کامنت یادتون نره.
الان 5 روزه من خونه پاتر هام.از اینجا بودنم ناراحت نیستم چون واقعا خیلی ادمای خوبی ان.جینی مهربون ترین زنیه که تاحالا دیدم(به جز مامانم) و هری هم واقعا خیلی مهربونه.جوری باهام هستن که گاهی وقتا خودم رو بچشون تصور میکنم چون هیچ فرقی بین من و بچه هاشون نمیزارن.
لیلی از اینجا بودنم خیلی خوشحاله.خیلی هم دختر باحالیه.خیلی هیجان داره که امسال به هاگواتز میره و کل فکرش شده این که با کی دوست بشه.هوگوِدختر رون و هرماینی هم امسال به هاگواتز میره.خب برگردیم به داستان:
امروز داشتیم با البوس حرف میزدیم که صدای هری رو از پشت سر شنیدیم.رفتیم که سلام بدیم و شنیدیم که داره با یه نفر حرف میزنه.نزدیک تر که رفتیم یه پیرمرده رو ویلچر نشسته بود و یه دختره حدودا 22 ،23 ساله با موی نقره ای هم کنارش بود.شنیدیم میگفتن: _پاتر،وزارتخونه یه زمان برگردان واسش باقی مونده.لطفا!بگیر و به گذشته برو و پسرم رو نجات بده.سدریکم رو نجات بده. هری:ببینید واقعا اگه شدنی بود من زودتر از اینها برمیگشتم.اما این کار شدنی نیست.ممکنه کاری کنیم که خیلی بدتر باشه.من واقعا نمیتونم _سدریکم.پسر گلم..... اشک از چشمای طرف جاری شد. هری معلوم بود عذاب وجدان گرفته:ببخشید.من باید برم و زنگ رو زد و اومد تو.
کل امروز البوس تو اتاقش بود.خیلی ساکت بود.فهمیدم ماجرا یه ربطی به اون سدریک داره.اروم در اتاقش رو زدم و وارد شدم.نشتم کنارش و دستم رو دور گردنش انداختم. _البوس.چیزی شده.اتفاقی افتاده؟ -امیلی.من یه فکری تو سرمه.البته اگه نخوای همراهیم کنی درکت میکنم.اما......بزار بهت بگم -گوش میکنم _ببین من به فکری دارم.میتونیم ما سدریک رو نجات بدیم. من به تته پته افتادم:اخه...ما...چجوری....دوتا بچه 13 ساله چجوری میتونن وقتی بابات گفت نمیشه دیگه ما میخوایم چیکار کنیم؟ _ببین درکت میکنم اگه نخوای بیای باهام.اما ........ببین خیلی سادست نقشم.ما میریم از کتابخونه هرماینی.زمان برگردان رو میدزدیم.میریم به گذشته.به سدریک هشدار میدیم و برمیگردیم.اسکورپیوس هم همراهیمون میکنه. من:به نظرم خلاقانست. اما داشتم عین چی دروغ میگفتم خیلی نقشه مسخره ای بود.مگه همینجوریه؟خیلی دردسر داره.اما نمیتونستم البوس رو تنها بزارم. ازش پرسیدم:مطمئنی میخوای این کارو بکنی؟خیلی خطرناکه . البوس:ارع . من به همه عواقبش فکر کردم. من:خب پس.ِ....منم همراهیت میکنم. بغلم کرد و ازم تشکر کرد که تو هر شرایطی همراهیش میکنم.
خب دوستان 1 ماه بعد از این اتفاق: من و البوس و اسکورپیوس تو کوپه بودیم.البوس به اسکورپیوس همه چی رو گفت:اون گفت که باهامون میاد. البوس پنجره قطار هاگوارتز رو باز کرد و ما سه تایی باهم بیرون رفتیم.من خیلی ترسیدم.رو سقف قطار بودن چیز خوبی نیست واسم.
