پارت دوم سلام کامنت بزارید حتما چو اگه کامنت کم باشه ادامه نمیدم خب بریم ادامه......
شب شد برم غذا درست کنم اووومم برا اونا هم درست کنم؟ خب الان که نیستن شاید یه چیزی بخورن دیگه____ امم نه حالا اومد و گرسنه موندن درست میکنم اوممم خب شروع کنیممم این نمک کجاس؟؟نچ این شکره این چیه؟؟؟اه نمکه خب ...
(از ویژگی های دختر داستان مون:دختره قشنگیه ..شیطونه ..دلش نازکه...و دانشگاه میره الان هم دنبال کاره که بعد دانشگاهش بره سر کار ....اون تا الان (تخیلی) دل به کسی نداده و از عشق میترسه و همیشه میگه عشق به اندازش خوبه و خودش نمیخواد قبل ازدواج عاشق بشه و دوس داره بعد ازدواج عاشق همسرش بشه* اون الان موهای بلند و قهوه ای داره ... همیشه تیپ های پوشیده میزنه و از پوشیدن تاب و دامن تو بیرون خوداری میکنه... آرایشش کاا برا جشن هاس و در حالت عادی آرایش نمیکنه) خب اینم معرفی ظاهری دختر قصمون و اینکه تا اخر بخونید که بفهمید کدوم یکی از اعضای بی تی اس عاشقش میشه و چه اتفاق هایی براشون میوفته*****
خب غذام درست شد تو یه قابلمه ریختم برای پسرا و صبر کردم تا بیان و خودم غذا خوردم .... هاااممممم ساعت چنده خوابم برده ااا ساعت ۱۰ شبه نیومدن هنوز!! بیرون را نگاه کردم و رسیدم به اتاقشون دیدم چراغش روشن نیست حتما نیومدن شایدم اومدن ولی خوابن حالا من غذا را میبرم بودن بهشون میدم نبودن میزارم همون جا بمونه تا بیان بخورن قابلمه را برداشتم رفتم سمت اتاقشون در زدم کسی نبود انگاری یه بار دیگه هم در زدم بازم هیچی دعا کردم فقط در قفل نباشه دستگیره را گرفتم و فشار دادم به پایین باز شد رفتم تو یه میز بود وسط اتاق گذاشتم اونجا با یه نامه که بدونن من گذاشتم اینو دو رو برم و نگاه کردم لباس ریخته بود 😐😐من از جاهای شلوغ و به هم ریخته بدم میاد خب خودشون بیان بردارن داشتم میرفتم بیرون که..... یهووویییی.......
یهوووو........😁😁😁
دلم طاقت نیورد نشستم لباسا رو جمع کردم خدا رو شکر لباس زیراشون نبود فقط پیراهن بود دونه دونه تا کردم گذاشتم روی مبل دیگه اجازه نداشتم برم تو اتاقاشون آشپز خونه را نگاه کردم اوهههه چقدر شلخته ان!!! یه عالم ظرف تو سینک بود وای خدا اینا رم نشستن ؟؟ رفتم قشنگ شستم گذاشتم سر جاش دستمالم کشیدم اوومم آخخخخ ساعت چنده وووو ساعت ۱۱ وای برم الان میان بعدش دیگه اومدم بیرون در و بستم و خوابیدم رو تختم .......
