مثل یک تیمارستانی دستام رو بردم جلو در حالتی که خشکم زده بود یهو آزاد شدم و بغلش کردم و زدم زیر گریه داد میزدم کجا بودی این همه مدت کجا هان؟ کجا بودی ولی تنها کاری که اون میکرد این بود که بهم لبخند بزنه...
ازش جدا شدم و گفتم راستی توی این دانشگاه چیکار میکنی؟ گفت راستش چند روزی که گم و گور شده بودم به خاطر این بود که مادرم گفت مبخواد منو ببره آمریکا تا اونجا ادامه ی تحصیل کنم ولی من زانو میزدم و ازش میخواستم که اینکارو نکنه ولی اون حرفام رو نمیشنید گفت که باید آدم بهتری بشم منم که اون موقع ها خام بودمو به حرفشون گوش دادم زیادم پا فشاری نکردم/دوباره عینکشو تکون داد و عینکش دوباره برق زد اونم گفت ولی من الان باهوش و زرنگ مثل رعد و برق ساکت آروم مثل آب و پرجنب و جوش و تسلیم نشدنی مثل گردباد و قوی مثل طوفان من کاگامی توسورگی رئیس شورای دانشجویی هستم (زرق و برق) قیافه ی من و آدرین پوکر بود آدرین بعد از دوسال گفت خب بالاخره دوست دوران دبستان رو دیدم چه خبرا کاگی؟(کاگی مخفف کاگامی توی دبستان اینطور صداش میزده) کاگامی با لحن دعوایی گفت:مگه من توی همون دبستانم نگفتیم با این اسمت حقیر صدام نکنی؟!!(خب راستش توی دبستان همیشه دعوا داشتن و خب تاریخ تکرار شدنیه دیگه) آدرین:خب همیشه حقیر بودی و الانم هستی کاگامی:خودتی آدم بی مصرف مرینت تعجب کرده بود و قیافش😑😅 شده بود بعدشم سعی کرد جداشون کنه...
خلاصه دیگه رفتیم توی کلاس و درسامو خوندم و دیگه زنگ ناهار شد واقعا گرسنه بودم چشام فقط غذا رو میدید وقتی خریدم به هوش اومدم کلی غذا خریده بودم موهامو کشیدمو گفتم دختر! حالا این همه غذا رو چیکار کنم که یهو آلیا رو دیدم گفت هی ما رو قال گذاشتی و رفتی ای بی معرفت قیافم😅 بود و گفتم هی آلیا من نمیدونم چرا ولی کلی غذا خریدم میای با هم بخوریم؟ لبخند شیطونی زد و گفت نه نه من غذا خریدم شرمنده و رفت کنار تعجب کرده بودم یهو آدرینو دیدم و یاد اون صحنه افتادم کاملا سرخ شدم و سرم و برگردوندم بلند گفتم وای خدا چقدر هوا گرم شده و تند تند خودمو با دستام باد میزدم بدون اینکه دست خودم باشه برگشتم بهش نگاه کنم قیافش ناراحت میزد گفتم آ خب چیزی شده آدرین بلند داد زد خب از دستم ناراحتی؟دوباره با اون صدا حتی موش دیوارم از غذا دست کشید و ساکت شد دوباره خجالت کشیدم مو هامو کشیدمو گفتم با خودم حالا چه غلطی کنم یهو لوکا وارد شد و گفت سلام آدرین با خودم گفتم فرشته ی نجاتم صد تا صلوات برات میفرستم(ببخشید مگه شما فرانسویی نیستی خانم جان؟) باشه هسم ولی ایرانم دوست دارم لوکا اومد جلو تر تا غذاشو برداره و من به لوکا تعظیم کردم همه ی کلاس زدن زیر خنده نمیدونم چرا ولی خودمم از کار خودم خندم گرفته بود😆...
خب دیگه چند ساعت بعد ۷ و نیم شب دانشگاه تموم شد و برگشتم خونه ساشا گفت وقت بخیر آبجی گفتم وقت تو هم بخیر داداشی ساشا گفت اون پسره کی بود گفتم کدوم پسره رو میگی ساشا؟ گفت همونی که اومد دنبالت.کی بود؟د.و.س.پ.س.ر.ت بود؟ سرخ شدم و قیافم😳😨شده بود و گفتم نه نه نه بابا چی میگی واسه خودت اصلا مگه تو اونجا بودی؟ خب داشتی میرفتی میخواستم بدرقت کنم دیدمش من گفتم خب اون فقط دوستمه یه مدل پولدار همین ساشا لبخند شیطونی زد انگار بهم مشکوکه و گفت باشه. من میرم تکالیفمو بنویسم منم گفتم باشه برای شام بیا باشه؟ _باشه. نمیدونم چرا ولی اعتقاد عجیبی به حرف های ساشا دارم ذهنم خالی شده و خب کاگامی هضم تمام این قضیه ها برام خیلی سخته ولی با مرور اتفاق های امروز میتونم بگم روز خیلی خوبی داشتم!! خب این پارت تامام تامام امیدوارم خوشتون اومده باشه کیوتا و لایک و کامنت و فالو فراموش نشه فکر کنم ۲۰ پارتی بشه ولی خب ممنونم که این تستو دیدین دوستتون دارم بای بای👋💗
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (1)