سلام به همه شما من برای اولین بار دارم اینجا داستان میزارم لطفا داستان منو بخونید و دربارش نظر بدید تا بتونم داستانمو پیش ببرم ممنون از همه شما،❤️
عصر بود.یه عصر سرد و برفی.من داشتم تو کافه کار میکردم .از خستگی حال برگشتن به خونه رو نداشتم .رفتم روی یه صندلی که جلوش یه میز بود نشستم .برای یک لحظه یادمه که سرمو رو میز گذاشتم و بعد خوابم برد .اونقدر شیرین خوابیده بودم که داشتم خوابای شیرینی هم میدیدم .بعد از نیم ساعت صاحب کافه بیدارم کرد و گفت : دختر جون اینجا اومدی کار کنی یا بخوابی؟ ازش عذر خواهی کردم ولی تو اون نیم ساعت همه خستگیم در رفت.ساعت ۸شب بود کم کم حاضر شدم که برگردم خونه.وقتی اومدم بیرون برف میبارید اونم زیاد.خونه ما زیاد دور نبود اما بیرون بودن تو اون هوای سرد خودش یه بدشانسیه .با هزار مصیبت و گرفتاری به خونمون رسیدم.پدر و مادرم گفتن لباساتو عوض کن بیا برای شام...
من رفتم بالا توی اتاقم و لباسامو عوض کردم.روی تخت افتادم و با خودم گفتم مردم از خستگی.یکم روی تخت که دراز کشیدم رفتم پایین برای شام.مادرم برای شام ماهی پلو درست کرده بود.تا اینو دیدم چشمام برق زد.من خیلی ماهی پلو دوس داشتم از طرفیم واقعا خیلی گرسنم بود.مادرم برای منو و پدرم و برادرم غذا کشید.من اونقدر گرسنه بودم که نمیدونستم چطور باید غذامو بخورم.بعد از اینکه غذامو تموم کردم.ظرفا رو به آشپز خونه بردم و گذاشتم.بعد به مادرم گفتم من میرم بالا.گفت باشه حتما خسته ای.رفتم بالا و باز. روی تختم دراز کشیدم .به خاطر سردی هوا چند روز بود که مدرسه ها تعطیل بود .منم مجبور بودم تو سردی هوا برای کار به کافه برم.وضع مالی خانواده ما بد نبود ولی من خودم میخواستم تو کافه کار کنم.کار کردن تو کافه رو دوست داشتم برای همین اگه از کارم کنار میکشیدم و دوباره میومدم فکر نکنم رئیس کافه ویراست که من دوباره اونجا کار کنم یا نه...
برگشتم و از پنجره اتاقم به بیرون نگاه کردم .برف اونقدر داشت میومد که هیجان نبود که از برف پوشیده نباشه همه جا پر از برف بود.همین طور که داشتم از پنجره بیرون و نگاه میکردم پتو رو روم کشیدم و سعی کردم خودمو گرم کنم.به بخاری کوچیکی که تو اتاقم داشتم نگاه کردم .شعلش خوب بود و هوای اتاقم بد نبود.ولی نمیدونم چرا احساس می کردم سردمه.پتو رو بیشتر دور خودم پیچیدم .کم کم دیدم ساعت داره ۱۰میشه.چشمامو بستم تا بخوابم بعد از ۵دقیقه خوابم برد و به خواب عمیقی فرو رفتم .تو خوابم بازم داشتم خوابای شیرین میدیدم .اونقدر که دلم نمیخواست از خواب بیدار بشم...
بالاخره صبح شد من ساعت ۸صبح بود که از خواب بیدار شدم.از پنجره به بیرون نگاه کردم برف بند اومده بود ولی... همه جا سفید بود وماشینا نمیتونستن حرکت کنند و سر میخوردن .داشتم به اونا نگاه میکردم که مامانم ازپابین صدام کرد شیوا دخترم بیدار شدی؟ اگه بیدار شدی بیا پایین برای صبحانه.رفتم پایین و دست و صورتمو شستم . رفتم سر میز نشستم مادرم برامون چایی آورد و شروع کردیم به خوردن صبحانه .داشتیم میخوردیم که پدرم ازم پرسید امروز میری سر کار ؟ بهش گفتم نمیدونم تو این هوا نمیشه جایی رفت.گفت بهتره امروز بمونی خونه منم گفتم باشه ...
به پدرم گفتم تو امروز میری سر کار ؟ پدرم گفت بله مجبورم که برم.کار ما حتی تو این زمستون هم تمومی نداره.پدرم حسابدار یه شرکت نساجی بود.وقتی پدرم رفت منو و مادرم هوس کیک کردیم .وقتی نگاه کردیم دیدیم وسایلشو هم داریم برای همین دست به کار شدیم و تصمیم گرفتم یه کیک بپزیم.مادرم علاوه بر غذا شیرینی و کیک هم خیلی خوب درست میکرد.کنارش نشستم و با کمک هم یه کیک خوشمزه درست کردیم .برادرم هم که درس داشت و تکلیف هاشو به موقع نمینوشت نشسته بود داشت درساشو مینوشت .برادر من دو سال ازم بزرگتره . ولی با این حال مثل خواهر برادرای دیگه با هم دعوا نمیکنیم از قضا رابطه خیلی خوبی با هم داریم و بیشتر وقتا اون بهم تو درسام کمک میکنه.اون امسال کنکور داره و منم سال اول دبیرستان یعنی کلاس دهم هستم .بعد از اینکه کار پختن کیک و تموم کردیم یهو یه صدایی اومد...
ممنون که تا اینجا با من همراه بودید لطفا نظر بدید که داستانم خوب هست یا نه .ممنون از همه شما دوستای خوبم،😘😘
واییی 😶 عالیی بود ها فقط
کم بود . کوتاه بود
ولی خود داستانت عالییی بود 💙💙💙💙💙💙💙