ازبان ادرین: دختره زیباییی بود خیلی ازش خوشم اومد با مادر نابیناش امد بابام خوشا مد گفت و رفتن روی مبل ها نشستن و صحبت کردن من هی به اون دختره نگاه میکردم
مامانم گفت اگر معافق باشید بچه ها باهم حرف بزنن من پیش خودم گفتم مگه خاستگاری است کاکامی: من هیچ علاقه ای ندارم با شما صحبت کنم من: خوب منم ندارم املی: بچه ها شما هنوز هیچی از هم دیگه نمیدونید من: من چیز خاصی نمیخام از این خانم بدونم کاکامی: خیلی هم دلت بخاد گابریل: بچه ها بسه دعوا نکنید تازه همو دیدید من: بابا من حرفی ندارم و از این دختر خوشم نمیاد«اول که از در اومد که هی میگفتی چه دختر خوبی» کاکامی: منم از تو خوشم نمیاد به زور مادرم نبود نمیامدم
من: راه بازه جاده دراز املی: بسه بچه هاااااا خیلی بی ادب شدی ادرین لوکا: من نمیخام وارد بحص شم ولی داداشم از این خانم خوشش نمیاد کاکامی: منم ازش خوشم نمیاد لوکا: من حزفی ندارم مادر کاکامی: بچه ها از هم خوشان نیامد پس این وسلت تمام شد خواهر خدا نگهدارت به پسرت بگو دختره خوبی را پیدا کنی املی ممنون خواهر تا دیدار دیگه یک دفعه لوکا منو کشید گفت خوب دختره را دک کردی خیلی بد بود من چه جوری بهش میگفتم زن داداش من: چی داری میگی من قسط ازدواج ندارم
ازبان مرینت: بابا چرا میخای بری منم بزار بیام باباش: نه دخترم قنادی هم بستم شما فقط درس بخون من: بابادلم واست تنگ شده
و مرسی که زود از داستان کاگامی رو خارج کردی
😃
مرسی که کاگامی رو وارد داستان کردی و گند زدی به شیپ قشنگ آدرینت
😄
عالی بود
خیلی ممنون
عالی بود 😍
ممنون گلم