به البوس گفتم:خب حالا باید چیکار کنیم؟ _الان باید به خانه سالمندان سنت ازوالد بریم؟ اسکورپیوس:اونجا دیگه کجاست؟ من:جایی که ایموس دیگوری میمونه از قطار پریدیم پایین و راه کوتاهی تا پل رودخونه رو طی کردیم و به خانه سالمندان رسیدیم. البوس:سلام.ما میخوایم ایموس دیگوری رو ببینیم. _شما با اون پیرمرد فلک زده چیکار دارین؟ من:امممم...ترجیح میدیم به خودس بگیم.
اون دختره که به نظرم واقعا رو اعصاب بود هم پیشش بود. ما همه چی رو گفتیم . ایموس دیگوری:وایسا ببینم.شما گفتگویی که حق شنیدنش رو نداشتین رو شنیدین و حالا تصمیم گرفتین بدون اینکه کسی بهتون بگه دخالت کنین ؟ البوس:پدرم بهتون دروغ گفت.اونا زمان برگردان دارن ایموس:معلومه که دارن.حالا برین من:ولی ما اومدیم کمک کنیم. ایموس:اخه سه تا نوجوان 13 ساله به چه کار من میان؟ البوس:پدرم ثابت کرد حتما نباید بزرگ باشی تا بخوای دنیا رو نجات بدی. ایموس:خب پس پاتری و پشتت به اسم معروفت گرمه اجازه بدم وارد این کار خطرناک بشی . یه پاتر که توی اسلیترینه و یه مالفوی هم با خودش اورده.یه مالفوی که احتمال داره پسر ولدمورت باشه؟از کجا معلوم دستت به جادوی سیاه الوده نباشه.یه دختر بچه هم اورده که وایسا ببینم؟مرلین بود؟مگه مرلین هم توی اسلیترین نبود؟؟ تو هم یه نوع پیشرفته تو جادوی سیاه دست داری. من : من یه گریفندوری ام. و به این افتخار میکنم معلوم بود اسکورپیوس ناراحت شده.من گفتم:بیاین بریم.ما سعیمون رو کردیم. یهو اون دختره مو نقره ایه میگه"من یه دلیل دارم که بهشون اعتماد کنی عمو.اونا تنها کسایی هستن که حاضر شدن کمک کنن.و شجاعت به حرج دادن و جونشون و پاش گزاشتن.
ایموس:اما پای سدریک در میونه. دختره:من هم باهاشون میرم. و بالاخره ایموس موافقت کرد. به سمت وزارتخونه میریم.البوس که تو معجون مرکب پیچیده مهارت داره درست کرد و موهای هری.هرماینی و رون رو که از قبل کنده میندازه داخلشون..قرار شد من و البوس و دلفی(دختره) بریم و اسکورپیوس نگهبانی بده. من به هری.البوس به رون و دلفی به هرماینی تغییر شکل میده. به کتابخونه هرماینی میریم.من که تو افسون جمع اوری خیلی ماهرم چوبدستیمو در میارم و زمان برگردان رو میگیرم.بعد سریع از وزارتخونه بیرون میایم.
زمان برگردان رو میگیرم و دور گردن چهار نفرمون میندازم.دلفی چهار تا ردای دورمشترانگ در میاره و بهمون میگه بپوشیمشون.پوشیدیم و تاریخ مسابقات جام اتش رو گفتیم. وای باورم نمیشد.هری نوجوان جلوم بود.با سدریک.و ویکتور کرام و فلور دلاکور. هرماینی جوان مارو دید: سلام.من هرماینی هستم و شما؟ امممم من:من دولری هستم.دولری تامسون البوس:من اندور هستم.اندور واتس اسکورپیوس:اممم من اسکورپیوس دالای هستم. یکدفعه زمان برگردان به لرزش افتاد و ما دوباره حاشیه جنگل ممنوعه تو هاگواتز بودیم.
صدای مامانم رو شنیدم. _امیلی. و همینطور صدای رون و هری و جینی و دراکو رو. _البوس _اسکورپیوس _آل _امیلی خیلی عذاب وجدان گرفتم که نگرانشون کردم.رفتم و صداشون کردم.اومدن و تازه فهمیدم زمان برگردان به البوس صدمه زده و البوس زخمی شده. _کمکککک ما اینجاییم البوس از حال میره و هری و جینی و مامان بدو بدو میان و مارو به درمانگاه قلعه میبرن.
