
❤️ پارت 13: زندگی ادامه داره❤️ (6 ماه بعد...دسامبر 2020...از زبون جانگکوک) دوباره روز از نو و روزی از نو. صبح مثل همیشه بیدار شدیم و برنامه همیشگیمون تکرار شد. سر کلاس افسردگی ایندفعه منم مثل وانیا رفتم تو فکر. چیزی به کریسمس نمونده و من هنوز اینجام. هنوز نتونستم برگردم پیش دوستام. دلم برای خوندن تنگ شده. واسه اینکه یه بار دیگه تو ران بقیه رو بخندونم. بعد سخنرانی هایی که یه ذره شم نشنیدم رفتیم حیاط. طبق معمول با وانیا قدم میزدم. - میدونستی کریسمس نزدیکه؟😞 + آره - میدونی چی بیشتر از همه آزارم میده؟ من به خودم قول دادم به ماه نرسیده از اینجا میرم؛ حتی اگه مجبور شم فرار میکنم. الان 6 ماه گذشته و من هنوز اینجام.
+ واسه من سخت تره چون هم به خودم قول دادم هم به تو... متاسفم که نتونستم به قولم عمل کنم... اون حرفا دوباره تو ذهنم مرور شد (مرور) + نگران نباش. تا ابد اینجا نمیمونیم. قول میدم یه راهی پیدا میکنیم (پایان مرور) - کاش بتونیم تا قبل کریسمس بریم. + امیدوارم *** اون شب از شبای قبل خسته تر بودم. فکر کنم وانیا بیشتر چون برای اولین بار زودتر از من خوابش برد. دراز کشیده بودم و به سقف نگاه میکردم. قبل اینکه اینجا بیامم شبایی که خوابم نمیبرد یا خیلی تو فکر بودم همینجوری به سقف خیره میشدم. همیشه قبل از اینکه خوابم ببره به این نتیجه میرسیدم که فردایی بهتر وجود داره ولی الان واقعا نمیدونم چی در انتظارمه...
روزها گذشت و 31 دسامبر شد. پرستارا و کادر اینجا داشتن واسه شب که سال نو میشد آماده میشدن. آدمایی که تقریبا درمان خوبی داشتن خوشحال بودن و بقیه ام که کلا نمیدونستن چی به چیه. ولی وانیا اصلا خوشحال نبود. میدونستم بخاطر دلتنگیه. خودمم دلم تنگ شده بود ولی تصمیم گرفتم خودمو خوشحال جلوه بدم و یه کار کنم دوستمم خوشحال باشه. ناسلامتی عیده ها + امسالم داره تموم میشه... - آره...ولی چه فایده؟ ما چه لذتی میتونیم داشته باشیم وقتی تو این دیوونه خونه لعنتی گیر افتادیم؟! + حق داری ولی تا یه راه پیدا کنی باید تحمل کنی - میخوام ولی نمیشه. هرموقع میام شرایطو نادیده بگیرم و خوشحال باشم بدتر میشه... + میدونستی یه روشی هست به اسم موسیقی درمانی؟ - نه چی هست حالا؟ + الان نشونت میدم. شروع کردم به خوندن Life goes on
+ (ترجمه شو مینویسم) در حال حاضر پایانی وجود نداره، راه فراری نیست، به زور قدم برمیدارم... یه لحظه چشماتو ببند، دستامو بگیر (دستشو گرفتم)، بیا باهم بریم، پیش به سوی آینده...مثل انعکاس صدا تو جنگل، دوباره روشنایی به زندگیمون برمیگرده، طوری که انگار اتفاقی نیوفتاده، آره زندگی ادامه داره...مثل تیری که تو آسمون پرواز میکنه، یه روز دیگه ام میگذره، درحالی که سرم رو بالشمه یا رو تختمم، آره زندگی ادامه داره، دوباره همین شکلی... رفته بودم تو حس و وقتی به خودم اومدم دیدم بهم خیره شده و با تعجب نگام میکنه. + وای شرمنده اومدم یه کار کنم بهتر شی ولی برعکس شد... - نه...نه اصلا...اتفاقا خوشحالم کردی...فکر کنم این اولین باره که تا این حد حس خوب داشتم. هیچوقت انقدر خوب نبودم...ممنون😃 و بغ.لم کرد. + خوشحالم که تونستم خوشحالت کنم
آنچه خواهید خواند: بیاین اینم کادوهاتون...با من بیاین...مگه نمیخواستین از اینجا برین؟...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاولییی