
سلام دوستان اینم از قسمت 19 امیدوارم لذت ببرید و اینکه قسمت 18 رو می زارم تو کامنتا
از زبان ادرین ..بعد از شنیدن داستان فلیکس .گفتم .بر هر حال من الان خستم می خوام برم یه استراحت کنم ادامه حرفامون میزارم برای امشب . از جام بلند شدم رفتم سمت در و از کتابخونه خارج شدم به سمت اتاقم رفتم. از زبان مرینت . ادرین از کتابخونه خارج شد رفت . لوکا کاگامی فلیکس . روم کردن . فلیکس گفت حالا چی کار کنم . گفتم زمان می خواد تا بهت اعتماد کنه بر حال امشب خودم باش حرف می زنم ویکی . همه با سر جوابمو دادن . لوکا گفت خب باشه ادرینو به تو سپردیم کاگامیی بیا برم . لوکا . کاگامی از اتاق رفتن بیرون . فلیکس هم از سرجاش بلند رفت سمت در . گفتم فلیکس . فلیکس وایساد روبم کرد گفت بله . گفتم فلیکس تقریباً یک سال و نیم میشه تو اینجایی ....خطایی ازت ندیدم .اگه برگشتیم به دنیای خودمون چیکار می کنی . فلیکس گفت نمی دونم سعی می کنم کمکتون کنم. گفتم قول بده ..........قول بده که کمکمون می کنی . فلیکس هم گردنبند مسیحی ✝️که دور گردنش بود نشونم داد گفت قسم می خورم کمکتون می کنم .گردنبندو بو.سی.د قیامش کرد . چشمامو بستم نفسه عمیقی کشیدم گفتم باش می تونی بری . فلیکس از اتاق رفت بیرون . منم هم از کتابخونه امد رفتم بیرون رفتم سمت سالن ملکه برای دستورات بعدی ملکه
از زبان ادرین . بعد رفتنم از کتابخونه رفتم سمت اتاقم وارد اتاق شدم زره و شمشیرمو درآوردن رو تخت دراز کشیدم خوابیدم . با صدای در از خواب پریدم به پنجره نگاه کردم شب بود رفتم سمت در درو باز کردم 2 تا خدمتکار زن بود . گفتم چیز شد گفتن ببخشید لباس فرم تون براتون آوردیم ( یه نکته دوستان لباس فرم ادرین با لوکا مرینت فلیکس کاگامی فرق داره از ظاهر شبیه همن ولی رنگشون فرق داره رنگ لباس فرم ادرین بخاطر اینکه سربازه آبیه ولی لباس فرم سربازان یا نگهبانان تو قصر سیاه ) گفتم با لباس خودم راحتم . خدمتکار گفت دستور ملکه هست باید انجام بشه . خدمتکار ها هم لباس فرمو جدید بهم دادن . لباس فرموو گذاشتم رو تخت با لباس فرم خودم رفتم حموم بعد از حموم برگشتم اتاقم لباس فومو درآورد لباس فرم جدید پشیدم یه زره تنگ بود ولی پوشیدمش راستش از رنگ سیاه خوشم امد رزم پشیدم شمشیرمو بستم به کمر بند . صدای در زدن امد رفتم سمت در درو باز کردم مرینت بود کیف چرمی هم دستش بود از دیدنم جا خورد بخاطر لباس فرمم گفتم چیز شده . گفت امممممم بیا کتابخونه باید درباره یه چیزی صحبت کنیم . گفتم باش . درو اتاقمو کلید کردم رفتم دنبال مرینت رفتیم تو کتاب خونه درو بستم گفت خب چی می خواستی بگی
مرینت روم کرد گفت . بشین رو صندلی . من هم نشستم رو صندلی . مرینت هم اونور میز نشست . مرینت گفت راستش وقتی تو نبود تلاش می کردم که یه راهی به دنیا خودمون پیدا کنم با خیلی ها صحبت کردن دانشمندان توی پاریس علما و نابغه های زیادی راستش هیچ نتیجه ای پیدا نکردم ولی یه پیرمرد تونس جوابمو بده . گفتم چیو . مرینت از کیفش یه نقشه درآورد نشونم داد .ادامه داد .