سلام من الی هستم یه داستان برو بخوان
سلام من ا/ت هستم. در ایران زندگی میکنم و امسال باید بروم دانشگاه.خانواده ام پولدار است و عاشق بی تی اس هستم.تمام اتاق من پر از عکسای بی تی اس است و گوشیم پر است.......واقعا بی تی اس را دوست دارم و هیتر ها متنفرم?خب حالا میرویم سر داستان:از زبان ا/ت"امروز با دوستانم قرار دارم میخواهیم برویم بیرون .داشتم لباس میپوشیدم که یکهو چشمم به ساعت مچیم افتاد.وای خدای من دیرم شده است.با عجله لباسم را پوشیدم و رفتم به سمت کافه ای که در آن قرار داشتیم.رسیدم دم در،همه دوستانم در کافه منتظر من بودن?
رفتم داخل، الیانا گفت:کجا بودی دختر یکبار نشد زود بیایی سر قرار??بعد همه خندیدند.من هم خندیدم و گفتم:ببخشید کار داشتم تا آمدم حاضر شوم دیدم دیر شد?گفتند اشکالی ندارد.لیونا:خب بچه ها چه سفارشی میدهید؟من:من فقط یک قهوه میخورم.بقیه هم هر چیزی میخواستند سفارش دادند.خلاصه بعد از چند ساعت داشتم برمیگشتم به خانه،میخواستم تاکسی بگیرم اما هوا تقریبا تاریک بود و به همین دلیل زیاد کسی در آن دور و بر نبود و مجبور شدم پیاده بروم.در راه صداهای عجیبی می آمد انگار کسی داشت دنبالم میکرد.همه جا نسبتا تاریک بود و من کمی ترسیده بودم.ایکاش با دوستانم میرفتم?
با هزاران بدبختی و ترس رسیدم به جایی که روشن بود و کنار جاده.وایسادم یک ماشین آمد و من را سوار کرد.رفتم خانه.از زبان مادرت:وای این بچه چقدر دیر کرده گوشیش هم جواب نمیدهد کجاست؟یک دفعه از در می آیی تو.مامان:وای کجا بودی چرا انقدر دیر کردی میدانی چقدر نگران شدیم؟ا/ت ببخشید مامان ماشین گیر نیامد مجبور شدم پیاده برگردم.مامان:خب اشکالی ندارد برو لباس هایت را عوض کن و دستانت را بشور که میخواهیم شام بخوریم
رفتم در روشویی دستانم را شستم و کمی آب به صورتم زدم.همیشه داشتم به صداهایی که دنبالم میکرد فکر میکردم،یعنی خیالاتی شده ام یا یک نفر تعقیبم میکرد؟?یکهو با صدای مادرم به خودم امدم:عزیزم بیا شام حاضر است.من:باشه مامان الان میایم.بعد از شام رفتم در اتاقم،خیلی خسته بودم و گرفتم خوابیدم?فردا صبح:هرچقدر مادرم را صدا کردم کسی جواب نداد.روی در یخچال یک نامه بود:سلام دخترم.من و پدرت برای یک سفر کاری یکهویی مجبور شدیم برویم انگلیس و تا دو روز دیگر برمیگردیم.در این دو روز با دوستانت برو بیرون یا بیاورشان خانه ی ما و با هم خوش بگذرانید?خوش بگذرد عزیزم?
