رفقا سلام این داستان بر عکس خم طنزه و هم فلانه.. باحاله خودم خیلی دوسش دارم
گری به (خواستم اسمش یه چی دیگه باشه ولی تصوراتم نمیزاره )ساعتش نگاه کرد با بی حوصلگی روی میزش ضرب گرفته بود در خورد ایکو لیوان شربت رو گذاشت رو میز گری گفت : کاتسوروو (روح ویلا) کاتسورو :بله چیشده گری :کاتسورووو کاتسوروو کاتسوروووو کاتسورو :هااا گری:لونکو کاتسورو :خب گری:گفت برم دنبال خواهرش لحطه ی جداشدن لونکو {گرییییییی مراقب خواهرمباشش برو دنبالش} کاتسورو:ساعت چنده گری:هی کاتسورو الان وقت شوخی نیست کاتسورو دو دستی موهایش رو از جا کند (روحه دیگه😁)
این دفعه ۱۷۲۰۷ باریه که داری بهم میگی منم گفتمخب برووو دنبالش گری:خب من اون از کجا پیدا کنم سوکورو :به مننننن ربطیییی نداره من فقط پیش خدمت اینجام زمانی که سوکورو روح شد (با دوستاش امد بیرون کله خر بازی در اورد امد توو مه هم کشتش😁 )
گری :مه مه امد تو مه :خودت پیداش کن گری:هیی وایسا من چطور این هم راه رو برم میدونی تا امریکا چقد راهه مه:به من مربوط نیست(سوکورو زنه ایکو و ومه مرد ) گری:به ایسامی میگم مه:بگو گری :طلسم تانکورو .. مه:بکن از دستت خلاص میشم :اوکی ولی فکر کنم شبح ها... مه:کارت چیه ها بیا در یه لحظه مه و گری رفتن امریکا
لومی از دست جیرو عصبانی بودم مقصر اون بود که مجبور شدم با هاتاره نامزد کنم به طرف اسانسور رفتم تو اسانسور یه مرد بود مرد:شما لومی هستی؟ مشکوکه :نه مرد:ولی هستی به طرفش چرخیدم :جنابعالی؟ :ام شاید اخرین کسی که میبینیش با پا زدم تو شکمش من اعصاب ندارم
مرد با عجز گفت :من فقط مامورم اسانسورم خاموش شد بعد روشن شد مرد نبود اسانسور خراب شده زدم زدم کسی باز نکرد اسانسور به خودش تکون داد و رفتم بالا در خونه رو که باز کردم با صحنه ای رو به رو شدم که
این داستان ادامه دارد لطفا نطر بدین 😍
نظرات بازدیدکنندگان (0)