

گفت باشه و رفت بعد چند دقیقه با پرونده برگشت/~کار دیگه ای نداری من برم؟/☆نه ممنون برو آها راستی به نینو بگو شب بیاد خونه من/~خبریه؟/☆نه بابا خودتم بیا باید یه مسئله ای رو بگم/~نه اگه مزاحم میشم نمیخواد/☆ای بابا لوکا جر و بحث نکن میبینی اعصابم خرابه بهت گفتم بیا/~باشه. و رفت نگاه پرونده کردم: مرینت دوپن چنگ بیست و یک ساله متولد پاریس، نام پدر و مادر تام دوپن چنگ و سابین وای اون دختر، فرزند تام دوپن چنگ هستش؟!!! باورم نمیشه از زبان@: تام دوپن چنگ و سابین چنگ رئیس کل نیروهای امنیتی بودن که شش سال پیش ناپدید میشن پدر و مادر آدرین هم رئیس پلیس بودن همین مقامی که الان آدرین و لایلا دارن. یعنی گابریل و امیلی رئیس پلیس کل کشور بودن.

گابریل و امیلی هر چی میگردن تو این سال ها و پرونده اونا رو دنبال میکنن موفق به پیدا کردنشون نمیشن. و اینکه این چهار تا خیلی باهم صمیمی بودن و هم دانشگاهی و بهترین دوستای هم بودن: امیلی و سابین گابریل و تام از زبان آدرین: وای باید به پدرم خبر بدم پرونده رو زیر بغلم گذاشتم و اومدم بیرون/~به همین زودی میخوای بری؟/☆کار دارم لوکا تا من میام به پرونده های روی میزم رسیدگی کن/~اتفاقی افتاده؟/☆بعدا بهت میگم شب میبینمت/~باش فعلا خداحافظ. حرکت کردم تو راه لایلا رو دیدم طبق معمول اومد جلو ر گفت/&آدرین کجا میری؟/☆به شما مربوط نیست کار دارم. و حرکت کردم و به حرفای لایلا گوش نکردم خیلی رو اعصابه(@تازه فهمیدی؟)(((((((اینم عکس درخواستی عاجی ساغر بفرما جاش دادم تو داستان برات😂😁❤))))))))

سوار ماشینم شدم و حرکت کردم به سمت خونه. گوشیم زنگ خورد نینو بود جواب دادم /*کجا رفتی آدرین کار من تموم شد راستی زنگ زدی به آقای... که چرا اینا رو به عنوان بهترین نیرو ها انتقال دادن؟/☆نه بابا نمیشه که ردشون کنیم اگه بدونی افسر چنگ کیه باورت نمیشه. دارم میرم خونه به بابام بگم/*چیشده؟تو آدمی نیستی وسط کار برگردی و بری/*تام دوپن چنگ و سابین چمگ رو که یادته؟همون عمو تام و خاله سابین/*آره یادش بخیر مگه میشه یادم بره؟من خب خونه شما تلپ بودم اونا میومدن خونه شما با پسرشون مارسل(@بعلههه نقش جدید اما بعید بدونم حالا حالا ها ببینیدش) شما میرفتید خونشون. چطور؟/☆آره آره یادته که ناپدید شدن چندین سال هم پدر و مادرم هم خودمون گشتیم دنبالشون؟ حتی یه سر نخ هم پیدا نکردیم؟پسرشون کمی بعد اون ماجرا گم شد. یه دختر هم مثل اینکه داشتن اون همون نیرو تازه وارده مرینت

*واقعااااااا؟ اصلا فکرشم نمیکردم خیلی خوبه که. هم میتونیم ازش راحت تر محافظت کنیم هم پدرت بعد اون ماجرا میتونه با عذر خواهی از مرینت.../☆آره پدرم خیلی پشیمون و ناراحت بود و هنوزم هست چند سال تمام باهم قهر بودن. دیگه بعد از قهر و بهم خوردن دوستی شون دیگه هسچ وقت باهم نیومدن خونه ما مارسل رو هم نیاوردن. گاهی خاله سابین میومد سر میزد یا گاهی عمو تام تنهایی میومد ده دقیقه مینشست و میرفت. خداحافظی کردیم.

گوشی رو گذاشتم کنار ۲۰ دقیقه حرف زده بودیم الان دیگه ساعت چهار و نیم بود تقریباً تا ۵ میرسم خونه ما از محل کارم دوره برای همین یه خونه ی بزرگ خریدم خودم تنها توش زندگی کنم که نینو اومد پیشم برای اینکه تنها نباشیم با اینکه خودش خونه داره اما برای اینکه تنها نباشیم پیش من زندگی می کنم پیامکی برام اومد گوشی رو برداشتم نگاهش کردم(@ فرض کنین رئیس پلیس کشور پشت فرمون تلفنی حرف بزنه پیامک بخونه و تعریف کنه. وای بحال اون کشور بد بخت با این رئیس پلیسش😂😂😂😂😂) لایلا بود نوشته بود:
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی عالی بود
ممنون❤
ممنون عکس را جاهای توی داستان😅
خواهش نفسـ😁❤❤❤
عالی هستی اجی ممنون
زوود میزاری♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
ممنون نفسـ❤❤
فردا میزارمش❤😁💕💕
بهترینیمممم😍😁❤❤❤❤❤❤
بعلههههه😍😁😁💕
عالییی بود 💜💜💜💜
ممنون عاجو❤❤❤💕
عالی بو. کامیلیا😊
ممنون کیوتی❤❤😁
عالیییی بوو آجی
ممنون عاجو❤❤❤💕
فوقالعاده بود پیشی جونمممღ😘ღ
قلبونت آبنباتیـ😍💕
ممنون فدات شم❤❤
عالی عالی عالی عالی عالیییییییییی بوداجیییییی🌹😊😃😀😀😀
ممنون نفســـــــ💕💕💕💕💕❤😁😍
عالی بود اجی خودم برسیه کردم 🙃❤
ممنون عاجو❤❤
آخی مردم از بس تو برسی بود دستت طلا💕😁❤❤😢
خواهش میکنم😘