هایی💙🌕
شب بخاطر کسالته جمن و بی حوصلگیه من تو ویلا موندیمو هیج جا نرفتیم! احساس میکردم جیمین واقعا مریض شده! چون دیگه مثل قبل نبود! دیگه مثل قبل شوخی نمیکردو سر به سر بقیه نمیذاشت ... من شده بودم مثل خودش ... بچه ها سرمون کلی غر زدن ولی انگار هیچ تاثیری رو عوض شدن حالتمون نداشت! - خیلی خب بیاید اینم تشک! میخوابن! به لیسا نگاه کردم و اروم گفتم: - جیمین چطوره؟ مهربون بهم نگاه کردو گفت: - چرا خودت نمیری ببینیش؟ شاید اونم الان همین انتظارو ازت داره! سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم: - نه نه اصلا! سنا - آیو لیسا راست میگه پاشو برو حداقل حالشو بپرس الآن بهترین موقعیته سوجون و تهیونگم که نیستن میتونی باهاش حرف بزنی! دلم میخواست ... ولی .. ولی میترسیدم! لیسا- آیو پاشو دیگه دختر! پاشو برو .. به سنا و لیسا نگاه کردم ... نمیخواستم برم ولی بی اختیار از جام بلند شدمو به سمته در رفتم ... نمیدونم چجوری رسیدم به سالن ... میتونستم جیمینو ببینم که روی کاناپه دراز کشیده و دسته روی چشماش گذاشته! جلو تر رفتم با دیدن میزه بزرگی که به کاناپه چسبیده بود اهی کشیدم ... خواستم بکشمش اینور تا حداقل بتونم کنار جمن بشینم ولی چشمتون موشو تو جوب نبینه ... انقدر سنگین بود که میتونستم صدای جابجا شدنه ستون فقراتمو بشنوم ... بیخیال اینور شدم ... به دسته های مبل نگاه کردم نمیشد روش نشست ... به سمته پشتیه کاناپه نگاه کردم ... اووف آیو ... جوون هر کی دوست داری یه درصدم فکر نکن که از اون جا بری! یه دقیقه خفه! به سمته پشته مبل رفتم ارتفاش زیاد بود سعی کردم از روش دوال بشم تا صورته جمنو ببینم ... حالا میتونستم از اینجا از نزدیک ببینمش ... یه دفعه دستشو از رو چشش برداشت ... یا خدا ... بیدار نشه؟ بدبخت میشم! ... اووف خدا رو شکر هنوزم خوابه ... عزیزم چقدر صورتش معصومه تو خواب ... اخه من چجوری راضی شم یکی دیگه صاحبه تو شه ... بی اختیار یه قطره اشک از چشمم چکید رو تیشرتش! گل تو سرم! ... خوبه نریخت رو صورتش! اگه بیدار میشد چه نوع خاکی میرختم تو سرم شاید خاک رس خوب بود ... از لیسا شنیدم که تب داشته ... نکنه هنوزم تب داره ...
نکنه تشنج کنه ... نکنه ... اه خفه شو یه مین! ... باید مطمئن بشم ... دستمو با اطمینان نزدیکش بردم ... ولی با صورتش خیلی فاصله داشت ... یکم خودم کشیدم جلو ... بازم فاصله داشت ... یکم دیگه اومدم جلو ... طوری که دیگه پاهام رو زمین نبود ... اینبار نزدیک تر شد به صورتش ولی بازم یکم فاصله داشت ... دوباره خودمو کشیدم جلو ... که ... واا اای ابروم رفت تعادلم از دست دادم و ... الآن دقیقا روشم! جیمین با ترس تکونی خوردو وقتی منو تو اون حالت دید با تعجب بهم خیره شد ... نه میتونستم حرف بزنم نه حتی قادر بودم حرکتی کنم ... چشمم به دسته ی مبل افتاد! گل تو سرت آیو نمیتونستی بشینی روش ولی حداقل میتونستی از اون جا دستتو بذاری رو پیشونیه این گلابی ... - معنی اینکارا یعنی چی؟ به قیافه ی اخمالوی جمن خیره شدم ... سکوتم باعث شد خودش ادامه بده ... - تو الآن روی من چیکار میکنی دقیقا؟ با اخم بهش نگاه کردمو مثل خودش گفتم: - افتادم! خواستم بلند شم که مانعم شد - خودت با پای خودت اومدی نمیذارم بری! با حرص محکم یه لگد زدم تو پاشو که اخش رفت هوا منم خواستم جینگ فنگ بزنم که باز منو محکم گرفت.. - به من لگد میزنی حالیت میکنم ... نمیدونم چرا داشت فاصله ی صورتامون کم میشد ... ترسیدم واسه دفاع از خودم دستمو گذاشتم رو لبش ... ... حالا فقط چشمامون بود که تو هم دیگه قفل شده بود ... حرارت بدنش خیلی زیاد بود ... طوری که اگه یه سطل اب سرد میریختم روش بخار میکرد ... ناخداگاه با لحن نگرانی گفتم: - جیمین تب داری! فقط بهم زل زده بود ... دستمو اروم از رو دهنش برداشتم ... - بذار برم دستمال خیس بیارم بزار رو پیشونیت! خواستم بلند شم که اینبار محکم تر منو گرفت ... جوری که صدای ضربانه قلبش محشر بود منو یه جورایی وارده خلاع میکرد! دلم نمیخواست به هیچ وجه از اون لحظه در بیام ولی با بلند شدن ناگهانیو عصبیه جیمین کاملا از رویا پرت شدم بیرون ... کلافه منو انداخت گوشه ای از کاناپه و خودشم گوشه ی دیگش نشست ... متعجب فقط بهش نگاه میکردم ... یکم که با موهاش بازی کرد نگاهشو بهم دوختو خیلی سرد و خشن گفت: - دفعه ی اخرت باشه اینکارو میکنی! فقط بهش نگاه کردم که اینبار بلند و جدی گفت: - فهمیدی؟ با چشام که حالا پرده ی اشک توش بود خیره شدم بهشو اروم سرمو تکون دادم ... باور نمیشد این همون جیمینه همون که ... حتی فکر کردن به خاطراتمون ازارم میداد ..
از جام بلند شدم خیلی سریع به اتاقم برگشتم ... حتی به نگاه های پرسجو گرانه ی لیسا و سنا توجهی نکردمو سریع خوابیدم! خوابی که همش کابوس بود ... همش ... صبح با صدای لیسا از خواب پریدم ... - آیو پاشو ... پاشو وقته تنگه! چشامو به زور باز کردم از گریه های دیشبم مژه هام بهم چسبیده بود : - چته لیسا؟ - پاشو میخوایم نقشه رو اجرا کنیم ... با تعجب گفتم: - نقشه؟ - اره دیگه ... همون نقشه که واسه جمن کشیدیم! تو دلم به حرفش پوزخند زدم ... چه دله خوشی داره! از جام بلند شدمو به سمت دستشویی رفتم ... من میتونستم نقشمونو یه خورده تغییر بدم ... جوری که به نفعه همه بشه ... حتی خودم ... و بیشتر جیمین تو ایینه به چهر ه ی بی رمقم نگاه کردم با فکر کاری که میخواستم بکنم اشک از چشمم چکید! سریع ردشو پاک کردمو از دستشویی بیرون اومدم ... سنا - خیلی خب آیوعم اومد صبحونه بخوریم بعد بریم! به زور لبخند زدم همه بهم صبح بخیر گفتن غیر کسی که حرف زدنش خیلی برام مهم بود ... صبحونه رو با بی میلی خوردم ... تمام مدت فکرم مشغول بود به کاری که میخواستم انجام بدم! - خیلی خب پاشید دیگه بریم صبحونه هم که خوردیم! به تهیونگ که این حرفو زد نگاه کردیم ... سوجون - خب کجا بریم؟ لیسا سریع گفت: - فعلا بریم دریا! قبوله؟ کل جمع قبول کردن ...
