🙃🙃🙃🙃🙃🙃🙃
روزی روزگاری وقتی داشتم قدم میزدم ناگهان بر روی زمین افتادم نمیدانم چی شد ولی بعدش مردی من را از روی زمین بلند کرد و گفت همینجا بمون و به طرف سوپر مارکت دوید وقتی برگشت در دست خود یک آبمیوه بود و گفت بفرمایید همان لحظه بود که فهمیدم اون عشق زندگیم هست
داستان دیروز رو به هیشکی نگفتم دارم میرم مدرسه امیدوارم بازم اون پسرو ببینم امروز یه دانش آموز جدید داره میاد به کلاس دوستم که میگه پسره باز من نمی دونم باید ببینم کیه امیدوارم فرد خوبی باشه زنگ اول شد وقت این شد که پسر جدید مدرسه بیاد وقتی آمد تو 😱😱😱 اون اون اون همون پسرس وای خیلی بد شد از خجالت آب میشم دیگه نمی تونم بیام مدرسه باید از دوستام خداحافظی کنم 😥 نه فکر بد نمی کنم خانم موسیئه گفت آدرین جان برو پیش مرینت بشین من هنوز در فکر بودم که
اون پسره یهو بهم سلام کرد و بهم گفت تو همون دختره هستی گفتم آره ببخشید اسمت مرینت هست گفتم آره گفت منم آدرین هستم خوشبختم گفتم همینطور خیلی پسره با ادبی بود کاملا عاشقش شده بودم 🥰🥰🥰 تو راه برگشت به خونه به همون پسره خیره شده بودم که یهو منو نگاه کرد و دید که داره ماشین منو میزنه پرید جلو منو پرت کرد اونور ولی
ادامه بزودی..... لایک کنید تا قسمت بعدی بزارم🍇🪄
من اول میرم پارت دو رو میخونم بعد نظر میدم😁
باش کیوت
فالویی بفالوو:))
لایک کن تا فالوت کنم
عالی فقط یکم با جزییات بیشتر بنویس انقد سریع خیلی جالب نمیشه
اوکی لاوم💕🇫🇴
عالی بود برم بعدی رو بخونم
ملسی🌹🌹
برو بخون🍇🪄
ععععععععععععااااااااااااااااااااااااااااااالللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ولی خیلی تند تند داستانو تعریف میکنی یعنی سریع میری سر اصل مطلب
ام صاری😔
اوکی🌹🌹
نه بابا عالی بود یه راهنمایی کدم نالاحت نشیا:)
عزیزم
خیلی زود داری اتفاقات رو پیش میبری
مشکل داستانت همینه
اگه درستش کنی از محشر هم بهتر میشه
ام صاری😔
اوکی🌹