سلام دوستان من اومدم با پارت سوم داستان(روح من را پس بگیر)😃 از اونجایی که استقبال زیادی از این داستان در پارت های یک و دو شد من پارت سه رو ساختم امیدوارم لذت ببرید😃😉🙏
دو روز گذشته و پلیس ها هنوز نتونستن سرنخی پیدا کنن و نتونستن فردی که این خانواده رو اذیت میکنه پیدا کنن. ساعت هفت عصر بود و یکی از این پلیس ها با جانی تماس میگیرد و به او میگوید : بهتر است در این ماجرا از یک کشیش هم کمک بگیرین جانی : چرا؟؟ مگه اتفاق خاصی افتاده؟؟تونستین اون فرد رو پیدا کنین؟؟ پلیس : نه متاسفانه هنوز نتونستیم اون فرد رو پیدا کنیم. جانی : خب چرا باید از کشیش کمک بگیرم؟؟؟لطقا توضیح بدین پلیس : متاسفانه پلیسی که پیگیر پرونده ی شما بود به قتل رسیده😢😢 جانی : چطوری؟؟؟کی اونو کشت؟؟؟ پلیس : هنوز قاتل رو پیدا نکردیم ولی مطمئنیم که به پرونده ی شما ربط داشته باشه واسه همین ازتون خواستیم با کشیش صحبت کنین. چونکه.....چونکه.... جانی : چونکه چی؟؟؟لطفا بگین 🙏🙏
پلیس : راستش ما هنوز روی پرونده ی شما مطالعه میکنیم ولی با استفاده از شواهدی احتمال میدیم که این اتفاقات کار یک انسان نباشه.... جانی : چییییی؟؟؟؟ پس کار کی میتونه باشه؟؟؟این مزخرفات چیه میگین؟؟؟😬😬😡😤😤😠😠. اگه کار انسان نیست کار کیه؟؟ پلیس : نیرو های شیطانی!!! جانی : یعنی چی؟😐😐😐یعنی اینا کار ارواح هستن؟؟آخه برای چی باید مارو تهدید کنن؟؟؟😐😐😐😠😠😠😤😤😬😬 پلیس : ماجرا خیلی طولانیه اگه میشه به پیش ما بیایید تا همه چیز رو واستون تعریف کنیم فقط با خودتون بهتره که یک کشیش بیارین و اگه از این ماجرا مطمئن شدیم جن گیر خبر کنین. جانی : باشه من به اداره پلیس میام و پدر کارلاین رو با خودم میارم. پلیس : خوبه ساعت هشت اینجا باشین.
جانی به اداره ی پلیس رفت و با خودش پدر کارلاین رو برد و پلیسی که روی پرونده ی اونا مطالعه میکرد همه ی قضیه را برای اونا تعریف کرد. همه ی اونا بعد از شنیدن ماجرا به لرز افتاده بودن. (ماجرا تو صفحه ی بعدی) جانی : حالا باید چیکار کنمم؟؟؟😱😱😱😰😰😰 پلیس : تنها دو راه داره. جانی : چیی؟؟ هرچی باشه برای سلامتی خودم و خانوادم انجام میدم خواهش میکنم بگین🙏😱😱 پدر کارلاین : یا اینکه از اون خونه بری یا اینکه یک جن گیر رو به اونجا ببری تا ماجرا رو سر و سامون بده. جانی : راه اولو انتخاب میکنم و اون خونه رو عوض میکنم. پلیس و پدر مخالف بودن و گفتن : ممکنه که اونا باهاتون به خونه ی دیگه بیان و نتونین از دستشون خلاص بشین. بهتره راه دوم را انتخاب کنی. جانی : باید دربارش فکر کنم. خیلی خب بهتره دیگه به خونه برم. پدر : لطفا مراقب خودتون و خانوادتون باشین تا ما تصمیمی بگیریم. پلیس : پدر راست میگه. ما مراقب شما هستیم نگران نباشین. جانی از اونجا رفت و به سمت خونه حرکت کرد....
ماجرایی که پلیس برای پدر و جانی تعریف کرد که اونارو ترسونده بود. پلیس : توی اون خونه ای که شما زندگی میکنین در گذشته های دور اتفاقات خیلی بد و ناگواری واسه چند تا خونواده افتاده و باعث مرگ اونا شده و خیلی عجیبه که شما تا الان زنده موندین ولی این خیلی خوبه و خداراشکر میکنم. حدود بیست و پنج سال پیش یک زوج جوان و جدیدی توی اون خونه زندگی میکردن. اسم اونا اِدی و اسم همسرش جولیا بوده. ادی خیلییی عاشق جولیا بوده و جولیا هم خیلی ادی رو دوست داشته اما متاسفانه خانواده های اونا مخالف سر گرفتن این ازدواج بودند. چونکه خانواده ی ادی بسیار بسیار پولدار بوده و جولیا خدمتکار خونه ی اونا بوده و عاشقش میشه و خانواده جولیا هم فقیر بوده. ادی و جولیا تصمیم میگیرن با همدیگه فرار کنن و یواشکی ازدواج کنن. (ادامه صفحه بعد)
ادی قبل از اینکه فرار کنن با پدرش دعواش میشه و میگه خودش میتونه زندگی خودشو بسازه و لازم نبوده که از پدرش کمک بخواد. بعد از اینکه فرار میکنن ادی جولیارو به یک جنگل بزرگ میبره و تصمیم میگیرن که اونجا خونه بسازن. اونا باهم ازدواج میکنن و یک کلبه ای را وسط همون جنگل میسازن. (این کلبه کلبه ای است که جانی و خونوادش در حال حاضر در آن زندگی میکردند. ) وقتی که پدر و مادر ادی متوجه ازدواج پسرشون با جولیا میشن مقصر اصلی رو پدر و مادر جولیا میدونن و پدر ادی چند نفر رو به سراغ پدر و مادر جولیا میفرسته و میگه که اونارو در شب بکشن. ولی وقتی خبر مرگ پدر و مادر جولیا رو به اون میدن میگن که گرگ اونا رو خورده و مردن. (ادامه صفحه ی بعد)
حدود دوماه از ازدواج جولیا و ادی میگذشت و جولیا باردار بود که مادر ادی به بهانه ی کادو اوردن برای باردار شدن جولیا به خونه ی اونا میاد و اون موقع ادی در خانه نبود و به سر کار رفته بود. مادر ادی از جولیا متنفر بود و از نظر اون ی شیطان بود ولی خودشو خوب جلوه میداد. مادر ادی برای اینکه بچه جولیا و خود جولیا رو باهم بکشه از جادوگر طلسم گرفته بود تا به خونه ی جولیا و ادی ببره. مادر ادی به بهانه ی دیدن سیسمونی بچه به اتاق رفت و طلسم رو در اتاق بچه گذاشت و از اونجا به اتاق جولیا رفت و اون یکی رو در اتاق جولیا گذاشت اما جولیا متوجه شد و باعث شد با مادر ادی دعوا کنن.جولیا به مادر ادی گفت که تو یک شیطان هستی و مادر ادی از این حرف جولیا عصبانی شد و با چاقو به شکم جولیا زد و از اونجا فرار کرد و باعث شد جولیا و همینطور بچش بمیرن. ادی وقتی به خونه اومد جنازه ی جولیا رو وسط پذیرایی دید. چونکه خیلی همدیگه رو دوست داشتن ادی هم خودش رو کشت. بعد از دوماه دوست ادی از اینکه ادی به سرکار نیومده بود خیلی نگران شده بود و به خونش رفت و بعد متوجه جنازه ی جولیا و ادی در خونه شد و جنازه های اونا گندیده بودن. پلیس تونست قاتل رو ینی مادر ادی رو پیدا کنه و مادر ادی هم بعد از مدتی به خاطر عذاب وجدان زیاد خودش را در زندان کشت.
بعد از اون ماجرا چهار خانواده به اون خونه رفتن ولی همشون به طرز مشکوکی مردن. چند جن گیر و کشیش هم درگیر این ماجرا بودند ولی انها هم کشته شدند و کسی زنده نیست که همه چیزو برای ما روشن کند. دیگه بعد از اون چهارتا خانواده کسی اونجا زندگی نکرده تا اینکه بعد از پونزده سال شما به آن خانه رفتید و ساکن شدین.
راوی : جاده تاریک تاریک بود و جانی به سمت خونه توی این جاده حرکت میکرد که در کنار جاده یک زنی رو دید که به سمت جلو میدوید و متوجه شد اون زن باردار است. به جلو رفت و شروع کرد به بوق زدن و جلوی اون ایستاد. از ماشین پیاده شد تا ببینه اون زن کیه ولی هرچقدر گشت اون زن رو ندید. خیلی ترسیده بود ولی بعد با خودش فکر کرد شاید اشتباهی دیده باشه. سوار ماشینش شد و به راه افتاد. از آینه به صندلی عقب نگاه کرد که متوجه شد همون زن در صندلی عقب ماشینش نشسته و ی لبخند وحشتناکی بهش میزنه و موهای خیلی بلند و کثیفی داشت و صورتش خونی بود و از شکمش خون میومد. زد روی ترمز و برگشت عقبو نگاه کرد اما باز اون زن اونجا نبود. ولی یهو ی نفر در گوشش زمزمه کرد : همتون میمیرین......
خب دوستان تا پارت چهارم داستان فعلا خدافظ😃✋✋ راستی تست چطور بود؟(اگه خوب بود صحیح اگه بد بود غلط)
راستی تست چی خواهش میکنم ازت داستانمو قبول کن زیاد ترسناک نیست ممنون میشم اگه قبول کنی😃😊😉
عالین🖒 بالاخره یه داستان خفن پیدا کردم که بشینم پاش😂🖒
واووووو عالیییییییییییییییییی
دوستان بالاخره پارت جدید اومد برین بخونین
خیلییییییییی وقته منتظر پارت بعد زود بزار دیگهچ۰🙄🙄
پاااااااره
همش رو تو ذهنم درست کردم فکر نکنم دیگه خواب برم 😵