دریا اروم نبود برعکس دیشب موج دار شده بود ... داشتم به وسعتش نگاه میکردم که صدای لیسا نگامو به سمته خودش جلب کرد: - آیو آماده ای؟ تو دلم بهش پوزخند زدم ... - اره امادم ... لیسا - فقط جوونه مادرت ارتیس بازی در نیار یکم ادا و اصول کافیه خودت که همه چیزو میدونی؟ با لبخند زدم گفتم: - اره ... مطمئن باش کارمو خوب انجام میدم! پسر ا همه تو اب بودن ... برای اخرین بار به چهر ه های سنا و لیسا نگاه کردمو با یه لبخنده تلخ ازشون فاصله گرفتم ... وقتش بود ... تصمیمه خودمو گرفته بودم ... از اولم یه ادمه اضافی بودم ... حتی پدرو و مادرمم هیچ وقت به کمبودام به تنهاییام توجهی نکردن ... اروم قدم بر میداشتم ... میتونستم حالا ابو که پاهامو محاصره کرده بود حس کنم ... ادامه میدم ... هنوز کافی نیست ... باید جوری برم که هیچکس دیگه اثری ازم پیدا نکنه ... حالا دیگه اب تا کمرم بالا اومد ... ولی هنوزم بس نیست ... بازم جلو میرم
نقشه ما این بود که من فیلم بازی کنم که دارم غرق میشم اما این برای زمانیه که به دوست داشتن جیمین شک داشتم ... الآن که مطمئنم اون دلش با من نیست ... فکر نمیکنم نبودنم تو این دنیا انقدرا واسه کسی مهم باشه ... لیسا یکم نقشمونو تغییر دادم ... اونم اینکه به جای نقش بازی کردن حقیقتو بازی میکنم ... موج سنگینی تن نحیفمو بلند کردو چند متر دور تر پرتم کرد ... دیگه زیر پام چیزی حس نمیکردم ... هیچی ... دور تا دورم اب بود ... نه راه پس داشتم نه راه پیش .. شنا بلد نبودم فقط وقتی سرم تو اب میرفت با دستو پا خودمو میکشیدم بالا ولی فایده ای نداشت ...
دیگه جونی واسه مقاومت نداشتم ... ترسیده بودم ... شاید پشیمون ... ولی چاره ای نبود از ادما خیلی فاصله داشتم .. حتی صداشونم بهم نمیرسید ... فقط کاش جیمین یه چیزی رو میفهمید ... اینکه عاشقشم ... اینکه اون شده بود یکی از قشنگ ترین جلوه های زندگیم ولی دیگه ندارمش چشمامو بستم و کاملا توی اب فرو رفتم
عالی💜💜
مرسی💃
عالی اجی خیلی وقته منتظرش بودم
مرسی❤️
تا پارت بعد نگیریم اروم نمیگیریم بذارش اجییی
باشه🌕⛈️
فدا عاجی💕
بعدی کی میزاری؟؟؟؟
جمعه همین هفته که ۲۲ بهمنه تعطیلم هستید راحت میخونید😍❤️
شب یکی اومد تو خوابت نگی چرا دلم ترکید 😁
آفرین پس زودتر پارت بعد رو بزار که پارت آخر باشه
تنکیو😁😁😙😙 تا هفته بعد خیلی خداییش زیادددد
😂 باشه میزارم نه بابا جمعه همین هفته میزارم الانم یک شنبه است دیگه چیزی نمونده که
وایییی عالیییییی
مرسییییی😍
ببین یا پارت بعد رو میزاری یا به خدا شبا میام تو خوابت ولت نمیکنم و همونحا خفت میکنم پارت بعد رو بزار لعنتیییییی
تهدیداتون داره به جاهای باریک کشیده میشه😂😭
خیلی قشنگ بود خیلی
من عاشق داستاناتم خدایی عالی مینویسی
میگم نمیشه اگه درس داری فصل بعدی رو تابستون بنویسی😂😂😂
فقط نکشیشااا😂 (آیو رو)
❤❤❤
مرسی😍🥺🍓
راستش فصل بعد رو نمیدونم 🥺
اما از این به بعد میخوام رمانای کوتاه بنویسم مثلا حدودای ۱۰ قسمت
بخاطر اینکه خیلیا دوست دارن رمانتو گفتم بخصوص من ❤❤💫
رمانای کوچیکم قشنگه مخصوصا تو که خیلی قشنگ داستان مینویسی💕
ولی این داستانت فرق داره خیلی قشنگه برای همین فصل بعد رو گفتم تابستون و اینا که قشنگ وقت داشته باشی💙💜
او مای گاددددد
گلبمممم برم بخوانمممم🙊❤❤❤❤❤💕💕💕💕
❤️😍🍏
عالییییی بود 🥺💜💜
فقط ایو نکش وگرنه میام تو خوابت 😎
باش😹