خوب من دو تا داستان تا الان نوشتم اینم سومیشه که اون دوتای دیگه تخيلین و این یکی اصلا تخيلی نیست امیدوارم خوشتون بیاد حتما نظر بدین ممنون
تو عمارت بزرگ مگنس ها جشن بزرگی به مناسبت تولد کوچکترین دختر خانواده برگزار شده بود و بیشتر از 500 تا آدم اونجا بودن ( وا مگه مجلس عروسیه؟) خوب قبل از اینکه شروع کنم بزارین شخصیت هارو معرفی کنم این داستان راجع به پولدار ترین خانواده در کل آمریکا ست به اسام های جین و مکس که صاحب چهارتا دختر به اسم های آنیکا، اریکا، کلارا و آکیتا هستند و الان تولد آکیتا کوچیک ترین دختره آکیتا : اوه پدر، پدر من خیلی هیجان زده ام به نظرت من امشب زیبا شدم؟ پدر : آه پرنسس کوچولوی من تو همیشه زیبا هستی اما با این لباس خیلی خوشگل و تو دل برو شدی عزیز دلم آکیتا : ممنون پدر جون من رفتم تا موهامو درست کنن ( سن هاشون : آنیکا : 24 اریکا : 17 کلارا : 13 آکیتا : 5)
کلارا : اوف بازم تولد این دختره ی لوس و نازنازی شد حالا حتما بعد از تولدش میاد کلی به من پز میده و منم کل امشب تو اتاقم باید حبس بشم تق تق تق تق کلارا : حوصلتو ندارم کی هستی؟ مادر : اوه کلارا این چه سر و وضعیه انگار موهات آبشار روغنه اتاقشو ببین اینجا چرا اینقدر بوی گندی میاد چند روز پیش حموم رفتی ها؟ مثلا امشب تولد فرشته کوچولوی منه و تو اینجوری هستی زود باش برو حموم و بعد لباس خدمتکار هارو بپوش برو به بقیه چایی و قهوه تعارف کن زود باش که الان مهمون ها میان کلارا : مگه من خدمتکارم؟ چرا نمیشه منم لباس مجلسی بپوشم و بیام به عنوان خواهر اون شيطان کوچولو شرکت کنم؟ مادر : چطور می تونی به گل عسل من بگی شيطان به نظر من تنها شيطانی که الان تو خونه ی ماست تو هستی پاشو که وقت نداریم و اینقدر غر نزن وگرنه تا یک ماه تو اتاقت حبس میشی کلارا تو دلش : ترجیح میدم حبس بشم
بعد از اینکه مادر از اتاق بیرون رفت کلارا رفت تو حموم و به قیافه ی خودش نگاه کرد اون خیلی با بقیه ی خانوادش فرق داشت مادر و پدر و خواهراش همه موهای طلایی و چشمای سبز داشتند یکی با چشمای سبز عسلی یکی با چشمای سبز زمردی و... و پوست همشون سفید و همیشه تمیز بود اونا همیشه حالت سلطنتی داشتند اما کلارا موهای قهوه ای تیره ی کوتاه و ژولیده و چشمای آبی پر رنگ داشت و پوستش تیره تر بود اون همیشه بداخلاق و بی اعصاب و خنگ بود خواهر بزرگش آنیکا یه دختر زیبا قد بلند با موهای طلایی و موجی و چشمای سبز عسلی داشت و همیشه تو مدرسه نمره ی بیست می گرفت خیلی نقاشی اش خوب بود و به عنوان بهترین دکتر زن شناخته شده بود خواهر دوم اریکا دختری موطلایی و زیبا با چشمای سبز متمایل به آبی و دختری درس خون و باهوش و خیلی با دقت بود و قرار بود یه مهندس فوق العاده بشه دختر کوچکتر آکیتا موهای فرفری طلایی و چشمای سبز زمردی داشت و خیلی شیرین زبون، با نمک و ناز بود خیلی خوب می رقصید خیلی نقاشی های قشنگی می کشید که برخلاف سنش فوق العاده بودند.
اما کلارا دختری بی استعداد و نسبت به خانواده اش خیلی زشت بود و خیلی دست و پا چلفتی و زودرنج و تنبل بود و همیشه نمرات خیلی بدی می گرفت و خانواده اش هیچوقت از او دل خوشی نداشتند وقتی لباسای خدمتکاری پوشید یه ماسک زد تا کسی نشناستش اومد پایین و سینی چای و قهوه رو گرفت و رفت سمت مهمون ها یه نیم ساعت بعد آکیتا با لباس سفیدش که خیلی دامن بلندی داشت و بالا تنه اش پر از مروارید کاری بود و پایین پیرهنش هم زیرش طلاکاری شده بود و بالهایی از جنس پر قو از پله ها با ناز و عشوه اومد پایین و پشت سرش دوتا خواهر بزرگش تو لباس های معرکه شون اومدن پایین و بعد از همه مادر و پدرشون اومدن و همشون لباس های خیلی خوشگلی پوشیده بودند و بعد همه اومدن پشت میز اصلی
همون لحظه یکی از مهمون ها به مهمون دیگه گفت : من فکر می کردم اونا چهار تا دختر دارند مهمون دیگه گفت : چرا دارند ولی اون دختر به غیر از بی آبرویی براشون چیزی به بار نیاورده الانم حتما تو اتاقش حبسش کردند وقتی کلارا اینارو شنید گریه کنان رفت سمت آشپزخونه چون تمام آشپز ها رفته بودند بیرون تا مراسم رو تماشا کنند هیچکس تو آشپزخونه نبود پس کلارا نشست کف زمین و شروع کرد به گریه کردن همون لحظه یه دفعه دید صدای پدرش که داشت سخنرانی می کرد قطع شده پس از پنجره یه نگاه انداخت و دید یه گاز سبز رنگ همه جارو گرفته و یه سایه های مرموزی داشتند با ماسک تنفس اونجا راه می رفتند و وقتی گاز تموم شد و کلارا رفت بیرون دید همه بیهوش شده بودند و چند نفر داشتند فرار می کردند پس کلارا سریع دوید دنبالشان...
