سلام این ی داستان در باره دختریه که طی یه اتفاقاتی وارد دنیای اجنه میشه و اونجا اتفاقای جالبی واسش میفته اگ میخواین بدونین چی میشه با داستان همراه باشین☺
وای خدا خیلی حیجان دارم امروز قراره بریم مهمونی جشن تولد تسا. دیشب رفتم کل مرکز خریدارو به هم ریختم تا یه لباس خوب واسه جشن پیدا کنم😅 لباسمو پوشیدم یه تونیک زرشکی که از کمر به پایین یکم چین خورده بود. با یه شلوار تنگ مشکی با کتونی سیاه. موهامم دم اسبی بالا سرم بسته بودم. در کل خوب بود. پالتومو پوشیدم و یه شال زرشکی هم دور گردنم انداختم. تو اینه یه نگاه به خودم کردم. خب همه چی عالیه بزن بریم. کیفمو برداشتم و رفتم بیرون. وای خدا جسی اومده بود. با دست به سینه با اخم به ماشینش تکیه داده بود. گفتم(سلام) اونم با اخم گفت(علیک سلام. میدونی ساعت چنده گفتی 6 اینجا باشم الان 6/40 چرا انقد طولش دادی؟!) سرمو انداختم پایین و گفتم (ببخشید!) جسی گفت(اشکال نداره حالا بیا سوار شو که زود بریم.) سوار شدم ماشینو روشن کرد و راه افتادیم.یهو یادم افتاد که گوشیمو نیاوردم! به جسی گفتم(وای جسی گوشیمو یادم رفت یه لحظه وایسا برم سریع بیارمش) جسی گفت(ای خداااا این همه منو معطل نگه داشتی اخرشم گوشیتو یادت رفت!) ماشینو نگه داشت و من گفتم(ببخشید الان میام) و سریع از ماشین پیاده شدم. دوییدم سمت خونه و کلیدو انداختم تو در و رفتم تو. رفتم تو اتاق و گوشیمو از رو میز برداشتم. داشتم میرفتم ک یهو یه سایه دیدم!! شبیه سایه من نبود...
با دقت نگاهش کردم. خیلی بلند بود. بعید بود سایه من باشه! دست راستمو اوردم بالا. دست سایه هم اومد بالا. دست چپم که گوشیو نگه داشته بودم اوردم بالا دست سایه اومد بالا و گوشی هم دستش بود! پس سایه خودمه! ولی من ک انقد بلند نیستم! تازه اینجا هم نوری نیست! سرمو اینور اونور تکون دادم. سر سایه هم تکون خورد. بابا خیالاتی شدم ها این که سایه خودمه. بی خیال شدم و رفتم بیرون. سوار ماشین که شدم جسی گفت(یه گوشی اوردن انقد طول میکشه؟) گفتم(ببخشید پیداش نمیکردم) گفت(حالا هر چی بریم) و گاز داد. ضبت ماشینو روشن کرد و یه اهنگ باحال شروع شد. من شروع کردم به قر دادان ولی جسی فقط کلشو به چپ و راست تکون میداد اخه باید هواسش به جاده میبود نمیتونست قر بده. اول باید میرفتیم مرکز خرید تا یه کادو واسه تسا بخریم. جلو یه مرکز خرید وایساد. رفتیم تو. حالا چی واسه تسا بگیریم؟ به جسی گفتم(حالا چی بگیریم؟) جسی گفت(تسا عاشق کفشه یه جفت کفش براش بگیریم؟) گفتم(سایز پاشو میدونی؟) گفت(اره 38) گفتم(اها) به یه مغازه کفش فروشی رسیدیم. رفتیم تو فروشنده که یه اقا بود گفت(سلام میتونم کمکتون کنم؟) جسی گفت(سلام اِ راستش تولد دوستمونه ما میخوایم براش کفش بگیریم. شما چه پیشنهادی دارین؟) فروشنده گفت(بله بفرمایین) و رفت و یه جفت کتونی هولوگرامی اورد وای خدا خیلی خوشگل بود...
گفتم(از همین سایز 39 هم دارین؟) گفت بله و رفت بالا و یه جعبه اورد و گفت(بفرمایین) جسی گفت(خب همینو حساب کنید) گفتم (جسی این از طرف هر دوتامونه ها) جسی گفت(باشه پس تو حساب کن من بعدا نصف پولشو میدم. گفتم(باشه) و پول کفشو حساب کردم. رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم. حالا برو که رفتیم. حدود یه ساعت بعد رسیدیم خونه تسایینا. رفتیم تو صدای اهنگ میومد. همین لحظه تسا اومد پیشمون و گفت(سلاااااااااااااام دوستای گل!) و جسیو بغل کرد. بعدشم منو بغل کرد. بعد گفت(خب بیاین تو دیگه) رفتیم تو. وای خدا کلی دختر و پسر اونجا بودن که نصفشونو اصلا نمیشناختم😅 نشستم روی مبل. جسی هم نشست کنارم یکم بعد یهو روکا اومد گفت(سلاااااااااااااااااام!) و خودشو انداخت رو مبل. جسی گفت(علیک چه خبرته؟!) روکا ک انگار خیلی خوشحال بود گفت(وای خیلی هیجان دارمممممممممممم! خیلی وقت بود مهمونی نرفته بودیم.) جسی گفت(خب چه ربطی داره تو این جوری خودتو میندازی رو مبل؟) روکا گفت( وای ولش کن! لیا تو خوبی؟) گفتم( عالیم! بهتر از این نمیشه!) روکا گفت(خب خدارو شکر) یهو احساس کردم یکی داره نگاهم میکنه...
نگاهش کردم. یه پسر بود. که یه تیشرت سرمه ای با یه شلوار مشکی پوشیده بود. اخه چرا یه پسر باید به من نگاه کنه؟ اهمیتی بهش ندادم و رومو بگروندم. به جسی گفتم(جسی بریم تو اتاق لباسموتو عوض کنیم؟) جسی گفت(بریم) رفتیم طبقه بالا. رفتیم تو یه اتاق. پالتومو در اوردم. یه رژ لب صورتی از تو کیفم در اوردم و به لبام زدم. یه خط چشم کوچیک هم زدم و حالا اماده بودم برای مهمونی. صدای جسیو شنیدم که گفت(چه طور شدم؟) نگاهش کردم و نا خود اگاه سوت کشیدم! جسی یه بلیز طلایی اکلیلی با یه شلوار سیاه پوشیده بود. خیلی قشنگ شده بود! جسی چرخید و گفت(چه طوره؟) با حیرت گفتم(وای جسی من که دخترم محوت شدم دیگه ببین پسرا چه حالی میشن!) و هر دو خندیدیم. جسی گفت(خودت چی تا اومدی تو همه زل زدن بهت!) و دوباره خندیدیم! جسی گفت(خب دیگه بریم بیرون من بد جور قر دادنم گرفته😂) منم گفتم(اره بریم قر بدیم😂) و رفتیم بیرون...
جست و خیز کنان از پله ها اومدم پایین. که یهو دیدم دوباره اون پسره زل زده بهم!! عصبانی شدم و از پله ها رفتم پایین. جسی هم دنبالم اومد وقتی رسیدیم پایین گفت(اون پسررو میشناسی؟) گفتم(نه نمیشناسمش!) جسی گفت(عجب!) بعد به پسره نگاه کرد. گفتم(نگاهش نکن الان فکر میکنه کیه!) جسی خندید و گفت(باشه) رفتم نشستم رو مبل. کلا حسم واسه رقصیدن رفت. جسی داشت با روکا میرقصید. منم نشسته بودم و به ادما نگاه میکردم. احساس کردم یکی کنارم نشست. حوصله نداشتم ببینم کیه. بعد یه صدایی اومد(مهمونی کسل کننده ایه نه؟) برگشتم نگاهش کردم. همون پسره بود. رومو برگردوندم و گفتم(نه اتفاقا خیلی هم خوبه!) پسره گفت(پس چرا نمیری برقصی؟) گفتم(من یکم طول میکشه تا موتورم گرم شه) همین لحظه یه اهنگ واسه رقص دونفره پخش شد.پسره بلند شد و دستشو دراز کرد و گفت(افتخار میدین؟) جا خوردم. یکم سبک سنگین کردم و با خودم گفتم(هیچی نباشه از یه جا نشستن بهتره) دستشو گرفتم و بلند شدم. رفتیم وسط سالن. دستشو گذاشت رو کمرم و منم دستمو گذاشتم رو شونش و شروع کردیم به رقصیدن. همین طور که داشتیم میرقصیدیم گفت(میتونم ببپرسم اسمتون چیه؟) گفتم(لیا) گفت(منم جک هستم) گفتم(خوشبختم)
یکم که رقصیدیم اهنگ تموم شد. رفتم نشستم رو مبل. جک هم کنارم نشست. بعد گفت(میشه بیشتر با هم اشنا شیم؟) گفتم(چرا که نه) جک گفت(چند سالته؟) گفتم(هفده) گفت(منم 22 سالمه!) با تعجب نگاهش کردم. بهش نمیخورد 22 سالش باشه. فوق فوقش 19 سالش بود. با خنده گفت(چیه؟ تعجب کردی؟) گفتم(نه فقط یکم جا خوردم) یهو تسا اومد و گفت(سلام جک سلام لیا خوش میگذره؟) جک بلند شد و گفت(سلام ابجی! اره همه چی خوبه عالیه!) بلند شدم و با تعجب گفتم(تسا جک برادرته؟!) تسا خندید و گفت(اره نمیدونستی؟) گفتم(واقعا؟) تسا به معنی اره سرشو تکون داد و گفت(معرفی جک بچه اول خانواده بعد من بعد روکا!) گفتم(به به خدا حفظ کنه!) تسا خندید و همین موقع کیکو اوردن. تسا عین بچه ها هیجان زده شد و رفت سراغ کیک! یه کیک شکلاتی بود که روشو با خامه تزیین کرده بودن. کیکو بریدن و بین همه تقسیم کردن. وقتی داشتم کیکو میخوردم دوباره یه سایه جلوم دیدم...
