برای اینکه کمی فکرم وا بشه شروع به خوندن رمان کردم وسطای رمان خوابم برد ۲ ساعت بعد بیدار شدم کمی هوا تاریک بود وایییییییی ساعت ۷ بود و ۹ کنسرت بود
هر جوری که شده باید خودمو میرسوندم به کنسرت اما مامانم اجازه نمیداد داشتم عکس های بی تی اسو میدیدم و باهاشون حرف میزدم حالم خخخیلی بد بود واسه بهتر شدن حالم لایو گوز آن را بخش کردم و شروع به نقاشی کردن کردم
موقعی که نقاشی میکشیدم یک فکری به ذهنم رسید فرار از خونه . باید فرار میکردم شروع کردم به بستن ساک و بلیت گرفتن برای کنسرت چمدونمو بستم اخخخ من چطوری برمم بیرووون 😫😫😫 که چشمم به لباسام افتاد لباسارو بهم گره زدم و طناب درست کردم طنابو پایین انداختم و خودمم اومدم پایین الان حیاط پشتی بودم از شانس بد من ، پنجره آشپز خونه رو به در خروجه باید یک طوری می رفتم که مامانم نفهمه آروم آروم راه افتادم و بلههه تونستممممم اومدم بیرون که گوشیم زنگ خورد * مامان * رد تماس دادم و سایلنت کردم گوشیمو به سمت کنسرت راه افتادم ساعت ۸ رسیدم بیلیتو دادم و رفتم نشستم آمی بمبم رو مامانم شکونده بود واسه همین از نور گوشی استفاده کردم ساعت ۱۲ کنسرت تموم شد چقدرررر رویایی بود داشتم میرفتم که یکی صدام زد برگشتم که دیدم اون اون اون کوکیییییی بوددددد ^ سلام دختر میشه بیای با من * با با ممنی ^ البته * باشه کجا فقط ^ سوپرازهه * اوکی! اومدم دیدمممم واییییی اونا از کجا میدونستن تولدمهههه فلش بک( امروز تولدم بود تو اتاق خودمو حبس کردم بیرون نیومدم ناهار نخوردم) همه تولدت مبارک خوندن بعد که تولد تموم شد گفتم شما از کجا تولد منو میدونستید ؟ باورم نمیشهه مامانم بلیت کنسرت گفته بود اونجا بودن گفتم مامان پس چرا مخالفت کردی گفتش سوپرایزه گلم بعدش کادومو داد دیدممم وااایییی آرمیی بمبههههه پریدم بغل اعضا و مامانم و بابام خخیلی تشکر کردم
خواستیم بریم خونه که کوکی گفت ^ ا/ت میای پبش ما از این حرفش تعجب کردم مامانم اجازه داد منم باهاشون رفتم
احساس میکردم کوکی بهم ع.ل.ا.ق.ه.م.ن.د.ه چند روزی با اونا بودم
خب اینم از پارت امروز امید وارم بهتر شده باشه ببخشید اگه کم بود و خدافظ
کوکی این مدلی بود
...........
............
........
بل مث همیشه عالی بود قشنگم💜💜💜💜💜
مرسیی