
ناظر عزیز و محترم لطفا منتشرش کن 🙏🙏🙏 سلام دوستان خب بعد از 7 ماه امدم ادامه داستانم بزارم و چون دیگه نه میم دارم نه تست گفتم بد نیست ادامه داستان بزارم و لایک کامنت یادتون نره چون بهم انرژی میدین که ادامه داستان بزارم
از زبان آدرین .بعد دور میز نشستم کلی حرف زدیم که توین مدت چیکار کردم یا چه بدبختیایی کشیدم بعد از خوردن ناهار رفتم توی اتاقم تا کمی استراحت کنم نفهمیدم چی شد چشمام سیاهی رفت .خوابهش برد. توی خواب دیدم توی دشته سرسبزبم که پر از گل گیاه بود مثل بهشت بود همینجوری به اطراف نگاه می کردم لذت می بردم که یهو یه صدای آشنای از پشت امد گفت اینجا زیبا نه .برگشتم دیدم همون پیره زنست که دوسال پیش همش تو کابوسام میدیدم گفتم از جونم چی می..... یهو پرد وسط حرفم گفت. دوستات تو پاریس منتظرن که تو بیاد. یه مکث کرد امد نزدیک تر گفت . برو به پاریس یهو با اسا دستش آورد سمت گفت برگرد گفتم چی .یواش برگشتم دیدم
برگشتم دیدم دشتی که توش بودم تبدیل شده به میدان جنگ کلی جنازه روی زمین بود آسمون مثل خون قرمز بود دیدم همه سربازا خودی یا مردن یا تیکه تیکه شدن از ترس داشتم میلزدم همجوری داشتم به دشت های دور نگاه می کردم جنازه تمامی نداشتن تا چشم خورد به یه تپه دیدم روی تپه اسبه که روش یه سربازه که تو دستش سرنیزه داره روی سرنیزه یه پرچم بود خوب بهش دقیقت کردم دیدم پرچمه دشمنه یهو اون سرباز کلاهشو برداشت فهمیدم یه خونآشامه یهو اون خونآشام دهنشو باز فریاد بلندی زد دیدم یهو یه لشکر از سربازان دشمن از پشته تپه امدن بیرون به اطراف نگاه کردم دیدم دور تا دورم لشکره به پشتم نگاه کردم دیدم اون پیره زنه نیست یهو اون سرباز نیزشو سمت من گرفته بلند گفت حملللللللله.... دیدم لشکر به من حمله کردم من هم سمت مخالف دویدم تا اونجا که تونستم دویدم که یهو حواسم نبود که پام خورد به یه جنازه خوردم زمین
از خواب پردم دیدم روی تختم نفسم بند نمی یاد از تخت خواب بلند شدم رفتم سمت پنجره دیدم شبه رفتم پایین از پله ها رفتم تو دیدم خانواده آرتور هنوز بیدارن خانم مارتا روبم کرد گفت اووو بیدار شدی شام کمه دیگه اماده میشه بشین دورمیز تا اماده شه . چشم خورد به میز که جودی و آقای آرتور دورمیزن. چشمشون به من افتاد که آقای آرتور گفت بیا بشین ادرین می دونم گشنه ی چون ناهار نخوردی. رفتم نشستم دورمیز که گفتم چرا برای ناهار بیدارم نکردین .جودی گفت مثل خرس خوابیده بودی دلم نیومد که بیدارت کنم بلخره داداشم از جنگ برگشته خب .گفتم جنگه چی بگو جهنم برگشتم هر چی حداقل برای ناهار باید بیدارم می کردی . جودی گفت به هر حال دلم نیومد بیدارت کنم .یهو خانم مارتا گفت شام امادس
بعد از خوردن شام کلی با آقای آرتور حرف زدیم درباره هر چیزی از اینکه توی این مدتی که تو اردوگاه چیکار می کردم چندتا دوست پیدا کردم یا چندتا خون آشام کشتم نمی دونم چرا ولی انگار می خواست از زیره زبونم بکشه بیرون که با دخترا میگردم یا نه انگار واقعا می خواست برام زن بگیره ههههههه ولی خب تو این مدت سختهای زیادی کشیدم بلخره وقته خواب شد رفتم اتاقم روی تخت دراز کشیدم ولی خوابم نمی برد همش اون خواب توی ذهنم بود که منظور اون پیره زن چی بود که میگفت برو به پاریس دوستات منظورن که تو بیای یعنی چی نکنه منظورش اینکه مرینت و بقیه تو پاریسن .