
اینم از پارت 6 ✨
❤️ پارت 6: مرور گذشته❤️ ساعت 7 بیداری، 7:30 تا 8 صبحانه، 8 تا 8:30 ورزش روزانه... + قبول نیست من از 6 به بعد خوابم نمیاد. - 6؟ واقعا؟! + بله بله، من سحرخیزم😎 این لحنش موقعی که از خودش تعریف میکرد خیلی جالب میشد. - آخه 6 دیگه خیلی زوده... به ما گفتن 7 ما همیشه تا 7:30 میخوابیدیم. بعدشم به زور بیدارمون میکردن. حالا با این اوضاع میگفتن سختگیر ترین و جدی ترین بهزیستی اونوراس. + دنیای آدم بزرگا متفاوته. اینی که الان میگی آرزوی هر کارمندیه. شاید یه روز آرزوی خودتم بشه. - من که بچه نیستم...البته چرا...وقتی از جامعه جدا شدم بچه بودم. + از جامعه؟ - همون جامعه کوچیکی که با بقیه بچه ها و چندتا مسئول اونجا داشتم. همشم سر یه قانون شکنی بود...
+ عجب. خیلی دلم میخواد بدونم؛ البته اگه میخوای بگو. - میگم ولی توام باید بیشتر از خودت بگی. + باشه. - خب قضیه اینه که یکی از بچه ها...(فلش بک به اون روز، توی اتاق وانیا اینا، قبل از ناهار) سویون: بچه ها میاین کمکم کنید کیفمو پیدا کنم؟ هیونجی(با این =) = آخرین بار کجا دیدیش؟ سویون: تو اتاق ته راهرو تو یکی از کمدا. - منظورت اینه که...امکان نداره بتونی بری اونجا. سویون: چرا نشه؟ کلیدارو سر ناهار میدزدم. بعدشم موقع خواب بعد از ظهر میریم و برش میداریم. = سر عقل بیا دختر! میدونم چون از اول اینجا نبودی همه وسایلاتو گرفتن و واست سخته ولی چاره ای نداری جز اینکه باهاش کنار بیای. سویون: شما نمیدونید. تو اون کیف با ارزش ترین چیزای زندگیمو گذاشتم که حتما باید بهشون سر بزنم. تازه...اسم تو هیونجی بود دیگه؟ = آره چطور؟ سویون: یه کمد به اسمت اونجا بود. یکیم بود نوشته بود وانیا دیگه نمیدونم اون چی بود. کمکم کنید دیگه، مگه نمیخوایین بدونید تو کمدتون چیه؟
واسه ناهار رفتیم پایین. خوشبختانه سویون خیلی راحت کلیدو برداشت و لو نرفتیم. بعد برگشتیم اتاقمون و صبر کردیم تا همه بخوابن. وقتی از خواب بودنشون مطمئن شدیم رفتیم سراغ اتاق وسایل. سویون خیلی آروم درو باز کرد و رفت سراغ کمدش. منو هیونجی ام داشتیم به بقیه کمدا نگاه میکردیم. = پس برا من کو؟ سویون: بگردی پیدا میشه. آها اوناهاش. شماره 17. هیونجی رفت پیش اون کمد. = عه آرهه. میچا بیا! رفتم پیشش. - هوم؟ = یادته گفتی یادمه یکی منو وانیا صدا میکرد؟ این کمد وانیاس پس اسم تو واقعا وانیاس. دیدی درست گفتم؟ یه نگاهی بهش بنداز. و خودش مشغول کمد خودش شد. منم اونو باز کردم.
یه کیسه مشکی اونجا بود و چندتا کاغذ. کنجکاو بودم بدونم تو کیسه چیه ولی ترسیدم طولش بدم و بقیه بیدار شن و نتونم مدارک و بخونم. واسه همین اول کاغذارو برداشتم. روش نوشته بود: لی وانیا. زیرشم تاریخ دقیق تولدم بود. اومدم بقیه شو بخونم که... = عه این چیه؟ تو دستش یه چیز پودری نارنجی بود. سویون اومد. سویون: ببینم...فکر کنم شن بازی باشه. مثل شنه فقط برای بازی. بده بهت نشون بدم. و شن رو گرفت و تو دستش جا به جا کرد. سویون: دیدی؟ حالا بگیرش. = وای چه باحال. - میشه منم ببینم؟ = آره بیا... بهش یه انگشت زدم ولی سریع دستمو کشیدم عقب...
آنچه خواهید خواند: فرار کنید...منو 3 سال حبس کردن...گایز، مهمونی دعوتیم...من با لباسای عهد چوسان میام...
راستی خیلی خوشحال شدم که پارت قبل اونجوری حمایت شد باورم نمیشد انقد خوشتون بیاد چون تا حالا تو هر جایی داستان نوشتم استقبال نشده مرسییی💜💜💜
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
😁🌹
فالو
۴۰ تایید شدنت مفالک
مرسیی
تنکس
خواهش
فالویی بک بده لاوم
باش❤️
صیلام کایوت خوفی🌼👋🏻
ما گروهʙʟᴀᴄᴋᴘɪɴᴋهستیم🙂✨
با چهارتا دختر خفن،کیوت،جذاب😉🌸
جیصو💕
جنی💕
لیصا💕
رزی💕
اسم فندوم همBLINKهست😉☘️
تازه دبیو کردیم و برای معروف شدن به کمکت نیاز داریم🥺💕
خوشحالم میشم بلینک بشی و با ما همراه باشیی🐣💓
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
ساری بابت تبلیغ کیوتیح🥺🍓
تستت هم عالی بود🙂👋🏻
فالویی میشه فالوم کنی
باشه 💟
بیبی لطفا فالوم کن آرمی هست
باشه ♥️