پیاده شوو با دادی که سرم زد مثل چی از ماشین پریدم پایین خودشم از ماشین اومد پایینو زل زد تو چشمام ... همونجور که حرف میزد مدام بهم نزدیک میشد ... منم همش عقب عقب میرفتم ... - که بستنی میخواستی دیگه ... سرمو با ترس تکون دادم ... اونجایی که بودیم یه جایی شبیه به مرکز شهر بود ... - که منو صدا نمیکنی چون میخوای تنها بری بیرون؟! این بار فقط نگاش کردم ... صداش رفت بالا تر .. - بخاطر یه اتفاقه بچگانه لج میکنی تنها میای بیرون اره؟ با صدایی که توش ترس موج میزد گفتم: - اتفاقه بچگانه؟ هه! اصلا دوست داشتم! با یه گامه خیلی سریع اومد در فاصله ی پنج سانتی متریمو گفت: - دوست داری دیگه؟ مثل این مونگولا گفتم: - نه بابا غلط کنم! زد زیر خنده روانی! با چشمای گردم بهش خیره شدم که بعد از چند لحظه دوباره جدی و محکم گفت: - برگرد! با تعجب گفتم: - جوون؟ چشمک زدو گفت: - آیوی عزیزم میگم برگرد!
با تعجب برگشتمو در کماله ناباوری به بستنی فروشی که پشت سرم بود خیره شدم! - نه! از پشت سرم شیطون گفت: - چی نه؟ با مشت چنان زدم تو بازوش ... البته فکر نمیکنم اندکی دردش اومده باشه! - یعنی همه این کارات شوخی بود؟! چشمک زدو گفت: - اره! - زهرماره! سکتم دادی بعد اووردی بستنی کوفت کنم؟ شونه هاشو بالا انداختو با لحنه خاصی گفت: - هنوزم دیر نشده عزیزم میخوای برگردیم! با عجله گفتم: - نه ... نه! ... یعنی لازم نکرده این همه منو حرص دادی اشکمو در اووردی یه بستی که چیزی نیست بیشتر از اینا باید جرشو بکشی تا از دلم در اری! با دست هلم داد جلو و در همون حالت که به سمت بستنی فروشی میرفتیم گفت: - زیاد حرف میزنی! انقدر دلم هوسه بستی کرده بود که به جا یه دونه دو دونه خوردم! اووف انقدر همین دوتا بستی بهم انرژی داشد که اگه جاش بود همون جا یه هلکوپتری میزدم! ... داشتیم به خونه برمیگشتیم که گوشیه جمن زنگ خورد ... - جانم؟ - ... - سلام خانومه همیشه داغون! چطوری؟ چشمم روشن این دیگه کدوم خریه؟ - لیسا حالت خوبه؟ بزار پات به خونه ات برسه بعدش دوباره برو مسافرت خب خدارو شکر لیسا موردی نداره! - اخ دلم واسه شوهر بدبختت میسوزه! اوکی من بهش میگم ببینم چی میشه! - ... - بیکار که نیستم نمایشگاه رو باید به یکی بسپارم باز! - ... - خیلی خب مخمو خوردی بذار ببینم چی کار میکنم! - ... - اوکی بای
تماسو قطع کرد. - لیسا بود؟ سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد! و بعد از چند لحظه گفت: - میگه اخر هفته بریم هانجا(یه شهر دیگه کره اس) لبخنده مرموزی زدمو گفتم: - این که خیلی خوبه! ابروهاشو بالا دادو گفت: - وجدانا؟ چشمک زدمو گفتم: - وجدانا! با حالت خاصی گفت: - اوکی اگه آیوم میخواد پس میریم بالاخره این اخر هفته کوفتی رسید از بس نشستم روزاشو شموردم شبیه تقویم شدم! قرار شد بعد از ظهر حرکت کنیم! ... وسایلمو اماده کرده بودم! در ضمن غیر از منو جمن لیسا و نی نی(لیسا بچه داره) ، سنا و تهیونگ هم میومدن منتها رفته بودن خونه ی لیسا که با اونا بیان ... جمنو تو این چند روز ندیدم چون به قول سویون جونی باید کاراشو ردیف میکرد! هیچکیم نه جمن خوددمونه! ماله این حرفا نیست هست؟ ... صدای در اتاق باعث شد دهنمو ببندم ... - بفرمایید! سویون جون وارد اتاقم شدو گفت: - آیو یه زحمت دارم برات! - این چه حرفی چی کار بکنم براتون؟ به کاغذ توی دستش اشاره کردو گفت: - این یه نامه ی مهمه میتونی ببریش نمایشگاه اخه لازمش داره منتها خوش سرش شلوغه نمیتونه بیاد! لبخند زدم و نامه رو ازش گرفتم .. - چشم رو چشم ... - ممنونم لبخند خاصی بهم زد و از اتاق خارج شد! خف خف بریم ببینیم شوهرم چیا داره چیا نداره اصلا این نمایشگاه که میگن کجا هست؟ سریع پریدم یه تیپ اسپرت زدمو اماده رفتن شدم ..