ولی سریع محو شد! با خودم گفتم شاید خیالاتی شدم. ول کن بابا. کیکمو خوردم. خیلی خوشمزه بود. بعد یادم افتاد که کادو لیا رو ندادیم! دنبال جسی گشتم. داشت با یه دختر گپ میزد. رفتم پیشش و گفتم(جسی) گفت(بله) گفتم(کادو تسا) یهو مثل این پیر زنا که تا یه اتفاقی میفته داد و قال راه میندازن گفت(یا خدا کادو تسا وای وای آتوسا جون ببخشید ما بریم کادو این وروجکو بدیم بهش الان میام.) آتوسا گفت(باشه عزیزم) احساس کردم آتوسا یه جوری به من نگاه میکنه! چرا اینجا همه چی انقد مشکوکه؟ رفتیم بالا تا کادوی تسا رو برداریم. جسی رفت تو اتاق منم بیرون منتظر موندم. یهو احساس کردم یکی داره نگاهم میکنه. برگشتم و دیدیم آتوساست. گفتم (بله آتوسا چیزی میخوای؟) یهو آتوسا انگار که به خودش اومده باشه گفت(ها! چی؟ اِ چیزه... جسی کو؟) جسی از اتاق اومد بیرون و گفت(بله) آتوسا گفت(اها!بریم دیگه) جسی گفت(باشه بریم لیا بیا) منم رفتم دنبالشون. چرا آتوسا انقد عجیب بود؟ وقتی رسیدیم پایین جسی گفت(چرا انقد یواش میای بیا دیگه) رفتیم کادو تسا رو دادیم. تسا کادو رو گرفت و گفت(وای مرسی عزیزم چرا انقد زحمت کشیدین؟ دستتون درد نکنه!) بعد کادو رو برد تو اتاقش. وقتی اومد پایین رفتم سمتش و پرسیدم(تسا آتوسا کیه) و به آتوسا اشاره کردم. آتوسا گفت(اها اون! دختر عمومه!) گفتم (جدی؟) گفت(اره چطور؟) گفتم هیچی همین جوری...
تا اخر شب کلی رقیدیم و خندیدیم و خوردیم کیف کردیم تا این که ساعت 12شب بالاخره مهمونی تموم شد و همه رفتن خونه هاشون. منو جسی اخرین کسایی بودیم که رفتیم. از تسا و جک خدافظی کردیم و رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم و جسی ماشینو روشن کرد. تو راه که داشتیم میرفتیم به جسی گفتم(جسی به نظر تو امشب یه چیزی عجیب نبود؟) جسی گفت(نه چه طور؟) گفتم(همین طوری!) رسیدیم خونه. جسی انقد خسته بود که رفت تو اتاق و همون جوری خودشو انداخت رو تخت و خوابید😂 منم لباسامو در اوردم و یه لباس راحتی پوشیدم و رفتم دستشویی مسواک زدم و رفتم تو اتاق. خودمو انداختم رو تخت و خیلی زود خوابم برد.
صبح با صدای جسی بیدار شدم(پاشو دختر لنگ ظهره چقد میخوای بخوابی؟) گفتم مگه ساعت چنده؟ گفت(یک!!!!) با وحشت بلند شدم و گفتم(چیییییییییی؟!؟!؟) یا خدا ساعت 1 بود! بلند شدم و زود رفتم دستشویی. دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون. موهامو شونه کردم و ساده بافتم. به ساعت نگاه کردم و دیدم هنوز ساعت7/30 هست. مگه دستم به این جسی نرسه😠 داد زدم(جسی) جسی با وحشت از اتاق اومد بیرون و گفت(چیه چی شده یا خدا😨) گفتم(تو چرا گفتی ساعت یکه؟ هنوز هفت و نیمه که!) جسی خندید و گفت(خب اگه من نمیگفتم ساعت یکه تو حالا حالا بیدار میشدی؟) دیدم راست میگه من خیلی خواب الو ام گفتم(حالا هر چی) و رفتم سمت آشپزخونه صبحانه امروز با من بود. میخوام املت درست کنم. گوجه رو از تو یخچال در اوردم و شستم و خرد کردم. یه زره پیاز هم با کلی بد بختی خرد کردم چشمامو شستم و ماهیتابه رو گذاشتم رو گاز روغن ریختم. پیازم ریختم تو ماهیتابه وقتی سرخ شد گوجه رو ریختم. بعد که حسابی له شد تخم مرغارو ریختم توش به به املتمون امادست. میزو چیدم و جسی رو صدا کردم(جسی) جسی(بله بله) (بیا صبحانه) (باشه اومدم) جسی اومد و شروع کردیم به خوردن صبحانه. بعد دوباره اون سایه رو دیدم! اما سمت چپ بود!! در حالی که نور داشت مستقیم میزد! این واقعا سایه منه؟ یهو بلند شدم! ولی سایه بلند نشد...