وقتی اونا دیدند یکی دنبالشونه رفتند سوار ماشین شدند و در رفتند اما کلارا پلاک ماشین رو دید و سریع تو دفترچه ای که همیشه پیشش بود یادداشتش کرد اما زمانی که برگشت همه گفتند که اون کسی بوده که جواهرات رو دزدیده و اون رو از خونه پرت کردند بیرون بدون هیچ لباس و وسایلی فقط دفترچه و مدادی که همیشه پیشش بود براش مونده بود وقتی داشت تو خیابون راه می رفت یهو بارون شروع به باریدن گرفت و کلارا سریع رفت تو یه کوچه ی بن بست که یه سطل آشغال بزرگ اونجا بود بعد درش رو برداشت و گذاشت بالای سرش همون لحظه یه نفر با کت و کلاه اومد تو کوچه کلارا اول فکر کرد که اون می خواد بهش آسیب بزنه اما اون دستش رو سمت کلارا دراز کرد کلارا وقتی دید مرد خطری نداره تصمیم گرفت باهاش بره...
وقتی رفتند دید مرد بردش سمت یه ساختمون بزرگ از اونجایی که خیلی تاریک بود و بارون شدید هم داشت میومد کلارا نتونست تابلویی که روی در بود رو بخونه پس مرد بهش گفت : زنگو بزن و برو تو تا در امان بمونی کلارا : این جا کجاست؟ اصلا بگو ببینم خودت کی هستی؟ چرا می خوای به من کمک کنی؟ مرد : اینقدر سوال نپرس و برو تو این جا پرورشگاهی برای بچه های بی سر پرسته کلارا : من بی سرپرست نیستم من خونه و خانواده دارم مرد : پس چرا این وقت شب زیر بارون با این لباسا بیرونی؟ یادم نمیاد بچه های با سرپرست این مدلی باشن
کلارا : خوب باشه...... آممم.... من... من از خونه فرار کردم مرد : تو مطمئنی؟ اما چرا؟ کلارا : خوب این یه مسئله ی خصوصیه مرد : ببخشید دروغ سنجم داشت صدا می داد صدات رو نشنیدم کلارا : خوب باشه خانوادم منو از خونه پرت کردن بیرون چون منو دوست ندارن و میگن من مایه ی خجالت خانواده ام من هیچوقت حس نمی کردم که جزوی از اعضای خانوادم باشم چون اونا همیشه جوری رفتار می کردند انگار من اصلا وجود خارجی ندارم و نداشتم انگار من یه وصله ی ناجور برای خانواده ام هستم مرد : منم همین احساس رو دارم کلارا : چی گفتی؟ مرد کلاهش رو از رو سرش برداشت یه پسر بچه ی کوچیک معلوم شد و گفت : سورپرایز
چی شد تعجب کردی؟ این منم اسم من پیتره اجازه دارم اسم شما رو بدونم بانو؟ کلارا : من... آممم من... کلارا هستم. پیتر : خوب کلارا بدو فرار کنیم و دست کلارا رو کشید و سریع رفتن تو کوچه کلارا : چرا اومدیم اینجا چرا نمیریم تو پرورشگاه پیتر : دیوونه شدی اونجا مثل جهنمه هیچکس نمی تونه از اونجا فرار کنه تورو می زنن سرت کار می کنن و غذای خیلی کمی بهت میدن کلارا : پس چرا می خواستی منو بفرستی اون تو؟ 🤨پیتر : خوب راستشو بخوای من فک می کردم از اون دختر های پولدار لوس از خود راضی هستی که فقط به فکر خودشونن من و رفقام هم همیشه دوست داریم یه همچین آدمایی رو اذیت کنیم کلارا : اوه خدای من پیتر می تونی یه کمکی بهم کنی؟ پیتر : بله؟ کلارا :.....
خوب تموم شد امیدوارم تا اینجاش رو خوشتون اومده باشه بعد بهم بگین داستان رو تخیلی و جادویی کنم یا از جادو و این چیزا توش استفاده نکنم از همتون ممنونم که داستانمو خوندین فعلا خدانگهدار 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹
سلام عزیزم من خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی از داستانت خوشم اومد ادامه بده حتماً تو تست هام تبلیغ میکنم
سلام
عالی بود
داستان نور زندگی و در اعماق اقیانوس چون نظرات کم بود و زیاد کسی انجام نداده بود و خوشتون نیومد ادامه نمیدم
یه چیزی بگم به گمونم فردا یکی از تستام ثبت میشه که نوشته وقتی عشق صدات می زنه پارت دومشه من پارت اولش رو نوشته بودم و قرار بود خیلی وقت پیش ثبت بشه ولی تستچی حذفش کرد و الان پارت دومش زودتر از پارت اولش اومده
لطفا نظر بدین 🙏🏻
خیلی جالب بود
و مثل همیشه عالی
خیلی ازت ممنونم همیشه خوشحالم می کنی منم خیلی منتظر پارت بعدی غول کش شدم پس کی میاد؟
اگر تستچی قبول کنه میاد
فکر کنم یک هفته شاید بیشتر شاید کمتر بیاد آخه همه ی تست های من خداروشکر به لطف تستچی نشده بیشتر از یک هفته و نیم طول بکشه
سلام ❄R. Z⚡ پارت سوم داستانم اومدی میتونی بری بخونی