نمایشگاش همین طرفای مرکز شهر بود ... وقتی رسیدم جاتون خالی فکم چسبید کفه خیابون! نمایشگاه نبود قصر ماشین بود! از ماشین پیاده شدمو با به طرفه در ووردی رفتم! و اینک وارد نمایشگاهه گلابی پوست کنده خودمون میشیم! یعنی اینجاست که شاعر میگه اووف! عجب چیزیه پسر! من موخوام از این ماشینا! اوه این پسره کیه دیگه داره همینطوری بهم نزدیک میشه! اونم با این لبخنده چندشش! - میتونم کمکتون کنم؟ اره ننه کمرم گرفته قربونه دستت بیا این خرت و پرتا رو تا خونه واسم بیار! با این فکر لبخنده گله گشادی به پهنای صورتم باز شد ... البته نه اونقدرم بازا! قیافه این یکیو شبیه کره خری شده که بهش بیسکوییت مادر دادن! جدی شدمو گفتم: - میشه بگید جیمین کجاست؟ جوون جمن! حداقل یه اقایی نه یه رئیسی نه یه گلابی اضافه میکردی سرش! نیش پسره شل شد افتاد کفه نمایشگاه ... خیلی عادی جواب داد: - بله هستش بفرمایید بشینید الآن میگم بیاد! رو یکی از مبل راحتیایی که اونجا بود نشستم! ای گلابی عجب دمو دستگاهی!من موندم این جمن گلابی عجب شلیلی بودا ما خبر نداشتیم! از این به بعد بهش میگم شلیل - سلام! از فکر و خیال شوت شدم بیرون به صورت ته ریش داره جمن خیره شدم! اخی عزیزم چقدر ته ریش بهش میاد! بیشعور خیلی جذاب تر شده!(جمنو با ریش تصور کنید😁) - سلام رفتو خیلی جدی پشت میز کارش نشست این چرا ایینجوری شده امروز؟این یارو پسره هم که اومد بود بیخه گوشه ما مثلا داشت کار میکرد! - اووردی؟ باز بهش خیره شدمو گفتم: - اره!
بدش پس! با تعجب از رفتار امروزش نامه رو سمتش گرفتم ... از دستم گرفتشو و بلافاصله بازش کرد و خوندش! بعدم بلند خطاب به همون پسر گفت: - جین حدوده پنجاه میلیون ون باید برای قطعات جدیدمون پرداخت کنیم به موقع واریزش کن پسره هم پاکتو ازش گرفتو پاشود رفت! - سلام اقای پارک غلط نکنم مشتریه!جمن خیلی جدی و و محترمانه گفت: - سلام اقای مین بفرمایید بشینید! مرده هم نشست ... وای که حوصلم سر رفت از دست اینا! اخه همه ی مکلامشون درباره ی کار بود نه په میخوای درباره ی دختر همسایه صحبت کنن؟ این جمنم هم که امروز مثل برج زهر مار شده! کیفمو برداشتم قصد رفتن کردم که بالاخره صداشو شنیدم: - کجا؟ با حرص گفتم: - اگه اجازه بدید میرم خونه! یکم با کنترل عصاب گفت: - خانوم کیم تشریف داشته باشید میرسوندمتون!(اول رمانم گفتیم اسم دخملمون كیم آیومی هستش😁) اوف خانومه کیم از کجا اومد یهو؟ - نیازی نیست خودم میرم! اینبار باز با همون لحن عصبی گفت: - بهتون گفتم خودم میرسونمتون! شما دست ما امانتین! با این مدل حرف زدنش فکه منو چسبوند کفه نمایشگاه! کم نیاووردمو باز با حرص گفتم: - اگه میشه سریع تر من عجله دارم! مشتریه همچین بهم نگاه کرد که انگار تو عمرش ادم به پرروییه من ندیده! جمن با حرص بیشتری گفت: - خیلی خب فعلا بشینید لطفا! دوباره پوفی کشیدمو باز سر جام نشستم! دارم برات گلابی کپکی! یه چند دقیقه ای بعد اقای مین عزیز بالاخره قصد رفتن کردن! صلواتو بلند بفرست که دیگه اینورا پیداش نشه! به خدا مخمونو خورد! - بریم؟