خب پارت اول تموم شد به سلامتی اگه دوست داشتی نظر بده تا پارت بعدی بای😊
وااای خیلی خوب بود یعنی بی نظیر بود مرسی کیوتم 😻😻😻 دقیقا باب کنه😁😁
ممنون
خب راستش من داداش میشم😶😂
ببخشید😥من نمیدونستم
وای یعنی عالیه چطوری این قدر خوب می نویسی عالیه خیلی خوبه خدا کنه قسمت بعدی بیاد ، خیلی ممنون بابت تستت 😱😱😍😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘💖💖💖💖💖💖
ممنون😊
انشاءالله که میاد
ای بابا هنوز تایید نشده😯
تقریبا 3 هفته گذشته حالا اگه ما به یه داستانی محل ندیم زود زود منتشر میشه ، به همین برکت قسم😑
امیدوارم زودتر منتشر بشه
دقیقا😐
فقط کافیه اهمیت ندی عین برق منتشر میشه😐
ممنون
عکس تست رو از کجا آوردی خودت درست کردی؟ با چه برنامه ای؟
نه از اینترنت اوردم
من یه ماه و نیمه منتظر پارت بعدیم😑🤦🏻♀️😅پس کی میاد☹
واقعا خودمم موندم کی میاد😞😐😭
خیلی عالی😃
راستی.بعدی چند روزه تو بررسیه؟
عالی بود ممنون😊
منتظر پارت بعدی هستم🙂
مرسی تو برسیه
رژ صورتی میزنی، خط چشم هم میکشی بعد برات سوال میشه چرا پسره داره تو رو میبینه؟😂😂
منطقش رو دوس دارم میدونی...😂
😂😂😂😂
اره والا بعضی از دخترا خیلی عجیبن😂
با اینکه دخترم ولی حرفتو قبول دارم
البته خودم اینجوری نیستماااا😂😂
واااااای دیگه دارم از دست تستچی کلافه میشم دو هفته هست داستانم تو بررسی عست هنوز نیومده 😒
داستان هایی هم که میخونم مثل داستانای خودم کم شانس هستن 😣دو هفتس تو بررسی هستن و نمیان 😐
عامو تستچی داستان هامو ن رو زود قبول کنا😐 😐
اره واقعا حرف دل منو زدی
منم موافقم واقعا خیلی طولش میده
الان حدود یه ماهِ که منتظر پارت بعدم هنوووووووووووز نیومده ااااااااااااااهههههههههههه خوب ترسناکه که ترسناکه به جهنم که ترسناکه من داستانای ترسناک تر هم خوندم توهمین تستچی هم خوندم نمونش همین خونه ی پدری خیلی ترسناکه اااااااااااااااههههههههههه به خدا تستچی اگه تا یه هفته دیگه منتشر نکنی به خدا قسم اعتراض میکنم تو نظرسنجی تستچی هم اعتراض میکنم ااااااااااااهههههههههه منتشر کن منتشر کن منتشر کن منتشر کن منتشر کن منتشر کن منتشر کن منتشر کن منتشر کن منتشر😡😡😡😡😡😡😡
خواهر حالا چرا عصبانی میشی منتشر میکنه دیگه😐
راستی تعداد کامنت ها به صد رسید😅
تستچی جان زودباش دیگه😅😂
وای دقیقا حرف دل منو زدی😞 من خودم داستانم شونزده رو توی صف بررسی بود الانم داستان مورد علاقم منتشر نمیشه😩 تستچی منتشر کن دیگه😧
خو میگی چیکار کنیم که تعداد کامنت ها به 100 رسید😒
پاشو رقص تانگو برو😐
مسخره😒
رقص تانگو بلد نیستم😜
بلد بودمم نمیرقصیدم😜😜
😜=خیط
😜😜=خیط رو خیط
😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜
وااااآی😱باحال بود😂
مرسی