داستان رو حمایت کنید لطفا😢
(یک ماه بعد)ملودی:هیون کی و هو سو رفتارای عجیبی داشتن.مثل اینکه هبچکدومشون نمیخواستن من با پسر دیگه ای حرف بزنم.به هر حال،وضعیت کمپانی خیلی بهتر شده بود و رئیس میگفت همه رو مدیون منه.هنوز پول کافی برای مهاجرت نداشتم.احتمالا تا یکسال دیگه اینجا موندگارم.داشتم به طرف اتاق کارم میرفتم که هیون کی جلوم رو گرفت.با بی حوصلگی گفتم:«چی میخوای؟»_دیروز با هو سو کجا رفتی؟+به تو ربطی داره؟_نه فقط میخواستم بهت بگم به این پسره اعتماد نکن.اون خیلی خطرناکه.+الان داری میگی اون قراره ساعت سه ی ظهر توی کتابخونه منو به قت.ل برسونه.فکر کردی من نمیدونم شما دو تا با هم مشکل دارید.حالا گم.شو از جلوی راهم وگرنه پرتت میکنم توی سطل آشغال!_باشه باشه.
هیون کی:نمیدونم چرا اما روی این دختره خیلی حساس شده بودم.خیلی سعی کردم اینکار رو نکنم اما نمیشد.میخواستم فقط اونو پیش خودم نگه دارم.از اینکه با هو سو ی عو.ضی بیرون بره بدم میومد.مثل اینکه توی این یه ماه باهم خیلی جور شده بودن.ماه بعد قرار بود خانواده پدریم رو ملاقات کنم.از اینکه بالاخره میرم آمریکا خوشحال بودم.اما یه حس بدیم داشتم.قبلا هیچوقت این حس مضخرف رو نداشتم اما نمیخواستم از اینجا برم.
لایک کن برو بعدی❤
هو سو:قشنگ معلوم بود هیون کی عاشق ملودی شده.نمیدونستم قراره رقیب عشقیم بشیم.به هر حال،اینبار قرار نبود اون ببره...
خب بچها لطفا لطفا حمایت کنید💜
و این داستانو به دوستانون معرفی کنید💕
سلام اجی من که یه داستان مینویسم فرا آدامس رو مینویسم سر بزن چون برای داستانت پوستر جدید خفن درست کردم که همه عاشقش میشت
حتما سر میزنم آجی مهربونم💕
آخه یکی به من بگه از این داستان قشنگ ترم پیدا میشه ☺️
خیلی مهربونی💜
مشی
ببخشید این پارت کم نوشتم سرما خوردم و حالم بده😞