با اخم به جمن نگاه کردم بدونه هیچ جوابی جلو جلو خودم راه افتادم! بمون تو کفم برق بزنی! به ماشینش که رسیدم منتظر شدم تا ریموتو بزن ولی گلابی مثل خیار چنبل واستاده بود فقط نگام میکرد! با حرص گفتم: - میشه درو بزنی! پوزخندی زدو جواب داد: - نه من فقط بچه پرروا رو میزنم! نفسمو با حرص بیرون دادم با لگد زدم به ماشینش! گفتم شاید حرصش بگیره ولی خیلی خونسرد یه پوزخند زد و گفت: - کوچولو انقدر به خودت فشار نیار امروز با این ماشین میرم! و ریموته تو دستشو فشار داد با صدای دزدگیر ماشین چشممو چرخوندمو با یه لامیورگینی مشکی چش تو چش شدم ! فکم که هیچی دندونامم خورد شد افتاد کفه زمین! سعی کردم خودمو ذایه نکنم برای همین خیلی جدی و بی تفاوت بهش نگاه کردمو اروم سوار ماشین شدم! این همه من حرص خوردم حالا نوبته اینه تا خود خونه نه اون حرف زد نه من! تقریبا طرفای عصر بود که اماده ی رفتن شدیم ... ! تا زمانی که به محلی که با بچه ها قرار گذاشته بودیم برسیم با جمن یک کلمه هم حرف نزدم اونم با من حرف نمیزد انگار از دستم دلخور بود! دوست نداشتم اینطور باشه ولی خب به درک هر چقدر به سنا و تهیونگ اصرار کردیم که بیان تو این ماشین نیومدن ... میدونم همش زیر سر این سیب زمینی اب پزه لیسا رو میگم ! مثلا خیر سرش میخواد منو جمن با هم تنها باشیم! اینم که مثل برج زهره مار نشسته تنگه دله من! دستمو به سمته ضبط بردمو چند تا اهنگ زدم جلو اخر سرم با حرص سی دی رو در اووردمو از تو کیفم سی دی خودمو بیرون اووردم ... - چیکار میکنی؟ ا مگه خیار چنبلم حرف میزنه؟ چه جالب نمیدونستم!بی توجه بهش سی دی رو داخل دستگاه گذاشتم! تا پلی شد به صندلی تکیه دادم به منظره بیرون خیره شدم! فکر میکنم از این اهنگ خوشش میومد چون خودش دستشو جلو برد صداشو زیاد کرد ...
عکسه جون میده میگه بری کره بعد این عکسو برای مادر پدرت بفرستی بگی بوی فرندم اینه!😂😂😂😂😂😂بعدش باید بری پیش راهبه ها تا برات دعا کنن با خوشحالی بمیری!😐😐😑
منظورم عکس اسلاید اول بودا
محشرررر ♥♥♥
مرسیی💃🧃
۲۲ بهمن میزارم براتون الانم که فکر کنم دیگه ۱۱ بهمنه
چیزی نمونده که😁
هعیخیلیموندها•-•
محمیمیرمممممتااونموقع:]
اصلا یه چشم بزنید رو هم گذشته🥺🍓
نهههههه تمومش نکنننن نهههههههه:/
حالا یه دو سه قسمتی مونده منم که میدونید چقدر طول میکشه تا بزارمش
هرچقدر زودتر بخواید بزارم زودتر تموم میشه ها 😂😂
عهباشعدیگهنمیگیمپس😹
هوم•-•☕
😂🥺
عررررررررر بلخرهههه
اره😂
من پارت آخر گریه میکنم😭😭😭
نه نکنننن🥺👑
خب تا ۱۴ روز دیگر و خاک کردن من حتما داستانت رو میخونم
🥺 خدا نکنه
من نمیخوام تموم شه😭😭😭😭
🥺 👑
عیب نداره دیگه هرچیزی یه پایانی داره شاید یه داستان بهتر پیدا کردید🥺👑
خب یه داستان دیگه هم باید بنویسی هاااااااااا
نمیدونم حالا فکر میکنیم درموردش😂🥺🍓 ولی خودم نمیرم نگران نباشید
خداروشکر
عالیی بود:)💕
مرسییی🥺
عالییییییییییییییییی بود زود تمومش نکن😭
مرسی🥺راستش نمیدونم دقیقا چقدر دیگه طول میکشه تا تموم شه احتمالا دو یا سه قسمت دیگه
😥