اینم از پارت 2 امیدوارم خوشتون بیاد❤️💗
آنچه گذشت:گفتم که😑من تو هتل گیر کرده بودم با تهیونگ خوابیده بودم وای خدایا چرا آنقدر زود گذشت در بغل آن فرشته😐فردا صبح........
که بلند شدم دوباره خودمو بغل تهیونگ دیدم که تهیونگ خوابیده بود و تفش از دهنش جاری بود بعد به جلو نگاه کردم که یهو جیمین و دیدم که داره با روز نامه نگاران از ما عکس میگیره که جیمین گفت:تهیونگ داداش چشارو وا کن به جلو نگاه کن اونی که بغلت خوابیده رو صدا کن😂✌️ تهیونگ که بیدار شد وقتی به جلو نگاه کرد یهو خواب آلود گفت:به به چه عجب تشریف آوردید بعد جیمین روش آب ریخت😂و تهیونگ سرش رو تکون داد و گفت یا قمر هاشم این کیه😐 بعد جیمین گفت:داش این آدم ها رویای وحشت تو هستن بعد تهیونگ داد زد گفت:مامانننننننننننننن جوووووووون😐
الان شما میگید پس من کجام و در چه حالم من با تعجب داشتم در بغل تهیونگ دوباره مثل ندید بدید ها مثل دیروز نگاهش میکردم😐🤦 که تهیونگ سرش رو برگردوند به طرف من و من را مثل مست ها که داشتم نگاش میکردم دید و منو پرت کرد😑 با عصبانیت از هتل رفت بیرون😐 شب
شب داشتم قدم میزدم که تهیونگ رو بالای سقف خونش با کلی شمع دیدم خیلی غمگین بود یه روزنامه دستش بود صداش کردم گفت:کی کی؟ گفتم:آهای خیلی قدم کوتاه نیست تو اون بالایی پایین رو نگاه کن خندید و گفت:خیلی با نمکی گفت بیا بالا گفتم مگه نردبون هست اگه هست اما نامرئی هستش بگو با خبر بشیم🤦
گفت درو باز میکنم بیا بالا درو باز کرد رفتم بالا گفت:تا حالا دختری به با نمکی تو ندیدم گفتم:جدی😯🤤 گفت:آره گفت:روزنامه رو نگاه کن عکس ما همه جا پخش شده🤦😑 گفتم:ولش کن ۲ روز عشق هم باشیم که چیزی نمیشه😐🤭 گفت:راستشو بگو واقعا عاشق منی؟😐 گفتم:راستش از وقتی که دیدمت میخواستم بهت بگم چقدر دوست دارم اما نتونستم🤭اما الان میگم که واقعا دوست دارم❤️ دستمو گرفت........
امیدوارم خوشتون بیاد❤️
کامنت یادتون نره
ببخشید آنقدر تخیلیش کردم😑😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
خدانگهدار❤️
سلام عسلی منم عسلم خیلی فن فیکت خوبهههه ولی لطفا جونه من یکم بیشتر بنویس یه کوشولو فقط یه کوشولو کم مینویسی ولی خیلی خوبههه روانیش شدم منتظر پارت بعدیم🐱💜💜💜💜💜
سلام عسلی خیلی ممنون دارم شروع میکنم پارت بعد را بنویسم ❤️😍