
دیروز خواستم بزارم دیدم تا شنبه نمیشه ولی امروز دیدم میشه پس اومدم که بزارم😃
❤️پارت 8❤️ نامجون: مسخره...😒 و پاشد رفت اتاقش. بقیه ام حسابی بهش خندیدیم و برای مهمونی فردا برنامه ریختیم (فردا) آماده مهمونی بودیم. هانی گفته بود برای اینکه اعضای گروه خودشون اذیت نشن و مام راحت باشیم یه سالن کوچیک که مال کمپانی خودشون بوده رو امروز گرفته که اونجا برگزار کنه. با ماشین همیشگی مون رفتیم اونجا. ظاهرا آخرین گروه رسیدیم. و البته تنها گروهی که همه اعضاش بودن***با مسخره بازی و خنده برگشتیم خونه. مهمونی عالی بود فقط حیف که همه نبودن. کاش اعضای اکسایدم میومدن. (پایان فلش بک، از زبون وانیا)...
- همین؟ + نه. بعد از اون کم کم فعالیتمون کم شد و دیگه نذاشتن کامبک (انتشار موزیک یا آلبوم جدید) بدیم؛ داشتیم کم کم به این فکر میوفتادیم که دیسبند میشیم. پایان قراردادمونم نزدیک بود. بالاخره یه روز گفتن هرکی از این به بعد تو اتاق خودش باشه. فکر کنم یه 3، 4 ماهی تو اتاقامون حبس بودیم که اومدن و منو فرستادن اینجا - پس داستانمون تقریبا یکیه. + کاش میفهمیدیم به بقیه آدمای اینجا چی گذشته. ممکنه اونام مثل ما یه مدت زندانی شده باشن؟ ` ساعت 9 خاموشیه. عه اصلا حواسم به ساعت نبود. چه زود گذشت... + تا خاموش نکردن من برم مسواک بزنم. - منم میام. بعد از مسواک برگشتیم سرجامون و نمیدونم چقد گذشت که خوابم برد
...چشمامو باز کردم. به نظر میرسید صبح شده. چشمامو بستم که دوباره بخوابم ولی خوابم نمیومد. تو جام چرخیدم. چشمم به تخت کنارم افتاد که جانگکوک روش نشسته بود و با انگشتاش بازی میکرد اما روش به من نبود و منو نمیدید. منم پاشدم که چرخید سمتم. + صبح بخیر وانیا خانوم. زود بیدار شدی😃 - مگه ساعت چنده؟ + نمیدونم اینجا ساعت نداره. ولی احتمالا 6 و خورده ای باشه. - خیلی دلم میخواد باز بخوابم ولی خوابم نمیبره. + منم دیگه خوابم نمیاد...خب تا 7 چیکار کنیم؟ - نمیدونم؛ شاید بهتر باشه برنامه مونو بخونیم ببینیم امروز قراره چیکار کنیم
+ باشه اونموقع تا 8:30 خوندم که ورزش بود...8:30 تا 9 بیکاری + میدونی منظورش از بیکاری چیه؟ - شاید همون زنگ تفریح باشه. بقیشو خوندم. 9:30 تا 10:30 اتاق آینه/آموزش دوری از افسردگی، عجب...10:30 تا 11 استراحت در حیاط، 11 تا 12 دوره های خاص، این دیگه چیه؟ از خوندن خسته شدم و بلند شدم و رفتم لب پنجره. هوا صاف صاف بود؛ دلم میخواست الان پیش هیونجی و بقیه بودم و کلی مسخره بازی در میاوردیم، سر کلاس با بچه های شیطون تخته رو روغنی میکردیم که نشه روش نوشت، با خرت و پرتای اضافه اونجا بازیای مختلف اختراع میکردیم...با اینکه اونروز همه الکی باهام سرد بودن ولی بازم دلم میخواد برگردم اونجا...
آنچه خواهید خواند: حتما باید یه دوست کنارم باشه... شاید مربوط به مهمونی باشه...ایول بهش...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی پارت بعد🤍💜🖤