گفت یه راهی هست که اگه به شمال پاریس بریم بعد از ۴ روز به دریا می رسیم اونور دریا یعنی نزدیکی های شرقی سرزمین انگلستان یک جزیره هست که بومی های جزیره با دنیای بیرون هیچ ارتباطی ندارن هر کسی به اون جزیره رفته زنده برنگشته چون بومی های جزیره یه جورایی آدم خوارن و حتی زبانشون با ما فرق داره گفتم خون آشامن . مرینت گفت نه اونا انسان هستن اما ادم خوار . البته فقط بومی ها اونجا نیستن . گفتم چی . مرینت ادامه داد گفت اون پیرمرد گفته چند سال پیش نزدیکی های اون جزیره لنگر انداخته بود و با یه قایق وارد جزیره شد و نزدیک ۵ هفته اون جزیره موند .بدونه اینکه بومی های جزیره بفهمن یه جورایی جاسوسی کرد بود . نقشه جزیره رو کشید . و اینکه اون پیرمرد فهمید که اونجا هم یه جنگ افتاد یه جنگ بین خون اشام ها و بومی ها . گفتم بعللله هر دو دشمن پس .......خب که چی به ما چه . مرینت ادامه داد گفت . اون پیر مرد گفته بود که بومی های جزیره داشتن از یه دروازه محافظت می کردن و یه دروازه به یه دنیای دیگه فکر کنم یه چیزی تو مایه های ماشین زمان . گفتم مطمئنی
مرینت . گفت اره مطمئنم. بعد یه نقشه دیگه بهم نشون داد گفت این نقشه جزیرس و اون دروازه دقیقا توی غار تو شرق جزیرس . گفتم از کجا معلم که اون پیر مرد راست می گفت . مرینت گفت فقط همین راهو داریم . هیچ راه دیگه ای هم نیست . لوکا کاگامی فلیکس اول مخالفت میکردن الان راضین چون فهمیدن دیگه هیچی راه دیگی نیست . منتظرم هم بمونیم هم به چیزی نمی رسیم . گفتم خیلی خب حالا کی حرکت میکنیم مرینت گفت یه هفته دیگه شاید . گفتم اگه جزیره و دروازه دروغ بود چی . مرینت گفت بر می گردم به پاریس و دنبال راهی دیگه می گردیم . گفتم از جزیره بگو . مرینت گفت اون پیر مرد از خون اشام ها چیزی نمی دونست اما وقتی از جزییات بومی ها گفت یه چیزی شبیه انسان های نخستین و فقط از تبر.. تیر کمون و نیزه استفاده می کردن .گفت خب نقشه چیه . مرینت گفت نقشه اینه که بریم به اون جزیره به هر نحوی که شده بفهمیم اون دروازه چیه و اینکه می تونیم به دنیای خودمون برگردیم یا نه . گفتم خیلی خب باش من هستم
یهو صدا یه شیپور امد مرینت هم دوتا نقشه رو گذاشت تو کیفش و کیفو یه جایی تو کتابخونه قایم کرد گفت ادرین باید گرسنه باشی درست گفتم اره گفت پس نبالم بیا این شیپور. شیپور شامه گفت پس شیپور خوبیه گفت بیا برم . رفتم دنبالش از کتابخانه خارج شدیم رفتم دنبال مرینت به یه بخشی از قصر رسیدم مثل سالن غذاخوری سربازا بود توی سالن کولی میزهای درازی ها که سربازا نشسته بودن مشغول خوردن غذا بودن مرینت گفت جای ما اون گوشه سالنه بیا رفتم دنبال مرینت دیدم لوکا . فلیکس . کاگامی . نشستن بودن دور یه دایره ای منتظر ما بودن . هر سه تاشون منو دیدن لوکا گفت به به ادرین لباس فرم قصر بهت می یاد نه بچه ها . بچه ها حرفشو تایید کردن . نشستم دور میز مرینت سمت چپم بود لوکا سمت راستم و سمت راست لوکا هم. کاگامی بود و رو به روم هم فلیکس بود . رو به مرینت کردم گفتم غذا چی هست. مرینت گفت . الان می بینی . چند تا خدمتکار امدن دو تا مرغ سوخاری بزرگ آوردن گذاشتن روی میز گفتم مرغ سوخاری . لوکا گفت نه مرغ نیست بوقلمون سوخاریه گفتم عجب بوی داره بوی خوبه . ۵ نفر مشغول خوردن شدیم بعد خوردن همون سیر شدم. فلیکس گفت ادرین من متاسفم واقعا متاسفم باوته کاری که کردم معذرت می خوام خواهش می کنم منو ببخش. یه خوده عصبام خورد شد . مرینت روم کرد گفت ادرین ببخش لطفاً بخاطر همه . گفتم باشه بخاطر همه بخشیدم ولی هنوز بهت اعتماد ندارم فهمیدی . فلیکس لبخند زد گفت ممنونم که بخشیدی. لوکا از جاش بلند گفت دوستان یه لحظه وایسین الان می یام
