سلاممم اینم پارت جدید😍
اول از همه بگم از دستتون دلخورم🥺 نگفتید تک پارتی از کی بنویسم😑 🥺😞 بعدشم اینکه قراره به زودی یه پست جدید بزارم موضوعشم درمورد یه داستان جدیده😍🍓
بد فرم هوسه بستنی کرده بودم واسه همین اماده شدم تا یه تکه پا برم بیرونو برگردم! از اتاق اومدم بیرون یه سر رفتم پیشه سویون جون ... روی کاناپه نشسته بودو داشت تی وی تماشا میکرد .. - سویون جون؟ برگشتو مهربون بهم نگاه کرد: - جونه دلم؟ چرا لباس پوشیدی؟ - دارم یه سر میرم بیرون یه چیزی بخرم! - تنها؟ این که از ننم بدتره! - بله زود برمیگردم! - پس بذار جیمین باهات بیاد! - نه نه ... - چرا؟ - خواهش میکنم اجازه بدید خودم تنها برم قول میدم زود برگردم! یکم مکث کردو بعد گفت: - باشه دخترم ... فقط اگه گواهینامه داری یکی از ماشینا رو بردار برو! - نیازی نیست ... ممنون که اجازه دادی.. به سمتش رفتمو اروم بوسیدمش ... - عاشقتونم! - من بیشتر برو مواظبه خودت باش! - چشم خدافظ .. از اعمارت زدم بیرون ... خوب اینجور جاها رو نمیشناختم ولی خب بالاخره برهوت که نیست یه جا رو پیدا میکنم! انقدر راه رفتم که پاهام امکان داشت هر لحظه از وسط نصف میشدن اگه زبون داشتن قطعا میگفتن آیو تو روحت!
هی خانوم خوشگله کجا؟ بیا پیشه خودم! به پشت سرم نگاه کردمو دوتا پسر جلف از این مو سیخ سیخای ابرو خواهریو دیدم! یا خدا! چه خاکی بریزم تو سرم! باز به راهم ادامه دادم که صداشو نزدیک تر شنیدم: - جوون عجب فیسی واستا دیگه چرا در میری! یکی دیگشون با صدای چندش تری گفت: - خانوم ناز داره! حالم داشت بد میشد ... انقدر راه رفته بودم که جونه دویدن نداشتم ... ولی چاره ای نبود اون قسمتی که من بودم مگس پر نمیزد چه برسه به ادم واسه همین با اخرین توانم پا گذاشتم به فرار ... اون دوتا عوضیم شروع کردن پشت سرم دوییدن ... اون وضیعت بس نبود با صدای رد و برق دیگه واقعا به غلط کردن اوفتادم ... نفس نفس میزدمو مثل خر میدوییدم ... کاش با جمن میومدم ... ای خاک تو سر بی مغزت کنن پشه! ... پسره ی عوضی ول نمیکرد ... سرعتش از من بیشتر بود و هر لحظه بهم نزدیک تر میشد! با گیر کردن پام به یه سنگ پخشه زمین شدم ... وای خدا کارم تمومه ... شروع کردم گریه کردن ... - چیه خوشگلم چرا گریه میکنی؟ بیا میبرمت یه جایی که حسابی بهت خوش بگذره! - برو بلندش کن! داشت میومد نزدیکم ... جیغ زدم ... - بهم نزدیک نشو عوضی! به حرفم گوش نداد دستش داشت بهم نزدیک میشد که یه دفعه یه صدای گرومپی اومدو اون یکی یارش بخش زمین شد! این یکی پسره هم برگشتو رفت سمته دوستش ... حالم خب نبود ولی یه پسر قد بلنده هیکلیو میدیدم که داره نافرم اینا رو کتک میزنه ... سرم گیج میرفت ... بعد از چند لحظه دیدم اون دوتا عوضی پا گذاشتن به فرارو بعدشم همون پسر که ظاهر فرشته ی نجاتم بود جلوم روی زمین زانو زد با صدای بلندو عصبی گفت: - تو اینجا چه غلطی میکنی؟ هان؟ ا ... این که جمنه! وای خدایا شکر اگه اون نبود ... اگه اون نبود ... بغضم شکستو شروع کردم بلند بلند گریه کردن ... نمیدونم چجوری رفتم تو اغوشش ولی میتونستم ارامشو امنیتو حس کنم ... میتونستم بوی عطرش که عاشقش بودمو حس کنم ... همونجور که با مهربونی موهامو نوازش میکردو غرم میزد: - اخه من از دسته تو چیکار کنم لامصب؟ هان؟ فقط گریه میکردم ... احساس کردم از زمین فاصله گرفتم ولی نای اعتراض کردن نداشتم .. بعد از چند لحظه وارد یه جای گرم شدم ... سعی کردم ببینم کجام ... تو ماشینه جیمین بودم ... منو نشوندو خودش بعد از چند لحظه کنارم جا گرفت ... میتونستم گرمای بخاریو که تو اون لحظه واقعا محتاجش بودمو حس کنم .. فکر میکردم اروم شده باشه ولی با صدای بلند و عصبی گفت: - چرا اومدی اینجا؟ با توام جوابه منو بده! بهتر شده بودم ... اروم به چشمای جذابش که الآن از عصبانیت جذاب تر شده بود نگاه کردم و هیچی نگفتم! - حرف بزن لعنتی! واسه چی تنها اومدی بیرون؟ با صدایی که از چاه در میومد گفتم: - میخواستم بستنی بخرم! با دست انچنان محکم کوبید رو فرمون که یه لحظه فکر کردم استخوناش خورد شد ... دوباره با همون لحن فریاد زد: - یه بلایی سرت بیارم که دیگه هوسه بستنی خوردن نکنی!