الان 24 ساعتی میشه که البوس از حال رفته . خانم پامفری میگه خیلی بازوش عجیب شکسته.انگار که 20 سال پیش شکسته شده. صدای البوس رو میشنوم که هری رو صدا میزنه.میفهمم به هوش اومده و بدو بدو میرم پیشش _امیلی. -البوس،حالت خوبه. هری میفهمه که البوس به هوش اومده و میاد پیشش. _پسرم.خوبی؟ -بابا ، تو درمانگاه قلعه ایم؟ _اره.شما کجا بودین. البوس انگار خیلی ناراحته. -اوممممم،بابا!بعد اون حرفا حس کردم دیگه نمیخوای منو ببینیِ -چی؟نمیخوام.تو پسرمی.من دوست دارم. و بعد ازش میپرسه: _اسکورپیوس مالفوی ترغیبت کرد بری؟
ادامه میده:من به امیلی اعتماد کامل دارم چون کاملا میشناسمش.اما اسکورپیوس رو..... البوس عصبانی داد میزنه:یعنی چی ؟ یعنی تو میگی اسکورپیوس بچه ولدمورته؟ هری:البوس.ازت میخوام دیگه اونو نبینی.بین بهم گفت جونت در خطره. البوس:بین دیگه کیه؟ هری:یه سانتور با مهارت پیشگویی و طالع بینی بالا البوس:خب پس خیلی هم مهارتش بالا نیس. حس میکنم بهتره برم و تنهاشون بزارم.واس همین خداحافظی میکنم و میرم
صدای دعواشون رو میشنوم از پشت در. _مک گونگال همه قدم هایی که برمیداری رو میبینه و هربار با اسکورپیوس مالفوی باشی پرواز میکنه سمتتون. و جریمه میشید.اوغات فراغتت هم تو سالن عمومی گریفندور میمیونی _بابا!تو نمیتونی منو مجبور کنی برم گریفندور!من یه اسلیترینی ام. _واس من بازی درنیار.خودت خوب میدونی تو چه گروهی هستی. یهو یه دختر موطلایی رو میبینم که با رون داره میاد.اون دیگه کیه؟ _بابا!مامان پادما واسم شیرینی فرستاده. چی؟به رون گفت بابا؟مامان پادما دیگه کیه؟چرا هری به البوس گفت که تو گریفندوره؟ ما گند زدیم.ما باعث این اتفاقا شدیم.
امروز کلاس دفاع دربرابر جادوی سیاه داریم.من با البوس(که الان تو گریفندوره) میرم تو و در کمال تعجب هرماینی رو میبینم اونجا . البوس:هرماینی هرماینی:فکر کنم منو باید پرفسور گرنجر صدا بزنی ! پاتر من:تو اینجا چیکار میکنی؟الان نباید توی وزارتخونه باشی؟ هرماینی:تدریس میکنم.عذابیه که برمن نازل شده . تو اینجا چیکار میکنی مرلین؟امیدوارم واسه درس خوندن اومده باشی. من:تو...تو وزیر سحر و جادو هستی. هرماینی:نکنه دوباره از اون خواب ها دیدی.مرلین البوس:تو استاد ما برای دفاع در برابر جادوی سیاه هستی؟ همه میخندن هرماینی:دیگه داره صبرم تموم میشه پاتر.بخاطر حماقتت ده امتیاز از گریفندور کم میکنم. البوس:ولی تو که انقد بدجنس نبودی! هرماینی:خب.بیست امتیاز دیگه از پاتر کم میکنم تا بهش ثابت بشه من همینقدر بدجنسم. من:این احمقانست.رز کجاست؟اون باید بهت بگه چقدر مسخره شدی. هرماینی:رز کیه؟دوست نامرئیت. البوس:رز گرنجر_ویزلی . دخترت! اما چون تو و رون ازدواج نکردین احتمالا رز هم....ِِ. همه میخندن و من با پام پای البوس رو به نشانه خفه شو لگد میکنم. هرماینی:چطور جرات میکنی پاتر؟50 امتیاز دیگه از گریفندور کم میشه و درس رو ادامه داد.