داستان از زبان کوک* ساعت ۱ نصفه شب بود خسته کوفته اومدیم خیلی سخت تمرین کردیم با کلاه و ماسک و عینک اومدیم بیرون از سالن تمرین ...رفتیم سوار ماشین شدیم به سمت خونه تو راه یه خورده خوابیدیم آخی بدنم درد میکنه.... رسیدیم برق اتاق دختره خاموش بود حتما خوابیده دیگه تا الان رفتیم سمت اتاق خودمون که دیدیم مث دسته گل شده لباسامونم تا شده رو مبل بود ظرفا هم شسته شده بود یه قابلمه و یه کاغذ هم رو میز من_به به کی اینجا را تمیز کرده؟ این کاغذ چیع؟؟ شوگا_وایستا ببینم چی نوشته:نوشته:::سلام من لنا هستم غذا رو گرم کنید بخورید... حتما اون دختره اینجا هارو هم تمیز کرده آر ام_دستش درد نکنه واقعا خونه خیلی کثیف بود آبرومون رف😐
جیمین_بچه ها میگم ازش تشکر کنیم واقعا خونه انگار بمب ترکیده بوده ناهارم که برامون اورد فقط مونده بود صبحانه بیاره که دیگه دانشگاه بود بنده خدا شوگا_اره راس میگه اینم به مادر بزرگش رفته مهربونه بریم بخوابیم فردا تشکر میکنیم ایشالا
داستان از زبان لنا* اخیییچه شبی بودا کلی خسته شدم ساعتتتت واااییی دیرم شد دیر که خوبه کلا کلاسم ب فنا رف که هعی دو تا کلاس از دست دادم الان استادم میاد اینجا کلمو میکنه.... دویدم تو دستشویی صورتمو شستم تند تند لباسامو پوشیدم موهام واییی شونه کردم تند تند و اومدم بیرون وای کیفم کیفم یادم رف دویدم تو حیاط کفشامو به زور پام کردم لی لی میرفتم که بره تو پام... داستان از زبان جیمین* صبح بود ساعت ۱۱ حتما بیدار شده اخه ندیدمش که بره دانشگاه حتما کلاس نداره رفتم سمت اتاقش با یه سینی صبحانه امید وارم نخورده باشه ............. دیدم عین جن زده ها پرید بیرون کفششو پوشید من_سسلام صبح بخیر ... لنا_سلام.اااخخ.... رفتم سمتش چی شده...لنا_کلاسم کلاسسسم دیر شده الان استادم میادددد ... داشت میوفتاد با کله که کمرشو گرفتم ...+ممنون در را باز کرد که بره تو راه یهو پاش پیچ خورد و افتاد رفتم سمتش _اخه چرا انقد عجله میکنی +استاد ببخشید باز دیر اومدم بالا سرمو نگاه کردم دیدم یه یارو وایستاده پشتمم شوگا کنار در وایستاده بود نگاه میکرد استاد_بلند شو ببینم هم سر کار دیر میری هم دانشگاه؟؟؟ اونم الان میبینم که...هه دیگه چی؟؟ من_چی شده بلند شده لنا چی میگه؟؟ استاد_تو اخراجی ... و یه لگد زد به لنا ... استاد جوون بود جرا اینطوری کرد یهو شوگا اومد جلو یه مشت زد تو صورت استاده منم سعی کردم لنا را بلند کنم شوگا_برو گمشو اوزی نبینمت بیای اینورا... حق نداری بهش لگد بزنی .. و یه مشت دیگه زد تو دهنش که خون اومد از دهنش
من_برو گمشو چه استادی هستی که ازین غلطا میخوره هووم؟؟؟ لنا رو بردم تو روی صندلی های تو حیاط نشستیم شوگا_کی بود این نمیخورد بهش استادت باشه لنا_صاحب کارمه😟😢تو دانشگاه هم هم دانشگاهیمه شوگا_چرا اینجوری کرد؟ لنا_چمیدونم اخخخ بهتر همش اذیتم میکرد 😑.ممنون شوگااا شوگا_خواهش میکنم ولی جرا زود تر بهمون نگفتی الانم اگه جیمین نبود ما بازم نمیفهمیدیم ک لنا_ببخشیدد
کوک_چی شد کی بود زدم دهنشو صاف کردم، همچی را براش تعریف کردیم که گفت یه دفعه دیگه ببینمش زندش نمیزارم🙃 لنا_😁فک نکنم دیگه بخواد بیاد🤣🤣🤣🤣🤣 و همه خندیدیم به کوک😂😁😁
پارت سوم عاشقانه و احساسی میشه😊😊😚 کامنت بزارید
عالییییی بود😍❤❤❤❤😍
اصلا کلمه عالی برای تستای تو واقعا کمه چون خیلی ۴وق العاده هستن🤩🌸
ادامه بده موفق باشی 💮⭐😊
ممنونم💜
وای ممنونم محشر😻
خیلی خوبه داستانت ادامه بده واقعا خوبه پارت بعدیم بزار زود❤❤
وووویییی😁 محشر بود💜
ممنون عزیزم💜
ملسی کیوتی
میگم اجی داستان های تو هم آنقدر دیر منتشر میشه
آره قبلا همون یه هفته بود بعدش منتشر میشد عاجی ولی الان تستچی بعد ۱۰ روز یا بیشتر میزاره😐
منتظر پارت بعدی هستم ♥️😘
وای ذوق زده شدم خیلی باحال 😱😍😘❤️
مرسی عاجیی😍
داستان از تهیونگ بزارررر
💜💜💜💜💜
من خودم جا همه کامنت میزارممم