انقدر جدی و عصبی این حرفو زد که یه لحظه ترسیدمو خودمو فرو کردم تو صندلی! پا شو با اخرین نیرو رو پدال گاز فشار داد که باعث شد ماشین با صدای وحشتناکی حرکت کنه! با سرعت جنون اسایی رانندگی میکرد ... انقدر تند میروند که ضربانه قلبم هر لحظه بالا تر میرفت ... با فریاد و ترس گفتم: - جیمین لطفا اروم! اصلا بهم توجه نکرد فقط سرعتشو بیشتر کرد میمون درختی! - جمن ، گلابی با تو هم! داری جفتمونو به کشتن میدی! فایده ای نداشت اصلا بهم نگاه نمیکرد ... از ترس زدم زیر گریه ... جوری گریه میکردم که اگه کسی نمیدونست فکر میکرد این اقا داره بند رو طلاق میده یا هوو سرم اوورده! ... نمیدونم چی شد یه دفعه زد رو ترمز ... یعنی دلش به حالم سوخته؟! پیاده شوو با دادی که سرم زد مثل چی از ماشین پریدم پایین خودشم از ماشین اومد پایینو زل زد تو چشمام ... همونجور که حرف میزد مدام بهم نزدیک میشد ... منم همش عقب عقب میرفتم ...
عالی بود💜🥺
ممنونم💖
عشق اینم که تو موقعیت های حساسم باز طنز اضافه میکنی ((: تو واقعا میتونی یه نویسنده بشیی
مرسی 🧚
اجیپالتبعدوموخوم!•-•💕🍨
گذاشتم عزیزم انگار بالاخره تایید شد😂🥺
حیف که ناظر نیستم وگرنه منتشرش میکردم😑🚬
من درخواست دادم قبول نمیکنه با وجود اینکه تمام شرایطم دارم 😂
واقعا دوست دارم ممدو خفه کنممممم
ممد رو خفه نکن ناظر رو خفه کن😐
هوفففف این بخاطر اینه که ناظرا دوباره کم شدن واگرنه اگه زیاد بودن تستا یکی دو ساعته منتشر میشد😑
آخه اگه ممد کاری بکار ناظرا نداشت تا الان منتشر شده بود😑🤦🏻♀️
داستانت خوبه ولی نقصی که داره:
اینکه باهم کلشون انداختی جالبه
ولی آیو نباید مدام به جیمین بگه گلابی
و خیلی لات و لوت و شل و ول حرف میزنه
این یکم کیفیت و آورده پایین ولی در کل خوبه🌸
من دارم پارت ۱۷ رو میخونم😹💜
اره خب داستان موضوع خیلی پیچیده ای نداره از اون موضوعاتم حقیقتا زیاد دارم تو سرم ولی ترجیح دادم یه داستان ساده باشه قبلا از اون داستانای با موضوعات خاص نوشتم و شکست خوردم😅
میشه من از شما یک سوال واضح بپرسم میشه بگی معمولا چند شنبه ها فیک رو آپ میکنی ؟!
راستش مشخص نیست هر روزی که کاری نداشته باشم میزارم 🙃
خسته شدممممم
چرا تایید نمیشههه😩😩😩
نمیدونم 🥺❤️
اجی لطفا پارت بعدی رو بزار دیگه☹️
گذاشتم اما تایید نمیشه الان یه دو سه ساعتی هست گذاشتم تایید نمیشه 🤦
یه دو یا سه ساعتی هست گذاشتم تایید نمیشه🥺
اجییی بعدی کی میزاریی
گذاشتم تایید نمیشه😒