بیسکوتارت قلبی نیکا شما را به تماشای این سریال دعوت میکند 🍦 این قسمت : پایان دوستی هشت ساله
بچه ها دیگه از حالا داستان از زبان شخصیت ها پیش میره : از زبان کیشا: بعد از یک ساعت که نفهمیدم کی گذشت بلاخره به مقصد رسیدیم. همراه غول مهربانی که هری و لورا ، هگرید کلید دار مدرسه صداش میکردن به سمت قایق ها رفتیم. همین که قایق به ساحل رسید ، محوش شدم. اینجا اینجا شگفت انگیزه! حتی سال پنجمی ها که هرسال می امدن غرقش شده بودند درباره حسم بخواهم کمی بگویم واقعا غیرقابل وصفه! ترکیبی از حس هیجان ، ارامش و ذوق 😅 فکر کنم کلا این خاصیت هاگوارتزه هاگوارتز ! حتی اسمشم ادمو به رویا میبره😻
داخلشم که قصر ! وقتی داخلش قدم برمیداشتم احساس میکردم به جایی هستم که متعلق دارم. خانه ی ابدی من! هاگوارتز! ای کاش یکبار دیگه میتونستم زیر نور ماه ، کنارت بنشینم و ازت سال ها لذت ببرم.😞 افسوس که هیچ کس از اینده خویش با خبر نیست!😪💔 اری سرنوشت بازی های و.ح.ش.ت. ن.ا.ک .ی برای انسان دارد . 😥💔
با دوستانم ، لورا و هری و رون و هرماینی ، داشتیم به صحبت های پرفوسر مک گونگال گوش میدادیم و از این view زیبا لذت میبردیم که پسری با موهای بولوند همراه دختری چشم ابی ، با موهای گوجه ای مشکی و دو پسر چاق سمت ما امد. خود را مالفوی و ان دختر را مانترا و دو پسر را کراپ و گویل معرفی کرد . ولی ناگهان رونالد از اسم او خنده اش گرفت مالفوی بعد از خنده رون ، شروع به مسخره کردن و تیکه انداختن به اون و هری کرد. منم اعصابم خورد شده بود ، رفتم رو به روش و گفتم : حق نداری دوستای منو مسخره کنی ملفوی . حالا هم با اون بالون های هوایت برگرد تو صف خودت 😑
مالفوی نگاهی به من انداخت و گفت : یک دورگه داره برای من تعیین تکلیف میکنه. من هرکاری دلم بخواد انجام میدم و به هیچ کسی هم مخصوصا یک دختر دورگه خ.ن.گ مربوط نمیشه 😑😏 و منو هل داد . هرماینی داد زد سرش : چتههه. دست از سر ما بردار مالفوی : شاتاپ گ.ن.د.ز.ا.د.ه کثیف هرماینی از ایکه بهش گفته بود گ.ن.د *** خیلی ناراحت شد . و میتونم بگم بغض کرد اخه صداش خیلی خش داره و لرزون بود مثل کسی که میخواد گریه کنه و داره سعی میکنه غصه شو پنهان کنه. فقط بعد اون گفت : واقعا برات متاسفم 😕
اون دختره که کنار ملفوی ایستاده بود ، یک دفعه با دلخوری و عصبانیت گفت : تمومش کن دریکوووووووووو به اونا کاری نداشته باش ملفوی که انگار جا خورده بود و از مانترا لاقل توقع تداشت گفت : چی مانترا جدی گفت : اونا دوستای منن😑 وای به حالت اگه اذیتشون کنی 😑 دریکو که تو شک بود گفت : ا اونا ر رو م میشناسی😶 مانترا با قاطعیت گفت : اره😝 ملفوی که اعصباش بدجور خرد شده بود با صدای نسبتا بلند گفت : باشه باشه . تو برو با همینا دوست باش . اصن میدونی چیه. همون لیاقتت این دورگه و گ.ن.د.زا.د.ه است 😑 حیف تو که از خاندان بلکی😑 از این حرف ملفوی اشک مانترا سرازیر شد : تو تو اصن دوست خوبی نیستی و بدون دیگه تو دوستی به اسم مانترا و من به اسم دریکو ندارم . ازت ازت منتفرممممممم و بدو بدو رفت . ( قیافه مانترا وقتی دریکو بهش گفت که لیاقتش همین دورگه هاست )
ملفوی هن اگگار از حرفش شدیدا پشیمون شده بود سریع به دنبال مانترا بود تا از دلس ساید کمی در بیاره هری ارام در گوش رون : به نظرت با مانترا دوست بشیم؟ رون ارام در گوش هری : اره. اون دختر خیلی خوبیه برخلاف ملفوی . با اینکه بلکه اما دختر منحصر به فردیه هری نیز با او موافقت کرد.
این عکس خانم چوری کرت
پرفکت 💚
لایک یو 😀
از بیسکوتارت قلبی نیکا متشکریم که مارو به تماشای این سریال دعوت کرد😁💕
😅😅 خواهش
عالیییئیییییی بودددددد😉😉😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘
مرسیییییییی
😘😘😘😘😘😚😚😚😚😚
مانترا خیلی .............کرد گریه کرد جلو یه پسر😏ملفوی من مثل تو ضعیف نیستم پس منو مثل خودت نکن😑(شوخیییسییییی عالییییییییی بودخیلیییییییییی عالییییییی❣)
بله قویه اما میبینم که کرد 😐😂
میخوای خشن تر نشونت بدم؟😐😂
بله بله یه جوری که من بزنم تو دماغت😏💪😂
گنجر زد بس نبود؟😐😂
شما چرا ق.ا.ت.ل دماغ منیدد😐
میخواسم اسمشونبر بشی😂
واااااا😐
والا😂
وایییی عالیییی
ممنونننننننن عزیزدل 😊
عالیییییی بود🤩🤩🤩🤩🤩🤩
لطف دارید ☺