
❤️ پارت 27: تنهایی و آشپزی❤️ امروز وقتی بیدار شدم بقیه نبودن. البته هم جانگکوک دیشب بهم گفت و هم واسم یادداشت گذاشت که باید برن کمپانی و ساعت 7 عصر برمیگردن. بعد صبحونه یادم افتاد دوربین و گزارش خانم سانگ رو هنوز بهش ندادم. جانگکوک گفته بود اگه کاری دارم میتونم با کامپیوترش بهش پیام بدم و روششو یادم داده بود. منم رفتم جلو سیستم و شروع کردم به تایپ کردن. (توی چت) - سلام. یه سوال... + سلام چطوری؟ چی شده؟ - هیچی فقط من هنوز وسایلای خانم سانگ رو براش نبردم. + خب صبر کن ما بیایم بعد میبری. - آخه اونموقع شب میشه. + تو که راهو بلد نیستی. - آره...باشه. + خب اگه کاری نداری من دیگه برم. - باش خدافظ
کامپیوتر و خاموش کردم و رفتم تو فکر اینکه چیکار کنم. جوری حوصلم سر رفته بود که به حرف جانگکوک که گفت خونه بزرگ خوشبختی نیست پی بردم. داشتم تو قسمتای مختلف خونه راه میرفتم و به این چیزا فکر میکردم که رسیدم به آشپزخونه و یه کتاب رو میز دیدم. کتاب آشپزی بود. پس یعنی جینم از رو این آشپزی میکنه؟! کتابو برداشتم و چندتا از دستور پختارو خوندم. در نهایت تصمیم گرفتم ناهارمو خودم بپزم که حوصلم سر نره و یچیز برا ناهار داشته باشم***بعد ناهاری که خیلی خوشمزه شده بود به این نتیجه رسیدم که استعدادشو دارم و میتونم شامو خودم بپزم. یه دستور پخت دیگه رو انتخاب کردم و مشغول اون شدم. و البته به خانم سانگ پیام دادم (با همون کامپیوتر) و آدرس شرکتشونو گرفتم. غذا داشت آماده میشد که اعضا اومدن و مثل دیروز افتادن رو مبل. یعنی کارشون انقد سخته که هر روز خستن؟🤔
هوسوک: روز خسته کننده ای بود. نامجون: آره. خب حالا کی شام میپزه؟ همشون: هیشکییی... - زحمت نکشید شام آمادس. همه با تعجب نگام کردن. - چرا اینجوری نگاه میکنید؟ خب حوصلم سر رفت گفتم یه کار مفید انجام بدم. بیاین بخورین تا سرد نشده... اومدن سر میز و کلی ازم تعریف کردن. خوشبختانه اینم خوب از آب در اومده بود و همه خوششون اومد. تهیونگ: تو که خودت انقد هنرمندی چرا دیروز از سوکجین دستور میگرفتی؟ جین: من دستور میدم؟! تهیونگ: تا جاییکه من دیدم آره. جین: مودب باش من هیونگتم. - راستشو بخواین...آره اولش چاخان کردم که آشپزی بلدم، من حتی به زور نیمرو درست میکنم. اینم از رو کتاب پختم. + ممنون از صداقتت ولی من که باور نمیکنم. یونگی: اصلا کتاب کجاس؟ مگه ما کتاب آشپزی داریم؟
جین: خب...اون کتابو عمدا گذاشتم اونجا. قبلا که هنوز انقد حرفه ای نشده بودم از رو اون غذا میپختم. دیروزم وقتی باهات دوکبوکی درست کردیم فهمیدم بلد نیستی و خواستم ببینم حاضر میشی دوباره اینکارو انجام بدی یا نه. تهیونگ: هیونگ باهوش شدیاا😂 جین: باهوش بودم😌 بعد شام با راننده شون رفتم و وسایلای خانم سانگ و دادم و اومدم. خانم سانگ گفت خوب شده ولی درباره اینکه بتونم اونجا کار کنم گفت نمیشه و باید مدرک دانشگاهی داشته باشم. خلاصه شب شد و میخواستیم بخوابیم که جانگکوک گفت: تا امروز دربارش شک داشتم ولی الان مطمئنم. - درباره چی؟ + ببین اگه بخوای بری مدرسه شبانه روزی باید درساتو بخونی که قبول شی. آزمونم تاریخش هنوز دقیق مشخص نیست ولی یا آخرای اگوست میشه یا اوایل سپتامبر و تا اونموقع دو سه ماه وقت داری. یه جا واست جور کردم که میتونی اونجا بمونی و درستو بخونی. نظرت چیه؟
آنچه خواهید خواند: کجاس؟... یه معامله دو سر سود... من چه کاری اینجا انجام میدم؟...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بوود مث همیشههه تنک اگه پارتبعدی رو زود تر بزاری
پارتتتتتت بعدییییییی عالیییییی بودددددد
طبق معمول عالییییییییییییییییییی بودددددددددددددددددددددد پارت بعدی پلیز