
سلام سلام😂
❤️پارت 11: من اهل کجام؟❤️ + (خییلی آروم) عمرا جواب بده... - ولی به نظر من جواب میده. معلمامون میگفتن وقتی به یکی انگیزه بدیم حالش خوب میشه. دوباره به سارا و اونی که باهاش حرف میزد نگا کردم. اون: برو بابا من میخوام برممم😡 و یه سیلی خوابوند تو صورتش طوری که تقریبا پرتش کرد اونور.. + نگفتم؟ این کار فقط از پرستارای اینجا و البته یه مرد بر میاد😎 خودش رفت جلو. اینکه انقد مقتدرانه ادعا داشتم سارا میتونه آرومش کنه و ضایع شدم خیلی تو ذوقم خورد. اما منتظر بودم ببینم ادعای جانگکوک به کجا میرسه. + امم...داداش...میگم که..آها میخوای یه چیز جالب نشونت بدم؟ اون: منو ببر بیروووون. + کجا میخوای بری؟ اینجا به این خوبی.مثلا اینجارو ببین.
شروع کرد به رقصیدن. اون لحظه نمیدونستم بخندم یا برم کمکش که یوقت مثل سارا کتک نخوره. + آینه هارو ببینید. مثل تلویزیونه. از همه جا نشونتون میدن. اون: عه راست میگیا...هی بون-هوا! توام امتحان کن...! هم خودش هم اونیکیه که حالا فهمیدیم اسمش بونهوا عه شروع کردن به رقصیدن و مسخره بازی در اوردن. تازه یادم افتاد سارا رو زمین افتاده و هیشکی نرفته کمکش. پاشدمو سریع رفتم سمتش. - سارا خوبی؟ کم کم سرشو اورد بالا ~ آ...آره چیزیم نیست - از دماغت خون میاد... ~ اینکه چیزی نیست. اینجا باید انتظار خورد شدن استخونات رو هم داشته باشی... جانگ کوک با افتخار اومد پیشمون. + کیف کردین؟😎 عه سارا چی شدی؟ ~ نه هیچی، خوبم. خسته نباشی دلاور. هم اونارو مشغول کردی هم دل مارو شاد کردی - وایی آره...نگاشون کن...😂 خلاصه کلی بهشون خندیدیم تا اینکه اومدن سراغمون...
` بیاین بیرون... ~ من واسه حفظ نقش باید یکم بمونم شما برید. ما رفتیم بیرون و سارا و اون دو نفر و با چک و لگد بیرون کردن. هنوزم درک نمیکردم که سارا چرا فقط بخاطر یه جا و غذا حاضره انقد دردسر بکشه. البته نمیتونستم بگم کارش اشتباهه... تو راهرو دیدم ساعت 10 ولی قرار بود تا 10:30 اونجا بمونیم. مارو از اون دو نفر جدا کردن و بردنمون یه اتاق دیگه. چند نفر اونجا نشسته بودن. ~ بیاین اینجا... رفتیم و کنار سارا نشستیم. + الان میخوایم چیکار کنیم؟ ~ هیچی یه دکتری میاد نیم ساعت حرف میزنه و میره. - از گفته هاش امتحانم میگیرن؟ ~ نه بابا امتحان کجا بود؟ حرفاش انگیزشیه واسه اونایی که افسرده ان. واسه شما نیاز نیست. اصلا میتونین گوش نکنین.
+ پس واسه همین اون دوتا رو نیاوردن. ~ اوهوم. یه خانمی اومد و شروع کرد به حرف زدن. منم تو اون مدت به سوالای تو ذهنم فکر میکردم. اینکه چرا اومدم اینجا، چرا از طرف دوستام طرد شدم، اون مدارک مربوط به وانیا چی بود، آیا وانیا منم یا همون میچا که اسم وانیا رو روی خودش گذاشته، اگه وانیا باشم... متعلق به کجام، خانوادم کیه... یه دفعه به خودم اومدم و دیدم خانمه داره خدافظی میکنه. بعدشم رفت و پرستارا اومدن و مارو فرستادن تو حیاط. همچنان منو سار و جانگکوک باهم بودیم. + راستی وانیا، خیلی تو فکر بودی...نقشه فرار کشیدی؟ - نه ولی تونستم یه اتفاقایی رو به هم ربط بدم و به یه سوال برسم. + چه سوالی؟ - الان میفهمی...سارا، نگفتی؛ اهل کجایی؟ ~ چرا میپرسی؟...
آنچه خواهید خواند: لطفا بگو... دنبال گذشته خودمم...غرب آسیا...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ادامه بده
راستی داستانای منم بخونین ممنون میشم
خیلی خوب بود