باورم نمیشه انقد احمقانه کار کردیم.امروز میرم و کتاب ریتا استیکر درباره مسابقه سه جادوگر میخونم. وقتی رفتم کتابخونه شوکه شدم. هرماینی میخواسته با ویکتور کرام به جشن رقص بره.اما 4 تا دورمسترانگی مشکوک(ما) دیده و حدس زده اینا ربطی به خلع سلاح شدن سدریک دارن و فکر میکنه ویکتور کرام اونا رو فرستاده. بعد با رون میره و رقص خوبی میکنن . اما تو همون جشن رون با پادما پتیل اشنا میشه و باهم کلی خوش میگذرونن و بعد رون از اون خوشش میاد و هرماینی تبدیل میشه به...............یه روانی تمام عیار. یعنی به معنای واقعی گند زدیم.من البوس و اسکورپیوس و دلفی رو جمع میکنم و قضیه رو میگم.بعد اسکورپیوس زمان برگردان رو در میاره و ما بازم به گذشته بر میگردیم.
به دستشویی میرتل نالان میریم و به زمان دوباره سفر میکنیم.دلفی واسمون علف ابشش زا اورد و گفت این بار نمیاد.علف ابشش زا رو خوردیم و باز به مسابقه سه جادوگر میرسیم.و تو اب شنا میکنیم.خب حالا سدریک رو مثل بالون باد میکنیم و با کمک فشفشه تو هوا مینویسیم.(رون و هرماینی عاشق هم هستن.) بعد سه تایی دستامونو میکوبیم و به هاگواتز برمیگردیم.
البوس نیست؟خدایا! البوس چش شده.صدای فش فش مار میاد. یه زنه میاد من(ببخشید!ببخشید خانم من به کمک احتیاج دارم) زنه:خانم؟من مدیر مدرست هستم مرلین.دلوروس امبریج. اسکورپیوس:ببخشید.یه پسر تو دریاچست ِ من ..........من دنبال البوس پاتر میگردم. دلوروس امبریج:پاتر؟سالهاست همچین اسمی تو هاگوارتز نبوده.بیاین بریم.از وقتی اون هری پاتر حقیر مرده دیگه همچین اسمی وجود نداشته. من:هری پاتر مرده؟ امبریج:وای پناه بر خدا!دارین به روز ولدمورت گند میزنین ها. اسکورپیوس:روز ولدمورت؟؟ امبریج:شما چطوری همچین چیز مهمی رو فراموش گردین.مهم ترین روز سال.
تو این چند روز مدام درباره هری پاتر سوال کردم.رفتم و باعجله به کتابخونه و کتاب هارو خوندم.سدریک دیگوری بعد مسابقه سه جادوگر بعد از این که به اینصورت تحقیر شد تبدیل به یه مرگخوار عصبانی شد.به اسکورپیوس همه چی رو گفتم.گند زدیم.ما باعث پیروزی ولدمورت شدیم.اما این چه ربطی به مرگخوار شدن سدریک داره؟؟؟
اسم اسکورپیوس تو این مدرسه پادشاه عقربه و همه مطیع اون هستن.منم تو اسلیترینم.همه تو اسلیترینن چون گروهی غیر از اون وجود نداره.داشتم میرفتم بیرون که یه پسره اومد جلوم.انقدر با سرعت رد شد و بهم تنه زد که بهش گفتم:اوییی کجا میری با این عجله؟؟؟ _دفتر پرفسور اسنیپ همینجوری که داشتم میرفتم به خودم اومدم. -کسی گفت پرفسور اسنیپ؟؟؟؟
اسکدرپیوس رو گرفتم و باهم به دفتر پرفسور اسنیپ رفتیم.دلفی هم اومد. -سلام پرفسور اسنیپ. -سلام مرلین.واسه چی اومدی اینجا اونم بدون در زدن؟؟ _معذرت میخوام.یه کار فوریه.به کمکتون احتیاج دارم؟ -کار من همینه.کمک کردن بهش گفتیم که تو دنیایی که ما زندگی میکنیم هری پاتر پیروز نبرد هاگوارتزه و ازش پرسیدم که تو مسابقه سه جادوگر چی شد؟ میگه دیوونه شدین . و بعد میگه سدریک دیگوری از میدان حذف شد. _ببین پرفسور.قرار نبود پاتر تنها برنده بشه.قرار بود سدریک هم همراش باشه و کشته بشه.اما اون بعد از این حقارتی که به وجود اوردیم اون تبدیل به یه مرگخوار شد.نمیدونم کی رو کشت و چیکارا کرد و اون تو نبرد هاگوارتز چیکار کرد.اما تنها میتونم بگم ما باعث این اتفاقاییم.
