خیلی ها به زندگی قبلی باور دارند... اگر حقیقت داشته باشه چی؟ اگر صدها سال پیش تو یه شاهزاده بوده باشی چی؟ شاهزاده ی خوبی بودی؟ مردم دوستت داشتن؟ بیا با هم ببینیم! ^_^
دوست داری کجا زندگی کنی؟
دوست داری توی کدم مهارت بهترین باشی؟
زمان مورد علاقت در شبانه روز؟
دوست داری چه حیوانی در کنارت زندگی کنه؟
چه رمان هایی رو دوست داری؟
دوست داری روز تولدت رو چطوری جشن بگیری؟
معمولا خواب هات چه شکلیه؟
اگر یه پرنده زخمی پیدا کنی چیکار میکنی؟
با آخرین پول توی جیبت یه ساندویچ برای خودت خریدی و داری به سمت خونه حرکت میکنی که یهو یه بچه با لباس های کهنه میبینی که کنار دیوار نشسته. اون موقع تو ....
بنظرت چه چیزی آدم رو ارزشمند میکنه؟
با کسی که بهت بدی کرده چطور رفتار میکنی؟
از کدوم گزینه بیشتر میترسی؟
نیمه شب درحالی که از ترس به خودت میلرزی از خواب میپری... بنظرت چه کابوسی میدیدی؟
نظرت درمورد اینکه کسی بهت علاقه مند بشه چیه؟
یه ماشین داره با سرعت به طرفت میاد. یهو یه نفر تورو عقب میکشه و نجاتت میده. اون چه کسیه؟
دوست داری چه مجموعه ای رو جمع کنی؟
باید درباره یکی از موضوعات زیر یه متن سخنرانی آماده کنی. کدوم رو انتخاب میکنی؟
به دیگران سریع اعتماد میکنی؟
یکی از این گزینه ها به انتخاب تو، میتونه رخ بده. کدوم رو انتخاب میکنی؟
نتیجه رو توی کامنت ها اعلام کن تا ببینیم چه جور شاهزاده ای بودی *_* حالا آخرین سوال... بنظرت امکان داره که شاهزاده بوده باشی؟
نتیجه 1
تو زیباترین شاهزاده ی زمان خودت بودی! احتمالا بیشتر وقتت رو صرف جشن و خوش گذرونی کردی و کلی از پول های مملکت رو به باد دادی. بخاطر همین وزرا از تو متنفر بودن... چون اگر رهات میکردن کل خزانه رو خالی میکردی و پارچه های ابریشمی و سنگ های قیمتی میخریدی! همچنین غرور بیش از حدت باعث شده بوده که مردم ازت خوششون نیاد. به امور کشور و مشکلات مردم توجهی نشون نمیدادی اما وقتی بیست و پنج ساله شدی یه کار بزرگ کردی و همه چیز عوض شد! استعدادت توی طراحی لباس و معماری انقدر زیاد بود که سر زبون ها افتادی. از سرزمین های همسایه تاجرهای زیادی به ملاقاتت میومدن تا لباس های طراحی شدت رو ببینن و بخرن. معمارهای زیادی دنبال نقشه ساختمان هایی که طراحی کرده بودی میگشتن. البته تو هم زرنگی کردی و طرح هات رو نفروختی. بجاش شاگردهای زیادی رو آموزش دادی و طی چندسال سرزمینت به یکی از زیباترین مناطق دنیا تبدیل شد! مردم زیادی هرساله به سرزمین تو میومدن تا زیبایی ها رو تماشا کنن و اینجوری اقتصادتون رونق گرفت. از اون به بعد بیشتر مردمت رو درک کردی و مردم هم بهت علاقه مند شدند. دیگه از جشن های پرزرق و برق دوری کردی و وقتت رو صرف مطالعه و یادگیری کردی. بخاطر همین شاه و ملکه با تمام وجودشون تو رو دوست داشتن و در کنارشون زندگی شادی داشتی.
