سلام ببخشید دیر شد به خدااااا امتحاااان هامووون شرووووع شدهههه خب بریم برای داستان
ادامه داستان از زبان شوگا : وقتی که پودر شد همراه اون یِ صدایی میآمد که فقط من و بقیه اعضا میشنیدیم . اون میگفت :به خاطر کاری که کردی و وارد دنیای انسان ها شدی جادو هات ازت گرفته میشن . من خیلیی نگران ا/ت شدم . 😓 نمدونستم چیکار کنم
ادامه داستان از زبان ا/ت : دیدم که یهو صدای رئیس قبیلمون میاد . یعنی من دیگه اِلف نیستم ؟😢 خیلی ناراحت بودم و همینطور قدرتام رو از دست میدادم . ادامه داستان از بان کوک : دیدم شوگا دوید و دوید ماهم دنبالش کردیم . یهو یِ رعد و برق خیلی قدرتمند اومد (بریم چند لحظه قبلش) دیدیم که شوگا ا/ت رو پیدا کرده و داره میدود و ماهم باهاش رفتیم که تا شوگا میخواست به ا/ت برسه
ادامه داستان از زبان شوگا : تا میخواستم به ا/ت برسم اون رعد و برق به ا/ت خورد و ا/ت خشک شد . موندم یعنی ا/ت مرده ؟😭 که دیدم نه و ا/ت افتاد زمین و یِچیز هایی مثل باد های رنگی دور ا/ت میچرخیدن و تمام جادو و... ا/ت رو تو یِ توپ مخفی کردند و اون رو انداختند زمین و روی اون یِ نامه بود
نامه رو برداشتم و گذاشتم تو جیبم و به سمت ا/ت رفتم و نشتم و سرش رو بلند کردم و گفتم تو نمیتونی من و ترک کنی تو اجازه ی این کار رو نداری !! ا/ت ترو خدا بیدار شو . ادامه داستان از زبان ته ته : دیدم شوگا داره گریه میکنه ماهم به سمت شوگا رفتیم گفت : تروخدا ا/ت رو نجات بدید من بدون اون نمیتونم زندگی کنم .
ادامه داستان از زبان ا/ت : وقتی که اون رعد و برق اومد دیگه هیچی نفهمیدم و سیاهی مطلق چشام رو که باز کردم دیدم شوگا داره بالا سرم گریه میکنه . (بریم به چند روز قبل) وقتی که داشتم از قصر بیرون می اومدم شنیدم که میک نفر داره اسم من رو صدا میزنه صدا رو دنبال کردم و به یِ در رسیدم که میگفت تو چند روز دیگه با چند انسان آشنا میشی و یک نفر عاشق تو هست و تو به اون تعلق داری پس نمیتونی در بری تو مال اونی .!!
خب این پارتم تموم شد به خدااا که سر کلاسم دارم مینویسم یت فراموش نشه من برم پارت بعدی رو بنویسم بای
نظرات بازدیدکنندگان (0)