سرم داشت منفجر میشد این قدر فکر کردم از تخت امدم بیرون رفتم پایین دیدم همه خوابن از دره پستی رفتم تو حیاط به لطف ماه حیاط زیاد تاریک نبود رفتم روی صندلی نشستم با خودم گفتم اگه واقعا دوستام تو پاریس نباشن چی .بلند شدم که برم تو که دیدم از طویله صدای اسب می یاد فهمیدم اون اسب سیاه بیداره هنوز رفتم توی خونه دیدم چندتا میوه توی ظرف روی میزن رفتم کنار میز یه سیب برداشم رفتم تو حیاط رفتم طویله
رفتم تو طویله که دیدم همه حیوانه مزرعه خوابن حتی اسب جودی به جز اسب سیاه من اسبم همش سروصدا می کرد رفتم کنارش کمی نوازش کردم آروم شه کمی اروم شد سیبی که دستم بود دادم خورد بلخره اروم شد یاده پلگ افتاد که هر موقع بهش پنیر نمی دادم داد میزد وقتی بهش می دادم اروم میشد گفتم بهتر یه اسم برای اسب بزارم با خودم گفتم بهتر اسمشو بزار پلگ چون مثل پلگ سیاه و گشنه من هم بدم نیومد به یاده پلگ که هر روز دلم براش تنگ میشه و اون روزا که کت نوار بودم رفتم سمته اتاقم روی تخت دراز کشیدم با خودم گفتم اگه برم به پاریس شاید سر نخی از دوستام پیدا کردم اگه اینجا به مونم هیچی دستگیرم نمیشه اگه چیزی پیدا نکردم بر می گردم فردا بهتر به بهونه دیدن دوستم لیان یا معموریت به پاریس برم اینجور بهتر .این قدر فکر کردم که چشم سیاه .خوابم بردم
فردا صبح بعد از خوردن صبحانه یه بحونه جور کردم که باید برم به پاریس اولش مخالفت می کردن چون تازه امدم گفتم باید برم پاریس معمویت دارم بلخره رازی شدن جودی هم رفت اسبمو اماده کنه من هم رفتم اتاقم زره لباس پشیدم شمشیر هم بستم به کمر بند رفتم پایین دیدم آقای آرتور و خانم مارتا و جودی بیرون منتظره منن رفتم بیرون آقای آرتور بغل کرد گفت خیلی زد رفتی مواظب خودت باش پسرم خانم مارتا هم کیسه بهم داد گفت ناهارتو اماده کردم راه دور تو راه بخور گشنت نشه یه مقدار سکه هم گذاشتم برات گفتم خودم سکه زیادی ممنون یهو جودی آمد ب.غ.ل.م کرد سرخ شدم گفت دوست دارم داداشی (راوی .😭😭😭منم می خوام) من هم ب.غ.ل.ش کردم گفتم زود برمیگردم خواهر سواره اسب شدم حرکت کردم به سمت پاریس
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خواهر دوستدارم نه ؟😁😁من داداش بزرگ تر دوستدارم🫠
عالی👏👏👏👏
خیلی وقت بود نبودی داداش 😕
من داستان دنبال نمی کنم ولی آفرین ادامه بده
چه خبرا 🙃
نمیشه لطفا میم بزاری🙁
💙💙💙
شرمنده
بازم دمت گرم🥲
سلامتی
والا برنامی براش ندارم فعلا 🤕
دشمنت
اگه تونستی بزار🙂
💓💓
عالیییی بود زود بعدیییی♥
مرسی ♥️♥️♥️
ارائه تکرار حرف یهو 🤣🤣🤣
😁😁😁😁😁🤣
ولی به طور کل عالی بود 😍 راستی تو پسری یا دختر
اوه اصلا حواسم به اسمت نبود تو هم اتاکو هستی
مرسییی♥️
اوتاکوی نباشم چی هستم
انیمه مورد علاقت چیه
و سوال دوم رو کی کراش داری
انیمه
اتک ان تیتان
بوروتو
شیطان ک.ش
کر.اش .
زیرو.تو
هینا.تا
نز.کو
چرا همه رو نزوکو کراش دارن میای خوهر و داداش شیم من 15 سالمه تو چی
چون وقتی خوابه گوگولیه
چرا نشم من اریام ۱۶ سال
من تو تستچی داداش ندارم تو اولین نفری
راستی اسم من کیانا
😍😍😍😍
💗💗💗