
سلام بچه ها اومدم با پارت۳ که قرار یه اتفاق های خفنی بیوفته😍😍 بریم داستان رو بخونیم😄😄
مرینت: بعد از طراحی یاد حرف های لوکا توی کافه افتادم از یه طرفم فکرم رفت سمت آقای اگرست، نمیدونم چرا فکرم رفت پیشش. از زبان راوی: مرینت رفت توی آشپزخونهِ شرکت تا قهوه برای خودش درست کنه ولی هر چقدر دنبال قهوه گشت نتونست ظرف قهوه رو پیدا کنه تا اینکه رفت از الیا بپرسه ولی توی این شرکت به این بزرگی چطوری باید الیا رو پیدا می کرد. در آخر رفت تا از منشی یعنی لایلا بپرسه ولی لایلا هم پشت میزش نبود تنها کسی که اونجا بود....
آدرین بود😃😆😝 مرینت رفت تا از آدرین بپرسه که قهوه کجاس ولی بخاطر اینکه زایع نشه گفت : مرینت: ظهرتون بخیر آقای آگرست آدرین: ممنون😐 مرینت: خواستم بگم میخوام براتون قهوه بیارم ولی پودر قهوه رو پیدا نکردم. آدرین که پشت میزش نشسته بود لیوان قهوه شو بالا اورد و گفت: من قهوه دارم. مرینت که خشکش زده بود خواس از اتاق بره بیرون که آدرین گفت: خانم دوپن چنگ قهوه داخل کشوی دوم از پایین هستش و نوش جان😏 ( 😶😓😲😨😱) مرینت که نمیدونست چیکار کنه سریع از اتاق رفت بیرون.
رفت تا برای خودش قهوه درست کنه که آب جوش رو آماده کرده بود ولی یهو یه صدایی از پشت مرینت اومد و مرینت که ترسیده بود سریع برگشت و آب جوش ریخت روی دستش یه آخ کوچیک کشید و دیگه هیچی نگفت. آدرین گه میدونست تقصیر اونه رفت و سریع از توی یکی از کشو ها یه کرم ورداشت تا بزنه به دست مرینت. از زبان راوی: آدرین دست مرینت رو آروم گرفت و روش کرم زد.( وای خدا جون چه قدر رومانتیک😍😍)
مرینت از آدرین تشکر کرد و رفت توی اتاق کارش تا قهوه اش رو بخوره که دید یه ایمیل براش اومده بود اون ایمیل از طرف آدرین بود که نوشته بود : ساعت ۸ بیا کافه باید باهات در مورد یه چیزی صحبت کنم. مرینت هم که قبول کرد بعد از کار رفت خونه آماده شد آدرین هم همینطور.(نمیخوام زیادی حوصلتون رو سر ببرم پس میریم داخل کافه) مرینت: وقتی رفتم تو کافه آدرین همش داشت منو نگاه میکرد که گلوم رو صاف کردم و حواسش جمع شد. آدرین: مرینت واقعا خوشکل شده بود باید احساسم بهش، رو میگفم ولی باید از کجا شروع میکردم.😣😥 از زبان راوی: مرینت و آدرین برگر و سیب زمینی سرخ شده سفارش دادن.( بچه امیدوارم دلتون نخواسته باشه😅) مرینت: گارسون غذا هارو اورد غذا رو که گذاشت جلوی من نگاهش کردم باورم نمیشد😨😱 اون اون....
میدونم جای حساس کات کردم ولی برای پارت بعد ۱۰ تا لایک و ۱۵ تا کامنت میخوام یادتون نره🌟💜🍓
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
من هم دارم داستان می نویسم. فقط یکم حمایت میخوام ، میشه به تست آخرم سر بزنید ؟
بک میدم
عالی بود ❤️
مرسی💜😁
الهی آمین
امیدوارم بدترین فکری که میشه به ذهنش برسه
میرسه 🤣
نگوو گارسونه لوکا بوده
واییی
میگم نکنه گارسونع لوکا بوده باشه 😶
عالی بوددددددد
ممنونم😘🍓💜
اون اون لوکا بود😱
خیلی قشنگ بود و رمانتیک و عاشقانه 🤩😍
😁😄😘💜