شمشیرمو در اوردم و گفتم: تنفس جادو فرم دوم تیر کمون سی . اهی و چهار تا تیر پرتا کردم و بلا فاصله گفتم : تنفس جادو فرم اول شمشیر سی. اهی و س.ر .ش .و ق...ط کردم و شکستش دادم
با خودم گفتم اگر از پس این یکی بر اومدم از پس بقیشونم بر میام بدو بدو کردم و رفتم یهو یه صدایی شنیدم رفتم اونجا تانحیرو بود !!!! داشت با یکی از اونا میجنگید خیلی بز. رگ بود خواستم برم کمکش ولی ترسیدم
ولی دیدم خودش از پسش بر میاد و از پسش بر اومد خیلی تحت تعصیر قرار گرفتم یهو یه تصویر از خودم جلو چشمام اومد من اونجا بودم و یکی از پشت حمله کرد عجیب اینجا بود که همون لباسا تنم بود و در امون مکان که الان بودم بودم
یهو به خودم اومدم و گفتم تنفس جادو فرم پنجم چاله !!و از پشتش اومدم و س .. ر ... ش... و ... ق...ط کردم با خودم فکر کردم : من تونستم ایندرو ببینم اگر واقعا سه فرم اصلی رو داشته باشم چی !!! تانجیرو اومد اینور
و گفت : حالت خوبه یه صدایی شکیدم من گفتم : ا .. اره خوبم تانحیرو رفت منم رفتم تا مکانی پیدا کنم که خورشید به اونجا بتابه و راحت باشم بالا خره رسیدم به یه جای امن و یکم استراحت کردم تا برای شب اماده بشم
بالا خره تموم شد من ازمون رو قبول شدم و دوباره برگشتم به همون جایی که مر بود از گل گلیسیرین و کاملا امن بود من و چهار نفر دیگه ازمون رو قبول شده بودن از اون همه فقط همین اون دو تا دختر اومدن و با هم گفتن : خوش امدین حالا کلاغ های پیام رسانتونو میگیرین برای همه یک کلاغ اومد البته برام یکی که موهاش نارنجی بود گنجشک اومد 😂😂😂اون دو تا دختر گفتن : حالا نوبت انتخاب کردن سنگ شمشیرتون است
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
باشه فقط میشه یکم زمان بدین که فور کنم اخه سخت میشه دلستان نوشت ولی قول میدم بزارم
عاااااااالی
تنکس