ببخشید دیر دیر پارت میاد سه روز تستام تو برسی میمونن😫😐
ساعتم زنگ خورد.اولش یادم رفت چرا ۳ صبح پا شدم،ولی بعد همچی یادم اومد.رفتم سریع آماده شدم و وسایلم رو برداشتم. سه تا کیف سنگین داشتم که بزور حملشون میکردم.ولی قسمت سخت ماجرا فرار از خونه بود.باید از پنجره میپریدم پایین!با اینکه میترسیدم،خودم رو جمع و جور کردم و اول کیفام رو انداختم.بعد چشام رو بستم و پریدم...پرش خوب نبود؛با سر رفتم تو گلدون.سرم زخمی شده بود اما نباید وقتم رو تلف میکردم.راه افتادم و رسیدم به ایستگاه قطاری که قرار بود لونا و گروه رو ببینم.
گروه اونجا بود.یه مرد تقریبا ۳۲ ساله سر پرست گروه رو داشت.لونا رو در حال دوییدم به سمتم دیدم.وقتی رسید نفس نفس زد گفت:((ملودی!ببخشید دیر کردم!))+نه عیبی نداره.پولو آوردی؟+آره اینجاست.باید بریم به اون مرده بدیم.***پولمون رو به همون مرده دادیم.مرده با تعجب به ما نگاه کرد گفت:((شماها چند سالتونه؟))+ما ۱۴ سالمونه+شما ها که خیلی بچه اید!مهم نیست زودتر سوار شید.
جای کثیفی بود!اما دیگه مجبور بودیم و سوار شدیم.لونا کم کم داشت از هیجان میمرد.یه نگاه به من کرد و متوجه یچیزی شد.+ملودی،بنظر خوشحال نمیای+چی،نه.چرا نباید خوشحال باشم.+فکر نکن نمیدونم چقدر دلت میخواست بری آمریکا،اما خودت توافق کردی بریم کره+نه نه نه!بحث سر این نیست.خب...اممممم...دلم برای خالم تنگ شده.***با ناباوری نگام کرد و گفت باشه.یهو قطار شروع به رفتن کرد.صدای خیلی آزاردهنده ای توی این واگن میومد.برای همین یه موسیقی پلی کردم.
من عاشق موسیقیم.عاشق آهنگ نوشتن و ریتم های مختلفم.اما مامانم میگه آهنگایی ک مینویسم بی معنا و بی مفهومن.بچهای مدرسه هم میگفتن آهنگات چرتن.اما لونا تنها کسی بود که منو حمایت کرد و از آهنگام خوشش اومد.فکر کنم از اونجا با هم دوست شدیم؛تنها دوستای هم،و صمیمیترین دوستای هم!
اینعالیه))
فالویی بفالو
فالوییدم