صبحانه ام را خوردم و زنگ زدم به جولیکا:الو،سلام جولیکا خوبی؟جولیکا:سلام ا/ت ممنون تو خوبی؟مشکلی پیش آمده؟تو:اره منم خوبم.نه مشکلی نیست فقط میخواهم بگویم مامان بابام برای دو روز رفتن انگلیس با بقیه بچه ها بیاید خانه ی ما?جولیکا:چه خوب الان میاییم.تو:لباس خواب یادتان نرود که نمیگذارم شب از اینجا بروید?جولیکا:باشه بابا باشه?بعد از نیم ساعت زنگ خانه به صدا درآمد.رفتم از چشمی در نگاه کردم ولی هیچکس نبود.گفتم حتما بچه ها میخواهن سر به سرم بگذارند.پس در را باز کردم ولی واقعا هیچکس نبود.به هر حال رفتم روی مبل نشستم.پنج دقیقه بعد دوباره زنگ خانه را زدند.دیدم جولیکا و بقیه با کلی وسایل و خوراکی آمدند.سریع در را باز کردم و پریدیم تو بغل یکدیگر.بعد از اینکه آمدند تو و نشستند گفتم:بچه ها شوخی شما خیلی بیمزه بود داشتم میترسیدم.?سونیا:کدام شوخی ما که تازه آمدیم؟!تو:یعنی شما نبودید که در زدید و رفتید؟الیانا:خیالاتی شده ای دختر؟ما تازه آمدیم?تو:اگر شما نبودید پس کی بود؟?جولیکا:نگران نباش شاید بچه های همسایه بودند و میخواستند سر به سرت بگذارند?تو:امیدوارم چون من خیلی ترسیدم زیرا دیشب هم که از کافه برمیگشتم انگار یکی داشت تعقیبم میکرد?انجلیکا:نگران نباش ما هستیم?خلاصه ما تا صبح بیدار بودیم و خوش میگذروندیم بعدش صبح هم تا ساعت3بعد از ظهر خواب بودیم?من زودتر بلند شدم و میز صبحانه را چیدم.امروز هم مثل برق و باد گذشت و ما کلی خندیدیم.ولی بچه ها گفتند امشب دیگر نمیتوانند اینجا بمانند و بعد رفتند خانه.منم یکمی ترسیدم که دوباره آن چیز بیاید ولی به روی خودم نیاوردم و باهاشون خداحافظی کردم.شب زود خوابیدم و فردا با صدای در بیدار شدم.با صورتی پف کرده و موهایی ژولیده در را باز کردم ولی همین که مادر و پدرم مرا دیدند زدند زیر خنده???گفتم:سلام چیشده چرا میخندید؟
مادرم گفت وای دختر چرا این شکلی شده ای???پدرم هم همچنان میخندید که یکهو صورتش جدی شد.گفت برویم داخل کارت دارم.گفتم وای یعنی پدرم چه کارم دارد?
مادرم آمد تو و گفت:وای خدا دختر اینجا بمب ترکانده اید؟??همه خندیدیم.پدرم گفت:اول برویم یک چیزی بخوریم که خیلی گشنه هستم و بعدش کارت دارم.مادرم هم لبخند زد.رفتیم صبحونه خوردیم.بعد صبحونه پدرم گفت:
ببین دخترم این برگه تو را به ارزویت میرساند.من گفتم:چی مگر ان برگه چی هست؟پدر:بازش کن میفهمی
خب بچه ها امیدوارم خوشتان آمده باشه برای قسمت های بعد کلی برنامه دارم.میدانم الان ارمی ها شاکی اند که اصلا ربطی به بی تی اس نداشت ولی باید صبر کنید در قسمت بعدی مشخص میشود
بای نظر یادتان نرود
دوست من ، من الان داستان رو نخوندم اما کامنت ها رو دیدم دیم که از روی یه نفر کپی کردی لطفا این کار رو نکن اینجوری داستانت بازدید نمی خوره و یه جور بی احترامی به اون شخصه که اون داستان رو نوشته
فک کردی کسی نمیفهمه اصکی رفتی😐
اونم از کی از داستان اجی من
لااقل اسمشو عوض میکردی بعد کپی میکردی😐😒
خیلی کتابیه😕😕😕
عالی
ادامه
عزیزم مطمعنی از M..kookie کپی نکردی😐
بابا این بچه ام گناه داره زحمت میکشه🥺🧡
این دیگ چیه😐مشکلتون با من چیه خداوکیلی؟ 😐
چرا اسکی رفتی؟؟؟ 😐
متقلب واقعا که از روی داستان دوست من کپی میکنی خجالت بکش 😠😠😠😠😠😠