💔💔💔💔💔
خیلی بد شد آدرین نهههههههههههههه رفتیم بیمارستان اون لحظه خیلی بد بود آدرین فداکاری کرد که منو نجات بده ولی خودش رو ماشین زد من حالا چیکار کنم خیلی حس بدی دارم گریم متوقف نمیشه بدنش خونی بود خیلی لحظه بدی بود همه جمع شده بودن البته الان تو بیمارستان هستیم تا الان آدرین ۲ بار برام فداکاری کرده بار دومم خیلی بد تموم شد
از پشت شیشه دارم نگاش می کنم این چه صدایی هست مثل یه آژیر هست وای نه از اتاق آدرین میاد 😥📟🩸💉 چرا این خط صاف شد دکترا رفتن تو اتاق 😭😭😭😭😭 دارن بهش شک میدن تا نمیره🩺 اون لحظه قلبم تو دهنم اومد😭 و .....😞
یهو آدرین چشماشو باز کرد و اسم منو صدا کرد دکترا منو بردن تو خیلی می ترسیدم😬 گفتم الان آدرین ازم بد میگه😐 و یعنی اینکه عاشقم نیست💔 نشستم رو صندلی آدرین بهم گفت مرینت زیباترین نور زندگیم هستی🙉 اون لحظه خیلی زیبا بود🙀 ولی انگار جوری حرف میزد که انگار آخرین حرف زندگیش را میگفت😔🥴 داشتم گریه می کردم😢😭
یک هفته بعد آدرین از بیمارستان مرخص شد حالش خوب شده بود😊 و به مدرسه برگشته بود هنوزم جاش پیش من بود وقتی اومد بهش گفتم خیلی ممنونم 😉 گفت خواهش می کنم گفتم چرا خودتو پرت کردی جلو ماشین تا منو نجات بدی گفت چون چون چون چون......
لایک کنید❤ ادامه بزودی.....😉
آجی چرا پارت بعدی رو نمی نویسی
راستی آجی میشی
مهدیس هستم
۱۰ سالمه یا ۱۱ سال رو نمیدونم کلاس پنجمم
اره حتما
مارال ۱۴
خوشبختم عزیزم
اسمش ملیناست ۱۳ سالست
دختر دایی منه
عالیییی بود خیلی عالی بود خيلي خيلي
خودم از داستانت حمایت می کنم
وای ملسی کیوت
همونطور که بقیه هم گفتن داستان داره خیلی سریع پیش میره.... اگه کمی جزئیات بنویسی بهتر میشه 😉💖
اوکی لاوم
ولی در کل قشنگ بود 🙂💝
دنبالی دنبال کن 😘 🥺 🍓
عالی بووووود
ملسی🍇🪄
من اخرشو میدونم:) میگه چون عاشقت بودم
شاید نمیدونم😉
😉
عالی بود
اگع خواستی به داستان منم یع سری بزن
مرسی 🌹
چشم سر میزنم🔮