
برید بخونید
گردنبند گرفتم جلوی صورتش شوکه شده بود (افکار ا/ت فک میکردم الان بزنه زیرش اما با دیدن اشک گوشه چشماش داشت گریم در میومد) و بچه ها بگم اسم بابای تهیونگ و ا/ت و جیمین "هیونگ جین" و اسم زنشم ک نامادری ا/ت "جیسو" و اینکه اختلاف سنی زیادی با جیسو داره اقای هیونگ یعنی یه طورایی مجبوری باهاش ازدواج کرده. بریم سر داستان بغلم کرد و با صدای بلند گفت دخترممم منم بغلش کردم و اشکم در اومد اما فعلا نمیتونستم بهش بگم بابا اما بغلش حس خیلی خوبی بهم میداد💜 بعد از نیم ساعت ا/ت با باباش نشسته بودن و داشتن حرف میزدن..
بریم ادامه از زبون جیمین مخم داشت سوت میکشید امکان نداره من اصن سلین دوست ندارم امکان نداره اون حامله باشه من نمیتونم بابای بچه اون باشم نمیتونمممم با اون تو یه خونه زندگی کنم نههههه سلین از پله ها اومد پایین لباساشو عوض کرده بود جیمین سریع قیافشو درست کرد چون میدونست اگ سلین اونطوری ببینتش غرررر میزنه سلین اومد نشست پیش جیمین و سرشو گذاشت رو شونه جیمین(کاری ک ما ارمیا ارزومونه😭😭)فوری گفت اگ دختر باشه اسمشو میزارم لیسا و اگه پسر باشه میزارم شوگا چطوره؟ جیمین گفت : خیلی خوبه عزیزم هر چی تو بگی همون میشه مطمعن باش ب انتخابت نه نمیگم حتی میخای بریم همین الان براش یه چیزی بخریم؟
سلین:داری مسخره میکنی؟ جیمین:مسخره چیه خب نیاز داریم الان تو مگه نمیخای از این ب بعد تو خونه ی من باشی؟خب باید بریم برات یه لباس خواب حاملگی چیزی بگیریم برای بچمون وسیله بخریم. سلین:اهااا راستی ببین این لباس خوابه خوبه؟ جیمین:خیلی باز نیست؟ سلین:نههه اصلااا مگه میخام بیرون بپوشم؟ تازه بنظرم این یکی بهتره؟ جیمین:عااا اره این خوشگله خوشم اومد
ادامه از زبون ا/ت با بابا صحبت کردیم داستانو برام تعریف کرد گفت که : من و مامانت عاشق همدیگه بودیم اما خب مامانت به یسری دلایل مجبور شد با یه مرد دیگه ازدواج کنه بعد از چند وقت دوباره همو دیدیم یه شب تو خونه من بود اون شب بهترین شب زندگیم بود بعد از اون دیگه ندیدمش تا اینکه یه روز زنگ زد و گفت من حاملم دیگه ب من کاری نداشته باش اون موقع خیلییی ناراحت بودم تقریبا پنج سال بعد بود درست تو پنج سالت شده بود روز تصادفش زنگ زد بهم و گفت ا/ت بچه ی توعه! بعد از اون هرچی دنبالت گشتم پیدات نکردم چون عمت فامیلیت رو عوض کرده بود تا من پیدات نکنم💔
دوباره ادامه از زبون ا/ت:قرار شد من برم تو خونه تهیونگ بمونم این یه شب رو تا بابام قضیه رو به جیسو خانوم بگه.تو ماشین تهیونگ نشسته بودم اونم الان از همه چی خبر داشت یهو گفت : پس من الان یه خواهر دارم ب اسم ا/ت ک باید حواسم خیلی بهش باشه درسته؟ ا/ت:بعلههه اما چیزه میگم اسلی میاد دیگ؟ تهیونگ:ارههه بهش گفتم انقد خوشحال شد گفتتت وایییی من بهترین خواهر شوهر دنیارو دارم الان سریع میام خونه. ا/ت : در اصل اسلی مثل خواهر نداشتم میمونه
تهیونگ:راستی نمیخاید قضیه رو ب جیمین بگین؟ ا/ت : نمیدونم بابا گفت بهش نگیم فعلا گفت خودم میگم چون قراره هممون یه روز بریم یه ازمایش بدیم ببینیم من واقعا بچه ی بابام یا نه. تهیونگ: اها باشه اوکی بالاخره رسیدن خونه تهیونگ ا/ت : واهااای چ خونه خوشگلی داری تهیونگ: چشات خوشمل میبینه اسلی فوری از در پرید بیرون افتاد رو ا/ت یه طوری بغلش کرد ک ا/ت خورد زمین😐😂 و بعدش روشو کرد طرف تهیونگ و گفت میدونی داری عمو میشی؟ تهیونگ گفت:چی اسلی؟ اسلی:الان جیمین و سلین تماس تصویری گرفتن و گفتن سلین حاملس تهیونگ:ایننن ایننن امکان نداره...
خببب پارت بعد زود میزارم💚
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی گشنگ بود بازم بزار 💓💕
حتمااا از پارت اول بخون پارت هفتم گذاشتم تو بررسیه
بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم 😍❤️
فردا یه امتحان دارم بعدش امتحانام تموم میشه پارت بعدو پنج شنبه میزارم حتما💚
موفق باشی ، منم فردا امتحان زبان دارم 😁❤️
عالییییییییییییییییییییی بود آجی جونم 🤩❤️
مرسیییی عزیزدلممم