از دید راوی امروز تولد پسر عوی ا/ت یعنی سوهو بود رفت بود پاساژ و داشت برای سوهو خرید میکرد که یهو چشمش به یک لباس زیبا افتاد و اون رو خرید داشت سمت عمارت سوهو حرکت میکرد که دیدی راه خیلی دوره ا/ت از پشت خیلان ها دور زد همینجوری که داشت راه میرفت احسای کرد یکی داره تغیبش میکنه ازدید ا/ت داشتم از پشت خیابون دور میزدم که زوتر برسم و خیلی خستم تاکسی پیدا نشد راوی: همینجوری که با خودش حرف میزد.... چرا احساس میکنم یکی داره تغیبم میکنه؟ سرمو برگندوندم ولی هیچ کس یا هیچی پشتم نبود دوباره به راهم ادام دادم تا اومدم زنگ بزنم یهمو بی هوش شدم
سرم درد میکرد توان نداشتم چشمامو باز کنم ولی میتونستم بشنو بکی داشت با تلفن صحبت میکرد -اگه ا/ت رو میخوای باید ده برابر صلایاحیی که دزدی بده انقدم عر نزن همینو گفت و ساکت شد و صدای بستن در اومد ولی من تو اون لحظه خوابم امومد و چشمام بسته شد دوساعت بعد الان ده شبه چشمام بازشد روی تخت بودم و بهم سورنگ وصل بود و یه ایکبری بلا سرم بود «ا/ت خانوم گه میخوری به پسرم میگی ایکبیری)» +زر نزن تو بنویس خب من ادمی نیستم که زیاد بترسم چون بیماریه قلبی داشتم سعی کردم به چیزی نترسم یونگی وییو چشماشو باز کرد مثل بابا غوری داشت بهم زل میزد +خب -خب [چرا هیچی به زهنم نمیرسه]
اگه دوس داشتید پارت بعدو بیشتر میزارم
.....
بزار قشنگه 😃😃
گزاشتم ولی الان یه روزه داره برسی میشه هق
عالیی
ادامه بدع
پارت بعدو موخوام
منتشر نمیشه 😔
ولی من اروم نمیگیگرم تا منتشر نشه
🥲💜✨
بزار بعدی رو
باشه🙂
ولی تضمین نمیکنم پارته بعد سم نباشه