
بچه ها یه پارت دیگه هم هست اون پارت میشه پارت آخر در واقع داستان فیکمون میشه ۵ پارته
از زبان سویون زندگی من و تهیونگ خیلی خوب بود تا اینکه یه روز رفت سرکارش ولی خبری ازش نشد الان ۱ روز تمام بود که همه جارو دنبالش میگشتم پارکی با هم میرفتیم ، کافه رستوران همیشگیمون ، محل کارش حتی اون مزرعه هر جا رو گشتم اثری ازش نبود _ چرا اثری ازش نیست؟ یعنی کجا رفته ؟؟؟ کجایی تهیونگااا گوشیم زنگ خورد شماره خودش بود _ اون حتما خودشه
جواب دادم _ بله تهیونگ با صدای مردی به خودم اومدم × سلام شما خانم پارک سویون هستید ؟ _ بله خودمم بخشید گوشی کیم تهیونگ دست شما چیکار میکنه ؟ × آه بله من از بیمارستان تماس میگیرم ... باید بهتون بگم پسری که ظاهرا اسمش تهیونگه رو آوردن اینجا درست شنیدم بیمارستان ... اون گفت بیمارستانن دنیا دور سرم میچرخید ضربان قلبم رو بالاترین سرعت بود زبونم قفل شده بود به زور آدرس بیمارستانو گرفتم و یه تاکسی گرفتم وقتی رسیدم رفتم تو از اونجایی که گفته بودن تو بخش ICU هستن رفتم تو بخش در به در دنبالش میگشتم تا اینکه دیدمش که روی تخت بیهوش بود وقتی رسیدم دکترا داشتن با یه دستگاهی بهش شک میدادن با احساس درد قلبم ،از پشت شیشه بهشون نگا میکردم.. تهیونگ من الان چرا باید تو این وضعیت میبود؟؟ جلوی اشکامو نمیتونستم بگیرم توی افکار خودم گم شده بودم... همش توی دلم خداخدا میکردم ک اتفاقی واسش نیوفته اشکای مزاحمم رو با آستین لباسم پاک کردم.. :")
_تهیونگاا.. تهیونگاااا لطفن پاشووو .. تو نباید اینجوری ترکم کنیی نههه.. چهباللل(خواهش میکنم) از حالت چهرهشون میشد خوند که دیگه کار از کارگذشته بود. ! گریه هام شدت گرفتن و با صدای بلند تری داد زدم تا شاید شااید بلکه معجزه ای اتفاق بیوفته..! _ته.. تهیونگاااا... خواهش میکنممم. بخاطر من برگرددد:) با ناامیدی اشک میریختم.... در همین حال دیدم دستگاه نوار قلب شروع به کار کرد خودای من!! این واقن ی معجزهی واقعی بود ضربانش برگشتتت ضربان قلب تهیونگم برگشتتت حس عجیبی داشتم قلبم داشت بخاطر دیدن این وضع به درد میومد.. اما این مهم نیس چیزی ک مهمه اینه ک ته برگشت اون واقن بخاطرم ب زندگی برگشت هنوزم گریه هام بند نمیومدن.. ولی شاید الان بخاطر خوشحالیم بودن *چند روز بعد....
ته هنوز توی icu بستریه.. و من اینروزا کلن تو بیمارستان میمونم.. نمیتونم اونو اینجا تنها بزارم.. دکترا میگن حالش کمی از قبل بهتره بعداز اینکه از دکترش اجازه گرفتم، رفتم کنار تختش.. همش چن روزه اما احساس میکنم سالهاست ک اینطوریه دلم واس اون چشم های مشکیش یه ذره شده دلم واس اون صدای بم ک مستش بودم تنگ شده الان میفهمم ک چقدر بهش وابستهشم حالا میفهمم ک بدون اون نمیتونم زندگی کنم اون زندگی منه.. همه داراییمه ، . همه چی بدون اون واسم بی معنیه.. دستای سردشو گرفتم تو دستام تا کمی گرم شن.. سرمو آروم گذاشتم رو سینش تا ضربان منظم و آرومشو بشنوم.. شنیدن این ریتم قلبش باعث میشد آرامش بهم تزریق بشه...
اینم از این پارت منتظر پارت آخر باشید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
کارت بیسته🌷
یکم ناراحت کننده بود 💔
خیلی ناراحت شدم 💔
آبجی راستش این داستان قرار بود از اول غمگین باشه ببخشید که ناراحتت کردم دستیارم گفت از الان صحنه غمگینه رو بیارم روی کار وگرنه این داستان قرار بود نزدیک ۲۵ پارت بشه تا ۶ پارت
عیبی نداره عابجی جون ❤️
میخوای زبان کره ای یاد بگیری ؟
به تستم سر بزن
وای آبجی عالی بود 💔😞
من تا مرز گریه پیش رفتم شما چی بچه ها