
تند تند پارت دادنام مرموز نیس بنظرتون؟🌝
❤️ پارت 21: بگم یا نگم❤️ نمیدونستم چی باید بگم. حس میکردم بعد از گفتن چیزی که تو این 5، 6 ماه بهم گذشته، دوستیمون بهم بخوره. از طرفی، اگه راستشو بهش نگم و فردا دوباره بخواد منو برسونه خیلی بدتره. - خب...دفعه پیش من اول گفتم؛ ایندفعه تو بگو. + من بگم؟...باش...اول مستقیم اومدم اینجا. بقیه وقتی فهمیدن منم خیلی تعجب کردن. البته طبیعی بود چون ظاهرا بهشون گفته بودن خودم رفتم. بعد کلی جنگ دعوا بالاخره قبول کردن که مجبوری رفتم و واقعا پشتم بودن که بتونم برگردم. کمپانی گفت سوتفاهم شده و خب نمیدونم راست گفتن یا نه ولی بهرحال برگشتم... - نمیترسی دوباره بیرونت کنن؟ دستاشو پشت سرش تو هم قفل کرد و گفت: نمیتونن...آهنگ جدیدمون رکورد زده اگه دست از پا خطا کنن با حمله شدیدی روبرو میشن😂
چند ثانیه بینمون سکوت بود که ناخوداگاه گفتم: تو خیلی خوشبختی... + منظورت چیه؟ - خب هستی دیگه. خونه ی به این خوبی داری، کلی طرفدار داری، دوستایی داری که باورت کردن و پشتت وایسادن که برگردی، از همه مهمتر...یه خانواده داری که میدونی هرجوری باشی دوستت دارن. ولی من حتی یدونشم ندارم... اومد کنارم و رو تخت نشست. + یه لحظه وایسا باهم بریم...آره شاید این خونه خیلی بزرگ و خفن باشه ولی اولا واسه 7 نفره، دوما واسه ماهایی که نمیتونیم راحت بیرون از این خونه قدم بزنیم اونقدرام جذاب نیست. میشه مثل پرنده ای که تو قفس طلا بزارنش. بعدشم، هرکی که خونه ی خوب یا ماشین خوب داشته باشه یا معروف باشه صرفا خوشبخت نیست. ممکنه انقد افسرده باشه که حاضر باشه کل داراییشو بده ولی چند لحظه شاد باشه...
- آره ولی تو... + درباره دوستام...آره اونا پشتم بودن. و اگه یادت باشه ماهم اونروز قرار گذاشتیم پشت هم باشیم. پس توام یه همچین دوستی داری؛ فکر کنم همه حداقل یدونه از این دوستا داشته باشن... بعد یه مکث کوتاه ادامه داد: راستی بهت نگفته بودم؟ پدر و مادرم دو سه ساله که رفتن لس آنجلس. اولش نمیخواسنتا ولی وقتی رفتن دیگه موندگار شدن. برادرمم که درگیر شرکتشه و سرش شلوغه، به اندازه ای که تو اون 6 ماه فقط دوتا پیام داده بود که یکیش تبریک کریسمس بود. خیلی باهم در ارتباط نیستیم، یجورایی انگار مثل تو... - نه! یعنی...حق با توعه ولی نه درباره من. نمیدونی این مدت چی بهم گذشته و داری حرفایی میزنی که درباره یه آدم عادی صدق میکنه. چشمام پر اشک شده بود و صدام یکم میلرزید. + اگه میخوای بگو. اگرم نمیخوای عیبی نداره.
پارچ آب و لیوانی که گوشه تخت بود و برداشت و توش آب ریخت و گرفت جلوم. وقتی آبو خوردم تصمیم گرفتم بهش بگم. - خب نمیخوای بگم؟ + چرا بگو، میشنوم. - بعد از فرار یجورایی گم شدم. هیچ جا رو نمیشناختم و الکی داشتم بیرون میچرخیدم که به یه دختری خوردم و فهمیدم که تو یه خونه واسه یه خانمی کار میکنه که یه خدمتکار میخواد. منم رفتم و پیش اون کار کردم. خیلی آدمای خوبی بودن هم خانمه هم دختره. هر ماهم بهم یه حقوقی میدادن که بعد یه مدت کوتاه تونستم یه بلیط بگیرم که برم دنبال خانوادم. + پس پیداشون کردی. خب اینکه عالیه. - هنوز تموم نشده، یه بلیط واسه ایران گرفتم و رفتم. اونجارم که نمیشناختم و با کلی دردسر و گشتن تونستم مادربزرگمو پیدا کنم. رفتم پیششون و خالمم دیدم ولی وقتی فهمیدن کیم گفتن که منو نمیخوان...
آنچه خواهید خواند: وا چرا؟...تصادف میکنن...داستان من اینجا تموم نمیشه...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی. پارت بعد
عالیییییی 😍😍😍😍😍پارت بعد پارت بعد😍😍😍😍
جیگیلی جیگیلی
خیلی عالیه من پارت بعدو میخوام
اومممم آره مشکوک میزنی 🤨