اسنیپ:سدریک فقط یه نفر رو کشت که اونم ادم مهمی نبود.نویل لانگ باتم بود. اسکورپیوس:اها زدی به حدف . نویل قرار بود اخرین هورکراکس نگینی رو نابود کنه.اول باید نگینی میمرد و بعد ولدمورت.ما سدریک رو داغون کردیم.اون نویل روکشت و نویل نتونست تو نبرد هاگوارتز کاری بکنه.و ولدمورت پیروز شد.میفهمی چی میگم؟
اسنیپ:میدونم این فقط یه بازیه که از یه مالفوی بر میاد و تو.مرلین.پس تا پدرت رو خبر نکردم و بیچارت نکردم برو بیرون. من فکر میکنم و دل رو به دریا میزنم. من:تو عاشق مادرش بودی.عاشق لیلی بودی.و سالها برای دامبلدور در نقش یه جاسوس عمل میکردی و از هری محافظت میکردی.اگه من اون دنیا نبودم پس اینا رو چطور میدونم؟ اسنیپ تحت تاثیر قرار گرفته. من:فقط دامبلدور میدونست.درست میگم و وقتی اونو از دست دادی خیلی احساس ناراحتی کردی. من میدونم تو مرد بزرگی هستی.هری پاتر به پسرش گفت تو یگی از شجاع ترین مردهایی هستی که تو عمرش دیده. اسنیپ مردد مونده.نمیدونه این حقست یا نه. اسنیپ:هری پاتر مردهِ
اسکورپیوس:تو دنیای من نمرده.اون میگفت تو مرد بزرگی هستی و اسم تو رو برای پسرش.بهترین دوست من البوس_سوروس پاتر انتخاب کرد.
اسنیپ به شدت تحت تاثیر قرار گرفته. من:خواهش میکنم.برای لیلی.بخاطر لیلی.بخاطر نجات پسرش و دنیا کمکم کن. اسنیپپ بالاخره قبول میکنه. _کولوپورتوس قفل در باز میشه و ما روانه میشیم. من:کجا میریم؟ اسنیپ:خواهی دید
هرماینی:یه قدم دیگه جلو بیا تا مغزت رو تبدیل کنم به بستنی قیفی اسنیپ:اینها طرف ماست.این طرف مائه. من و اسگورپیوس:درست میگه هرماینی هرماینی:بیشتر مردم منو به اسم گرنجر میشناسن و یک کلمه هم از جرف های شما رو باور نخواهم کرد.مالفوی و ....... من:مرلین.امیلی مرلین اسکورپیوس:همش تقصیر منو امیلی و البوسه.
Wow ❤️❤️❤️❤️
خیلی خوب بود حتما ادامه بده
مرسی عزیزم خوشحالم خوشت اومده
چقدر جالب و باحال بود 😄❤
خیلی خوشم اومد 😃❤
مرسی واقعا ممنونم آیدا جونم 😘❤
منتظر پارت بعدی داستان و تست های بعدی هستم 👋🏻❤
مرسی ریحانه جونم تست توام عالی بود