نتیجه 2
تو شایسته ترین شاهزاده ی زمان خودت بودی! مردم سرزمینت عاشقت بودن و از حرف هاشون معلوم بود که چقدر دوست داشتنی هستی! بیشتر وقتت رو صرف مطالعه میکردی و بخاطر همین پادشاه و ملکه در هر زمینه ای از تو مشورت میگرفتن. برای هر مشکلی، راه حل های زیرکانه ای به ذهنت میرسید. تو یجورایی فرشته ی نجات سرزمینت بودی! اما راز بزرگی وجود داشت. بجز پادشاه، ملکه، برادر بزرگترت، شاهزاده ی کشور همسایه و ندیمه ی اصلیت کسی نمیدونست که تو چه شکلی هستی! دیدن چهره ی زیبات آرزوی هرکسی بود اما تو هیچ وقت اون رو به مردم نشون ندادی. چون نمیخواستی کسی تو رو تنها بخاطر زیباییت دوست داشته باشه. بجاش سعی کردی افکارت رو به اون ها نشون بدی. کتاب های زیادی نوشتی که مردم شب و روز درحال مطالعه ی اون ها بودن. سرزمینت به سرزمین علم و دانش معروف شده بود و دانشمندان زیادی بخاطر کتاب های امید بخش تو پرورش پیدا کردند. تو به خوبی به مردمت یاد دادی که ظاهربین نباشن و عشق و امید رو توی دلشون زنده کردی. تا اینکه یک روز معشوقت، یعنی شاهزاده ی کشور همسایه با نقاشی کردن تابلویی از چهره ی زیبات به اون راز پایان داد. و تو به همراه اون سال های طولانی ای با خوشبختی زندگی کردی.
نتیجه 3
تو باهوش ترین شاهزاده ی زمان خودت بودی! تمام اشراف زاده ها به نبوغت حسودی میکردند. تو تمام کتاب های کتاب خانه ی سلطنتی رو تا هجده سالگی مطالعه کرده بودی! بهترین و معروف ترین استادها بهت آموزش میدادند و همه، آینده ی درخشانی رو در انتظارت می دیدند. مسلما پادشاه و ملکه بابت داشتن چنین فرزندی، حسابی به خودشون افتخار میکردن! مهارت رزمی فوق العاده ای داشتی. توی تیراندازی هیچ کس حریفت نبود! اون هم بخاطر اینکه سه تا از بهترین جنگجوهای گارد سلطنتی بهت آموزش میدادند. بماند که اون سه نفر بهترین دوست هات هم محسوب میشدن! البته هیچ وقت دست از شیطنت و بازیگوشی برنداشتی! روزهای جشن بجای اینکه توی مراسم قصر باشی ، بین مردم شهر می چرخیدی و توی مسابقه ها شرکت میکردی. بعد از مدتی درباریان متوجه شدند و توبیخ شدی. یک بار هم چون یه گربه رو توی حمام ولیعهد شستی کلی درگیری پیش اومد و با اینکه برادر بزرگترت، طرف تو رو گرفت برات یه تنبیه در نظر گرفتند... برای دو ماه از تمرین تیراندازی محروم شدی. از اونجایی که عادت نداشتی یه گوشه بیکار بشینی شروع کردی به نوشتن خاطراتت و اون کتاب خاطرات توی سرزمینت کلی معروف شد! طوری که برای سال های طولانی ، تو الگوی بچه ها بودی. چیزی که بخاطرش انقدر محبوب بودی خوش اخلاقی و وفاداریت بود.