(نکته دوستان لوکا یه جورایی توی داستان من ادمه شوخه ی) رفت چند دقیقه بعد با یه بشکه بزرگ چوبی امد بشکه رو گذاشت نزدیکه مون رفت و بعد با چند تا لیوان چوبی امد . کاگامی گفت این کارا برای چیه .لوکا گفت بخاطر ادرین باید جشن بگیرم در بشکه رو از بالا باز کرد بشکه نوشیدنی بود لوکا یه لیوان کرد توش و پر آورده بیرون گفت اول ادرین بخوره بعدش هم همه باهم می خوریم. لیوان بهم داد گفتم به سلامتی همه و خودم بعد همه شروع کردن به خوردن بعد از چند دقیقه مرینت گفت فکر کنم منو هنوز نگرفته بهتر برم اتاق فردا می بینمتون بلند شد خیلی شول ول رفت .(راویی🤣🤣🤣 تو راه هم هر کیو می دید ف...و....ش می داد) لوکا کمی خورد اما کاگامی .فلیکس رد دادن . با هم درگیر شدن . لوکا گفت ای بابا باز شروع شد .لوکا روم کرد گفت ادرین خوش گذشت . گفتم اره شبه خوبی بود دمت گرم. لوکا گفت خب ادرین برو بگیر بخواب این ۲ تا رو بسپار به من .گفتم مطمئنی کمک نمیخوای . گفت اره خیالت جمع صبح می بینمت . گفتم باشه پس شب خوش . از سالن غذاخوری رفتم سمت اتاقم . نزدیک اتاق خوابم که شدم دیدم در اتاقم بازه. با خودم گفتم من که درو کلید کردم . شمشیر رو کشیدم یواش وارد اتاق شدم کف اتاق رو دیدم پ.ش.م.ا.م ریخت دیدم مرینت شمشیر و زرهشو درآورده با لباس فرم کف اتاق خوابش برده انگار از تخت افتاده بوده . دیدنه مرینت تو اون صفحه یه خورده خجالت داشت رفتم بیرون از اتاق راهرو رو چک کردم ببینم کسی هست یا نیست هیچکی نبود دوباره وارد اتاق شدم با خودم فکر کردم باید چیکار کنم کلی احساس گناه داشتم آخر سر هم گفتم جهنم مرینتو بغ..ل کردم گذاشتم رو تخت بدونه اینکه بیدار بشه درو دوباره کلید کردم زره شمشیرمو گذاشتم تو کمد اتاق با لباس فرم رفتم دراز کشیدم روی تخت مرینتو آوردم تو بغ.لم خودم . بماند مرینت تو خواب چقدر چرت پرت می گفت خیلی احساس ناراضی بودن نداشتم..... .گرفتم خوابیدم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دوستان قسمت 18 تو کامنت های قسمت 17 هست
عالی بود
مرسی ♥️
قسمت 18 منتشر نشد نه☹️
چه خبرا خوبی
یه چند وقت نبودم نت نداشتم 😂💔
قسمت 18 گذاشتم تو کامنت های قسمت 17
والا سلامتی
چه بد
اره اصلا آدم قلبش درد میگیره پیام میاد نت شما به پایان رسید 😪💔
یه سوال اگه بتونی به گزشته یا آینده سفر کنی دوست داری به گزشته بری یا آینده رو ببینی؟
امممممم ایند 🤗
اره منم چون گزشته اسمش روشه گزشته ایندس که مهم
تو خودتو ده سال دیگه کجا تصور میکنی و چجوری تصور میکنی
یه سرهنگ 👮♂️🚔
و یه زندگی خوب با خانواده که تشکیل دادم
واو چه خفن 😀
ایشالا برات بهترین هارو آرزو میکنم 💛
همچنین ♥️
🙂🧡
جاننن
🤦🤦🤦🤦🤦
میگم با این دستاورد هات ممد باید یه دستاورد مخصوص تو به نام the God of dastavard بیاره.نمره ۹۰۰۰ به تست میدم.
حرف حق جواب نداره 🗿👌
مثل همیشه عالی
مرسی ♥️♥️♥️♥️
محشر مثل همیشه👏🏻👏🏻👏🏻😍
مرسی ♥️♥️
☺️
دوستان قسمت ۱۸ گذاشتم تو کامنتای قسمت ۱۷ اول برید اون بخونید بعد
عالی ❤️
ممنون ♥️