
ناظرییییی توروخداااا منتشر کن هیچی ندارههه
داستان از زبون جیمین هرچند ا/ت خواهرم حساب نمیشه اما اصلا دلم نمیخواد بهش بگم اجی شاید از خودم مخفی کرده باشم اما اینو کاملا میدونم ک عاشق ا/ت'م این حسو تا الان ب هیچ دختری نداشتم نمیتونم ادامه زندگیمو ب چشم خواهر بهش نگا کنم نمیتونم! اره سلین حاملس اره نمیتونم با ا/ت ا.ز.د.و.ا.ج کنم اما حداقل دلم میخواد این چهار ماهی رو ک سلین نیس وقتمو با ا/ت بگذرونم نمیخوام از پیشم بره اینو از همون روز اولی ک اومد شرکت میدونم بخاظر همون بود ک اون روز ب.و.س.ی.د.م.ش من اون روز م.س.ت نبودم این چیزیه ک خودم میدونم اگ اونروز اون تلفن کوفتی
زنگ نخورده بود حداقل میتونستم واس یه بارم ک شده طعم ل.ب.ا.ش.و بچشم! زنگ نخورده بود حداقل میتونستم واس یه بارم ک شده طعم ل.ب.ا.ش.و بچشم! زنگ نخورده بود حداقل میتونستم واس یه بارم ک شده طعم ل.ب.ا.ش.و بچشم! ادامه از زبون ا/ت اصن دلم نمیخواست ب جیمین بگم داداش اصنننن (تو همین فکرا بودم ک یهو تهیونگ صدام کرد) تهیونگ:ا/ت ا/ت پاشو پاشو بریم جیمین:عهه میتونه پیشه من بمونه ها تهیونگ:نه باید بیاد باهام جیمین:راستی منو توام دیگ داداش حسا... تهیونگ:(نشست کنار جیمین دستشو گذاشت رو شونش)نه داداش پدرامون فرق دارن و همچنین مادرامون اما چیزی بین ما کم نمیشه اگ تو اونور کره زمینم باشی بازم داداش منی بازم واسه کمک بهت هر کاری ک بتونم میکنم
بازم فقط تو اغوش تو اروم میگیرم! جیمین : رفت تو بغل تهیونگ و شروع کرد ب بازم فقط تو اغوش تو اروم میگیرم! جیمین : رفت تو بغل تهیونگ و شروع کرد ب گریه کردن جیمین : رفت تو بغل تهیونگ و شروع کرد ب گریه کردن (ا/ت صحنه رو ترک کرد تا راحت باشن) ا/ت : دلم خیلی واسه جیمین میسوخت این وسط اون بود ک بیشتر از همه اسیب دیده بود خیلی ناراحت بودم براش (وقتی رسیدن خونه تهیونگ و ا/ت بالا تو اتاقشه) داشتم تو گوشیم عکسای جیمین نگا میکردم خیلی جذاب بود چشاش همه چیش خوشمل بودن اگ سلین حامله نبود شاید خودمو بهش نزدیک میکردم اما(تو همین فکرا بود ک خوابش برد)
از زبون جیمین تو فکر بودم ک گوشیم زنگ خورد از زبون جیمین تو فکر بودم ک گوشیم زنگ خورد تهیونگ بود جواب دادم گفتش ک من و اسلی میخایم بریم خارج از کشور یه کارای عقب مونده داریم من فردا ا/ت رو بیارم اونجا قول میدی ازش خوب مراقبت کنی؟ خب حدس میزنید چی شد دیگ ؟ با کلی التماس ا/ت رو ی هفته مال خودم کردم از زبون تهیونگ:تو این یه هفته باید سر از کار سلین در بیارم...! فردا صب از زبون ا/ت اخخخ دیشب خیلی خوب خوابیدم! (بعد از اینکه دست و صورتش شست)رفتم پایین تا صبونه بخورم سر میز صبونه تهیونگ گف ک باید یه هفته پیش جیمین بمونم! خدا میدونه چقد خوشحال بودممم!(دخترکم عاشق شد رفت )
(بعد از اینک ا/ت رفت خونه جیمین) جیمین داشت اتاقم بهم نشون میداد وقتی (بعد از اینک ا/ت رفت خونه جیمین) جیمین داشت اتاقم بهم نشون میداد وقتی کارمون تموم شد میخاستیم بریم شرکت ک رو مبل یه چیزی دیدم یه عکس بود عکس خودم همونی ک تو خونه کوهستانی بودم اما رو مبل یه چیزی دیدم یه عکس بود عکس خودم همونی ک تو خونه کوهستانی بودم اما یادم نمیاد اون عکسو من گرفته باشم چون تو اون عکس من داشتم کار میکردم ارهه ینی جیمین یواشکی ازم عکس گرفته بود و بعد چاپ کرده بود اون لحظه فقط داشتم به این فک میکردم ک ینی جیمینم عاشقمه؟
عاره دیگ همینطور ک میدونید خیلی وقت بود گذاشته بودم اما منتشر نمیشد ک اونو پاک کردم دوباره اینو گذاشتم بچ هااا داستان با اینک انقد خوبهه ولی طرفداراش کمه ب دوستاتون معرفی کنید تو تستچی جالب اینجاس ک تو پیام ناشناسا یه عده بودن گفته بودن ما تو تستچی اکانت نداریم اما داستانتو میخونیم مرسی از همتووووون لاب گایز💋💚
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییییییییییییی
مرسییییییییی💚
لطف دارییی
من ناظر بودم
مرسییییی یه دنیا مدیونتم💜
خواهش می کنم هزار بار دیگه ام بیاد زیر دستم از بس که خوبه منتشرش می کنم ❤️