نتیجه 4
تو شجاع ترین اما غمگین ترین شاهزاده ی زمان خودت بودی! اتفاق های دردناکی رو تجربه کردی که شاید هرکسی نمیتونست دربرابرشون طاقت بیاره. وقتی پنج سالت بود توی حمله ی عظیم دشمن شمالی به سرزمینت، پادشاه و ملکه کشته شدن. بین اون همه آتیش و خون ، ندیمه ی ملکه قبل از مرگش تو رو پیدا کرد و ازت خواست فرار کنی. تو هم به سرعت غیب شدی و همه فکر کردن که کشته شدی. به تنهایی توی یه کوهستان، بزرگ شدی. تا زمانی که هجده ساله بشی هرشب کابوس جنگ می دیدی اما چیزی از اون حادثه به خاطر نمیاوردی. تنها دوست هایی که داشتی یک گله گرگ بود. یک روز یه گروه شکارچی برای شکار به کوهستان اومدن. در عرض چندساعت فقط تو زنده مونده بودی. تمام دوست هات با بی رحمی جلوی چشمت شکار شده بودن و هیج کاری از دستت برنمیومد. انقدر گریه کردی تا از حال رفتی. برای چندساعت بیهوش بودی اما وقتی به هوش اومدی دیگه خبری از درخت های جنگل و زوزه ی گرگ ها نبود. توی یه اتاق بزرگ و روشن بودی. ولیعهد سرزمین شرقی تو رو پیدا کرده بود و با خودش به قصر آورده بود. با اینکه از تمام آدم های قصر میترسیدی به ولیعهد اعتماد کردی و ترجیح دادی همونجا بمونی تا بفهمی اون خاطرات آزاردهنده چی هستن. ولیعهد با تمام توانش ازت مراقبت میکرد و روز و شب رو کنار تو میگذروند. بخاطر اون کشته شدن گرگ ها کمتر ناراحتت میکرد. ولیعهد جوان بهت خوندن و نوشتن یاد داد. درکنار هم تمرین شمشیرزنی می کردید. عصرها کتاب هایی که ولیعهد بهت هدیه میداد رو مطالعه میکردی و شب که برای شام خوردن می دیدیش، با هم حرف میزدید. تمام قصر بخاطر شور و اشتیاق شما زیباتر از قبل به نظر میرسید. حسابی به هم وابسته شده بودید و حتی میشد گفت داره عشق عمیقی بینتون ایجاد میشه. اما مشکلی وجود داشت. طبق قوانین، ولیعهد نمیتونست با یه دختر معمولی ازدواج کنه و همین باعث شد تا از هم دور بشید. از اون روز غم و اندوه مبهمی قصر رو فرا گرفت. ولیعهد سعی میکرد بیشتر وقتش رو بیرون از قصرش بگذرونه و تو هم خودت توی کتابخانه مخفی میکردی. صدای گریه کردن هات یه وقتایی به گوش درباریان و ندیمه ها میرسید و باعث میشد اون ها هم گریشون بگیره. تا اینکه یک روز نقاشی پدر و مادرت رو توی یکی از کتاب ها پیدا کردی. توی مدت کوتاهی متوجه شدی چه اتفاقی افتاده و سریع قصر رو ترک کردی تا به ولیعهد خبر بدی. خیلی عجیب و باورنکردنی بود. تو تنها شاهزاده ی سرزمین سبز بودی! ولیعهد بهت قول داد که برای پس گرفن سرزمینت و انتقام خون خانوادت، هرکمکی که از دستش بر میاد بکنه. با نقشه های زیرکانه ای که کشیدید تونستید بدون جنگ سرزمینت رو پس بگیری و حکومت دشمن رو نابود کنید. با پیشنهاد تو، سرزمین شرقی و سرزمین سبز به هم پیوستند و حالا کشور وسیعی وجود داشت که ولیعهد و تو آماده ی اداره کردنش بودید. یک ماه بعد از تاجگذاری ولیعهد، با هم ازدواج کردید و وقتی ملکه شدی از قلب طلاییت برای ایجاد صلح و آرامش در سراسر دنیا استفاده کردی. اتفاقات غم انگیزی رو پشت سر گذاشتی. شاید اون غم مبهم رو هنوز هم توی این زندگیت حس کنی...دیگه غصه نخور! چون تو شجاع ترین و مهربون ترین شاهزاده ای هستی که مردم به چشم دیدن.
تو باهوش ترین شاهزاده ی زمان خودت بودی!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چی بگم عالی🛐
تو شایسته ترین شاهزاده ی زمان خودت بودی!
مردم سرزمینت عاشقت بودن و از حرف هاشون معلوم بود که چقدر دوست داشتنی هستی!
