
سلام مجدد گایز👋 اومدم با پارت سوم❣🤩 امیدوارم خوشتون بیاد. کامنت فراموش❤
( قبل از شروع داستان بگم که درسته که مرینت الان صاحب جعبه ی میراکلس هست ولی من تو داستان خود استاد فو رو صاحب جعبه ی میراکلس کردم گفتم که دیگه نگید😁) از زبان لیدی باگ : یه دفعه به حالت عادی برگشتم و پلگ و تیکی پرت شدن😱😰 آدرین : ممم...مم..مرینتتتتت😳🤯 مرینت : وای خدای من نه تو هویتم رو فهمیدی!😱 آدرین : آآآ... آره ولی نگران نباش امممم به کسی نمیگم ( با خجالت زیاد گفت ) مرینت : وای خدا🤕 آدرین : اممم مرینت حالا که تو اممم لیدز باگی میشه همه چی رو برام توضیح بدی ( هنوز باورش نمیشه🤣 ) مرینت : خب تو بخاطر لوکا شرور شده بودی بعد به لوکا ضربه زدی و... ( همه چی رو براش تعریف کرد ) آدرین : وای نه خیلی متاسفم پلگ : ببخشیدا دو کوامی اینجا دارن از حال میرن😐💔 آدرین : ای وای پلگ ببخشید حواسم نبود ، بیا این بنیر واسه تو پلگ : وای کممبر گلم بیا بغل بابایی 🙄🤣 آدرین : مثل همیشه و بعد پلگ پنیر رو درسته خورد مرینت : بیا این ماکارون هم واسه تو تیکی😇 تیکی : ممنون مرینت...
از زبان مرینت : گوشیم زنگ خورد نمیدونستم کی بود چون شماره ناشناس بود ولی با این حال جواب دادم یه خانوم بود : سلام شما مرینت دوپنچنگ هستید مرینت : به خودمم مشکلی پیش اومده؟ اون خانوم : بله، متاسفانه پدر بزرگ شما فوت کرده!...🤯 از زبان آدرین : مرینت داشت صحبت میکرد که یهو گوشی از دستش ابتاد و بیهوش شد😰 تیکی رفت سراغش و صداش زد ولی فایده نداشت به پلگ گفتم : پلگ تو و تیکی آروم و یواشکی برید خونه مرینت بدون اینکه کسی بفهمه بعد گوشواره مرینت رو دراوردم و دادم به تیکی حلقه ام رو هم دراوردم و دادم به پلگ. پلگ : باشه و بعد رفتن آدرین : سریع مرینت رو گرفتم بغل و رفتم به سمت بیمارستان...
از زبان مرینت : چشمام رو باز کردم دیدم رویه یه نخت هستم و بهم سرُم وصل کردن😯 که آدرین اومد تو و گفت : مرینت خوبی چه اتفاقی افتاد اون کی بود که زنگ زد چرا بیهوش شدی! مرینت : وای نه استااا...استاد فو باید بریم ادرین : چی استاد چش شده مرینت : فو... فوتتتتت کرده😭 آدرین : چییی ولی تو نمیشه بری حالت خوب نیست مرینت : واسم مهم نیست الان فقط استاد فو مهمه آدرین : مرینت سرُم رو از خودش جدا کرد و رفت بیرون و بعد منم رفتم دنبالش که یهو...
از زبان مرینت : یه دفعه لوکا جلومون رو گرفت ( لوکا هم زخمی بود یادتونه که و الان میخواست مرخص شه ) لوکا : مرینت تو اینجا چیکار میکنی مرینت : لوکا باید برم موضوع مهمیه لطفا برو کنار لوکا : چه موضوعی بگو دارم نگران میشم مرینت : نمیشه بهت بگم لطفا برو کنار لوکا : گفتم چه موضوعی به عنوان یه دوست حق دارم بدونم🤬 مرینت : نمیشه برای بار آخر میگم لوکا گفتم برو کناررررر آدرین : مگه نمیفهمی مرینت چی میگه لوکا : کسی با شما حرف نزد آدرین : برو کنار بابا و بعد آدرین یه مشت زد تو صورت لوکا👊 (خودم : آخیش🤣 دلم خنک شد😏 ) لوکا : آدرین تو چیکار کردی بعد لوکا یه لگد زد تو دل آدرین بیچاره دل و رودش دراومد🙄 مرینت : بسسسسسسه لوکا برو کنار ما کار مهمی داریم که به تو هیچ ربطی نداره لوکا : باشه مرینت ولی زود برمیگردم و بعد رفت آدرین : دمت گرم مرینت😏 مرینت : تو الان چی میگی من تو فکر اسناد فوئم آدرین : آخ یادم رفت بریم.
از زبان آدرین : منو مرینت از بیمارستان خارج شدیم مرینت : تیکی خال ها روشن ، چی! تیکی؟تیکییی؟ آدرین : تیکی و پلگ خون تو رفتن من بهشون گفتم بعد گوشواره تو و حلقه ام رو هم بهشون دادم مرینت : ای خدا چی بهت بگم زود باید بریم خونه آدرین : الان یه تاکسی میگیرم مرینت : نه دیر میشه باید خودمون بریم خونه ما خیلی دور نیست.😼 آدرین : البته زود بیا بریم و بدو بدو رفتن سمت خونه مرینت...
