سلام من امدم با پارت اخر داستان دفتر خاطرات باب اسفنجی کامنت فراموش نشه امیدوارم خشتون امده باشه
گفتم ممنون شاه نپتون یاد یک چیزی افتاتدم به شاه گفتم ما فردا به بیکینی باتم بریم شاه گفت اشکال ندارد شما فرصت دارین چندتا همبرگر درست میکنید گفتم بله گفتم اختاپوس و پاتریک زود بیاین اختاپوس گفت من باید برم طراحی هایم نشان بدهم گفتم راستی ما با چی بریم شاه گفت روز اول که من به شما گفتم با هواپیما من بروید گفتم ممنون به پاتریک گفتم بیا بریم گفت باشه
رفتم و شروع کردم به پختن همبرگر داشتم همبرگر میدادم که ناگهان چشم به یک نگهبان که پلانکتون نگهداشته به پاتریک گفتم من یک دقیقه میرم و برمیگردم گفت باشه رفتم به اون نگهبان گفتم با پلانکتون چیکار میکنید گفت هنوز معلوم نیست گفتم پلانکتون تو بیکینی باتم زندانی بوده شاید فرار کرده پس میشه من اون به بیکینی باتم ببرم اون نگهبان گفت باشه گفتم موقعی که میخواستم برم گفتم ممنون
دوباره برگشتم شروع به پختن همبرگر کردم گفتم اختاپوس نیست پاتریک گفت نه یاد حرف اختاپوس افتادم گفتم احتمالا پیش شاه نپتون باشه دوباره شروع کردم به همبرگر درست کردن که سر و کله اختاپوس پیدا شد گفتم چه خبر گفت مهم نیست شب بود گفتم ما فردا با هواپیما شاه راه می افتیم پس برید بخوابید که صبح ساعت 8 راه میافتیم
پاتریک گفت دلم برای اینجا تنگ میشه گفتم منم همینطور اختاپوس گفت من تازه داشتم کلی طراحی میکردم گفتم دیگه وقت خواب هست بقیه رفتن خوابیدن ولی من هنوز خوابم نمی امد گفتم دلم چقدر برای اینجا تنگ میشه ولی من باید برگردم به بیکنی باتم چشم هایم بستم شروع به خوابیدن کردم صبح بود ساعت 8 بود
سریع رفتم بقیه منتظر من بودم پاتریک گفت دلم برای هم تون تنگ میشه گفتم باید سوار هواپیما بشویم برگشتیم دیدم واااااای عجب هواپیمایی است اختاپوس گفت این بهترین هواپیما است سوار شدیم نگهبان اومد به من پلانکتون تو یک قفس داد گفتم ممنون نشستم هواپیما بلند شد داشتم از تو هواپیما داشتم بیرون نگاه میکردم گفتم دلم براتون تنگ میشه
رسیدم اقای خرچنگ منتظر ما بود وقتی پیاده شدیم اقای خرچنگ گفت باب اسفنجی این هواپیما از کجا اوردی گفتم این مال پادشاه هست اقای خرچنگ گفت وای این هواپیما از طلا اقای خرچنگ رفت سمت هواپیما که ناگهان پرواز کرد گفتم اقای خرچنگ شاه گفته بود که مارا با این هواپیما برسانند بعد دوباره برگرد اقای خرچنگ ناراحت شد گفت مهم نیست ( نویسنده : دوستان داستان تا یک روز میبریم جلو ) یک روز بعد 👈از خواب بیدار شدم رفتم رستوران اقای خرچنگ بلند داد زدم گفتم من حاضرم
امیدوارم خشتون امده باشه این پارت اخر بود
کامنت فراموش نشه دوستون دارم به بقیه تست ها سر بزنید
امیدوارم خوشتون اومده باشه
امیدوارم خوشتون اومده باشه