گایز من تصمیم گرفتم یه داستان بنویسم 😐🍗
فکر کنید کرونا ویروس نیست و انسانه هرکی میبینتش به دلایل مختلف میمیره خب خب بریم برای داستان
لباسام رو پوشیدم تا برم بیرون و یه دور کوچیکی بزنم کفشام رو پوشیدم و راه افتادم بازم هوا الوده بود و صدای سرفه های مردم به گوش میرسید بعضی ها همینجوری وسط خیابون غش میکردن و بقیه بی توجه رد میشدن و اهمیت نمیدادن رنگ دنیا تغیر کرده بود قبلا رنگی تر بوده پر از گل اما الان گلی وجود نداره همشون پژمرده شدن یا به دست بچه ها کشته میشن
ادما هم مثل اون گل ها بودن درسته اون گلی که 1 دقیقه پیش دیدم زنده بود ادم ها هم همینطور بودن، توی راه وایسادم تا مواد غذایی بخرم که بعدش از خونه بیرون نیام بعد از اینکه مواد غذایی گرفتم داشتم راه میرفتم به سمت خونه که یه چیزی ذهنم درگیر کرد : مگر ممکنه ادما همینطوری جون بدن توی همین فکر بودم که احساس کردم یکی به غیر از ازرائیل جلوشون وای میسته و جونشون رو میگیره
میدیدم اونا میوفتادن زمین و تا چند ثانیه نفس میکشیدن اما یهو نفسشون بالا نمیومد و میمردن موضوع چیه کی اونا رو میکشه؟ . از فکر در اومدم و دوباره راه افتادم تو راه باز گل ها رو میدیدم که زنده بودن اما بچه ها جون اون ها رو میگرفتن تا برای عزیزانشون ببرن و اونا رو خوشحال کنن ، گل به خاطر خوشحال کردن دیگران جونش رو فدا میکنه. تو راه بازم ادم ها رو میدیدم که جون میدادن و مردم بی تفاوت رد میشدن و کمکش نمیکردن اما.... م منم بی تفاوت بودم. دیگه نزدیک خونه بودم که یه کوچه منو جذب خودش کرد کوچه خیلی متفاوت بود رنگی بود پر گل های رنگی رنگی بود انگار من فقط اون کوچه رو میدیدم اخه هیچکس حتی به کوچه نگاه نمیکرد اروم اروم به سمت چپ کوچه رفتم خیلی طولانی بود .. {ادامه دارد}
گود است گود است :|🌊
اریگاتو بشر:|
عه فکر نمیکردم بنویسیش
نظرم عوض شد