مرینت : رفتیم خونه مامان و بابام : مرینت کجا بودی چرا آدرین اینجاست؟ مرینت : ببخشید مامان و بابا باید بریم از تو اتاقم یه چیز برداریم و بعد اممم بریم پیش بقیه ی دوستامون میخوایم بستنی بخوریم ( الکی گفت ) مامان : باشه عزیزم مرینت : ممنون مامان و بعد رفتن تو اتاق. مرینت : تیکی تیکی کجایی آدرین : پلگ پلگ تیکی و پلگ از زیر تخت مرینت اومدن بیرون بعد تیکی رفت تو بغل مرینت تیکی : خوشحالم که حالت خوبه مرینت خیلی نگرانت بودم مرینت : منم همین طور تیکی. تیکی : بیا اینم گوشواره هات ولی اتفاقی افتاده که اینقد عجله دارید؟ مرینت : استاد فود فو... فوتتت کرده😭💔 تیکی و پلگ : چییی چجوری مرینت : نمیدونم باید بریم و قضیه رو بفهمیم تیکی : باشه بریم ( با ناراحتی گفت ) پلگ : بیا آدرین اینم حلقه ام آدرین : ممنون پلگ و بعد رفتم بیرون مرینت : خدافظ مامان خدافط بابا آدرین : خدافظ خانم و آقای دوپنچنگ مامان و بابا : خدافظ بچه ها خوش بگذره...😇
مرینت : خال ها روشن آدرین : پنجه ها بیرون و بعد رفتن سمت خونه استاد فو. از زبان آدرین : رسیدیم اونجا به حالت عادی برگشتیم و با ناراحتی و نگرانی رفتیم داخل. دیدیم که یه جنازه رو زمینه و یه روکش سیاه روشه😿😭 اون استاد بود و یه پرستار و یه دکتر هم اونجا بودن مرینت : آقای دکتر اینجا چه خبره چه بلایی سر استاد اممم یعنی پدر بزرگم افتاده؟!😭 دکتر : ایشون یه خواب بد دیدن و باعث شده که قلبشون کم بزنه و فوت کردن یه نفر بهمون زنگ زد و قضیه رو گفت ما هم سریع خودمون رو رسونیدیم اینجا ولی دیگه دیر شده بود. متاسفم😞 مرینت : 😭😭😭 نههههه آدرین : ممنونم آقای دکتر. دکتر : باشه ولی ما جنازه رو به سردخونه منتقل میکنیم و یه خانومی اینجا داشت گریه میکرد و گفت خودم فردا خاکش میکنم مرینت : بله ممنون( با گریه گفت ) آدرین : بهتره که بریم مرینت! مرینت : با..باشههه😭💔😢
از زبان مرینت : با گریه و بغض رفتیم بیرون آدرین : خب مرینت حالا باید چیکار کنیم؟ مرینت : اشکام رو پاک کردم و گفتم : وقتی که رفتن میریم جعبه ی میراکلس رو برمیداریم آدرین : پس اون آقا که دکتر گفت زنگ زده و خبر داده کی بوده یا اون خانم گه گفته خودم خاکش میکنم؟ مرینت : فکر کنم اون ویز بوده چون غیر از ویز کس دیگه ای پیش استاد فو نیست و اون خانوم هم لابد همون خانمه که استاد دوستش داره ، بوده ( ببخشید اسم اون زن رو یادم نیست ) آدرین : خب آها مرینت : نگاه کن رفتن بیا بریم سراغ جعبه... از زبان راوی: آدرین و مرینت دوباره رفتن داخل و جعبه ی میراکلس رو بردن که
ویز اومد مرینت : ویز. ویز : استاد فو مُرد😭 مرینت : آره متاسفم ( با بغض گفت ) ویز : بهتره منم برم تو جعبه ی میراکلس و مرینت تو دیگه صاحب جعبه هستی مرینت : من.. آخه خب باشه بهتره بری تو جعبه من از جعبه محافظت میکنم بعد ویز رفت تو جعبه پیش بقیه ی معجزه گرا... از زبان مرینت : منو آدرین رفتیم خونه. مامان و بابام هم خواب بودن چون ساعت ۱۲ شب بود. رفتیم تو اتاقم بعد من جعبه ی میراکلس رو گذاشتم توی کشو که تیکی و پلگ اومدن بیرون و با ناراحتی گفتم پس دیگه تو صاحبی مرینت : اره متاسفانه تیکی :😞 باشه آدرین : خب بهتره دیگه بخوابیم مگه نه بانوی من😌 مرینت : اره ولی تو میری خونه خودت پیشی کوچولو آدرین : نه من اینجا میمونم مرینت : ولی پدرت عصبانی میشه هاااا آدرین : تو نگران اون نباش عشقم😎😍 مرینت هم مثل همیشه مثل 🍅 شد. آدرین : لیدی من موخام پیشت بخوابم😁 مرینت : نه پیشی تو میری رو مبل منم رو تختم آدرین : تورو خدا مرینت : نه آدرین : التماس😢 مرینت : باشه ولی فقط همین یه بار مرینت : باشه عزیزم. آدرین رفت رو تخت پیش مرینت و تیکی و پلگ هم زیر تخت خوابیدن. آدرین : خب بانوی من خیلی خوشحالم که تو لیدی باگ هستی مرینت : کمی سرخ شدم و گفتم : اره منم خوشحالم که تو کت نوار بودی آدرین : بیا بغلم عزیزم و بعد آدرین دست مرینت رو کشید سمت خودش و مرینت هم سرخ سرخ بود بعد آدرین یه نکاه عمیق بهش کرد و لبشو بوسید. بعد از ۲ دقیقه مرینت تو بغل آدرین خوابش برد و آدرین هم پیشش خوابید.🤤😴 فردا صبح از زبان مرینت : با صدای بوممم بیدار شدم آدرین هم بیدار کردم و بعد رفتیم رو بالکن و دیدیم که...
خب دوستان اینم از پارت سوم❤ کامنت یادتون نره😘 پارت های بعد هیجانی و عاشقانه میشن. تا پارت بعد بابای کیوتا💜👋
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
داستان منو هم بخونید