بیشتر وقتت رو صرف مطالعه میکردی و بخاطر همین پادشاه و ملکه در هر زمینه ای از تو مشورت میگرفتن. برای هر مشکلی، راه حل های زیرکانه ای به ذهنت میرسید. تو یجورایی فرشته ی نجات سرزمینت بودی!
اما راز بزرگی وجود داشت.
بجز پادشاه، ملکه، برادر بزرگترت، شاهزاده ی کشور همسایه و ندیمه ی اصلیت کسی نمیدونست که تو چه شکلی هستی! دیدن چهره ی زیبات آرزوی هرکسی بود اما تو هیچ وقت اون رو به مردم نشون
تو شایسته ترین شاهزاده ی زمان خودت بودی!
مردم سرزمینت عاشقت بودن و از حرف هاشون معلوم بود که چقدر دوست داشتنی هستی!
بیشتر وقتت رو صرف مطالعه میکردی و بخاطر همین پادشاه و ملکه در هر زمینه ای از تو مشورت میگرفتن. برای هر مشکلی، راه حل های زیرکانه ای به ذهنت میرسید. تو یجورایی فرشته ی نجات سرزمینت بودی
تو شایسته ترین شاهزاده ی زمان خودت بودی!
مردم سرزمینت عاشقت بودن و از حرف هاشون معلوم بود که چقدر دوست داشتنی هستی!
بیشتر وقتت رو صرف مطالعه میکردی و بخاطر همین پادشاه و ملکه در هر زمینه ای از تو مشورت میگرفتن. برای هر مشکلی، راه حل های زیرکانه ای به ذهنت میرسید. تو یجورایی فرشته ی نجات سرزمینت بود
تو باهوش ترین شاهزاده ی زمان خودت بودی!
تمام اشراف زاده ها به نبوغت حسودی میکردند. تو تمام کتاب های کتاب خانه ی سلطنتی رو تا هجده سالگی مطالعه کرده بودی! بهترین و معروف ترین استادها بهت آموزش میدادند و همه، آینده ی درخشانی رو در انتظارت می دیدند.
مسلما پادشاه و ملکه بابت داشتن چنین فرزندی، حسابی به
تو شایسته ترین شاهزاده ی زمان خودت بودی! مردم سرزمینت عاشقت بودن و از حرف هاشون معلوم بود که چقدر دوست داشتنی هستی! بیشتر وقتت رو صرف مطالعه میکردی و بخاطر همین پادشاه و ملکه در هر زمینه ای از تو مشورت میگرفتن. برای هر مشکلی، راه حل های زیرکانه ای به ذهنت میرسید. تو یجورایی فرشته ی نجات سرزمینت بودی
تو شایسته ترین شاهزاده ی زمان خودت بودی! مردم سرزمینت عاشقت بودن و از حرف هاشون معلوم بود که چقدر دوست داشتنی هستی! بیشتر وقتت رو صرف مطالعه میکردی و بخاطر همین پادشاه و ملکه در هر زمینه ای از تو مشورت میگرفتن. برای هر مشکلی، راه حل های زیرکانه ای به ذهنت میرسید. تو یجورایی فرشته ی نجات سرزمینت بود
تو باهوش ترین شاهزاده ی زمان خودت بودی!
تمام اشراف زاده ها به نبوغت حسودی میکردند. تو تمام کتاب های کتاب خانه ی سلطنتی رو تا هجده سالگی مطالعه کرده بودی! بهترین و معروف ترین استادها بهت آموزش میدادند و همه، آینده ی درخشانی رو در انتظارت می دیدند.
مسلما پادشاه و ملکه بابت داشتن چنین فرزندی، حسابی به
چرا باهم نمیاد
عادت نداشتی یه گوشه بیکار بشینی شروع کردی به نوشتن خاطراتت و اون کتاب خاطرات توی سرزمینت کلی معروف شد! طوری که برای سال های طولانی ، تو الگوی بچه ها بودی.
چیزی که بخاطرش انقدر محبوب بودی خوش اخلاقی و وفاداریت بود
ولی من برادر بزرگتر ندارم خواهر بزرگتر دارم
من ک مهمونی هم دوست دا