خب من الان دیدم پارت 1 منتشر شد و دارم پارت 2 رو میزارم میخونید نظر بدید نامردا فقط دو سه تا نظر بود😭😭😭
ایزابلا بیهوش میشه و از زبان چارلی {نکته چارلی عضو گروهی هست که ضد پادشاه لیوا هستند و اسم گروه هم چنگال دریا هست} (خب تونستم راحت دختره رو بیهوش کنم هه خیلی راحت بود حالا بهتره هر چه زودتر ببرمش پیش فرمانده😏😏
از زبان ایزابلا :( چشمام رو باز کردم دیدم دست پاهام با زنجیر بسته شده و توی یک انباری قدیمی هستم مطمعنم کار چنگال دریاست ولی نمیدونم چکار باید بکنم خیلی میترسم 😞😖😖😣یهو دیدم یه صداهایی میاد صدای حرف زدن بود. از زبان پادشاه لیوا:( بلاخره این برگه های رسیدگی تموم شد بهتره برم ببینم ایزابلا چکار میکنه) وارد اتاق ایزابلا شدم ولی کسی داخل اتاق نبود😥😥
رفتم پیش سوفیا گفت :( الاحضرت منم از ساعت 3 بانو رو ندیدم از هرکی پرسیدم نمیدونست ایشون کجاست🙁🙁) رفتم پیش ژنرال دیوید گفت:( الاحضرت من ایشون رو بعد از اینکه ازم خواستن باهاشون تمرین کنم ندیدم) نگران شدم یعنی ممکنه برای دختر عزیزم اتفاقی افتاده باشه؟ به ژنرال گفتم:(ژنرال خوب گوش کن یه گروه تجسس تشکیل بده یه گروه رو بفرست به کوهستان یه گروه رو بفرست به جنگل یه گروه رو بفرست به شهر خودمان هم میریم سمت ساحل سمت دره ی مرگ تا ببینیم شاید دخترم ایزابلا اونجا باشه) ژنرال دیوید :(اما قربان دره ی مرگ خیلی خطرناکه ممکنه...)لیوا :(به همین که گفتم اگر دخترم پیدا نشه خودت میدونی چه اتفاقی میافته😠) ژنرال دیوید :( بله قربان به هر قیمتی شده حتی به قیمت جونم حتما بانو ایزابلا رو پیدا میکنم
از زبان راوی :( سرباز ها داشتند همه جارا دنبال شاهزادههای ایزابلا میگشتند پادشاه لیوا و ژنرال دیوید و 10 سرباز شجاع دیگر به سمت دره مرگ میرفتند) از زبان ایزابلا :(صدا ها هی نزدیکتر میشدند😥 میگفتند..... از زبان چارلی :(قربان ببینید مهم ترین چیز برای پادشاه لیوا در همین انباری هست😊) رئیس چنگال دریا :(همممم ببینیم چی هست اگه واقعا برای اون پادشاه مهم باشه بهت یه پاداش خوب میدم😏😏
از زبان ایزابلا :(دیدم در داره باز میشه و دو تا مرد وارد انباری شدن رئیس چنگال دریا :(به به فک نمیکردم دختر دردانه پادشاه رو بتونی بدزدی😏😏😌) چارلی :(قربان منو دست کم نگیرید😊😎) ایزابلا :(با من چکار دارید 😣؟) رئیس چنگال دریا :(تو دختر پادشاهی و ما برای کشتن اون پادشاه به تو نیاز داریم به علاوه تو جادوی خیلی ارزشمندی داری خیلی باهوش و خشگل هم هستی اگه بفروشیمت پول خیلی خیلی خوبی گیرمون میاد{نکته ایزابلا وقتی به دنيا اومد همه ی جادوگر ها و کیمیاگر ها کشور خواب دیدند که اون یه الهه هست و قدرت ها زمین، آب، آتش، هوا، یخ، سایه، نور و.... داره و برای سرزمین برکت و آبادی میاره واگر اتفاقی براش بیفته برای مردم کشور بدبختی و فقر میاره})
اون دوتا مرد رفتن بیرون من خیلی نگران شدم چون ممکنه اتفاقی واسه ی پدر بیوفته ولی با این حال اون خیلی قویه😃😥) از زبان پادشاه لیوا :(خب بلاخره به دره ی مرگ رسیدیم سربازان من خوب گوش کنید باید به هر قیمتی که شده برای کشورمان هم که شده ایزابلا رو پیدا کنیم و برگردونیم تا مردم آرامش داشته باشند.) همه ی سربازان :(به الاحضرت) خب پس وارد قار میشیم اولین مانع روبه رو مون گدازه های داغ هستند با اسب هاتون از روی اون سنگ ها بپرید و به اون ور دره گدازه برید زود باشید اول از همه من میرم.
خب به پایان رسید اگه دوست داشتید نظر بدید اگه دوست نداشتید هم نظر بدید اگه نظری ندارید هم نظر بدید عزیزانم😚😚☺️❤️
خب به من بگید یویی اسم کاملم یویی ولفا هست لغبم هم انیمه _ساما
عکس این پارت آلیس هست همانطور که میبینید فقط با موهای کوتاه تصورش کنید عکس مناسبی براش پیدا نکردم بجز این
تا چند قسمت تو بچه گی ایزابلا هستیم بعد بزرگ میشه و از اونجا ژانر ماجراجویی آغاز میشه و تو قسمت های بعد ایزابلا موفق میشه تا قدرت هاش رو فعال کنه و به یه جنگجو ی بزرگ تبدیل میشه وبه کشور ها و سرزمین های مختلف سفر میکنه
خب دیگه امیدوارم خوشتون اومده باشه عشقا
خداحافظ ای عزیز که لطف کردی این داستان رو خوندی تورو اول به خدا بعد به خودت میسپارم بای بای
عزیزان یه چیزی بگم به این شخصیت های اولیه داستان اصلا توجه نکنید شخصیت هایی که جدید که قراره تو پارت های سه چهار و پنج بیان مهمن و ممکنه به آلیس یه نقش منفی خوب بدم😂فعلا در عجم که چه کنم ولی من تا پارت چهارم نوشتم 🌸🌸🌸پارت سه خیلی مهمه ❤️
ایزابلا 15 سالش میشه
سلام به دوستان گل ممنون که نظر دادید پارت سه و چهار رو گزاشتم پارت 3 آخرین پارتی هست که توی بچه گی ایزابلا هستیم و چارلی عاشق ایزابلا نمیشه تو پارت چهار میفهمید که آرتور عاشق ایزابلا هست (آرتور یه شخصیت جدیده) و ایزابلا هم دوتا دوست دیگه به جز آرتور پیدا میکنه و پارت های بعد خیلی هیجانی هست اصلا از دست ندید🌸🌺🤩🌸🤩🤩🌺🤩🌸🤩